دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٠٤١
| اندلس جلد: ١٠ شماره مقاله:٤٠٤١ |
اَنْدَلُس، نامى كه مسلمانان به بخشى از شبه جزيرة ايبري، در كنار
مديترانه، واقع در جنوب اسپانيا و جنوب شرقى پرتغال و گاه به تمام آن
دادهاند. اندلس از نام واندالها، قبيلهاي از مردم ژرمن، گرفته شده است
كه در اوايل سدة ٥م، پس از تجزية امپراتوري روم غربى، چندي در جنوباسپانيا
سكنىگزيدند(عنان،١/١٧،٥٠ -٥١).از اينرو،نخستين قومى كه در دوران كهن در
اين سرزمين سكنى گزيد، اندلوش (اندلش/ فَندَلُس) ناميده شد (ابوعبيد، ٢/٨٩٠؛
مقري، ١/١٣٣؛ نيز نك: ابن خلدون، ٢(٣)/٤٩٠).
.I جغرافيا
اندلس امروزه بزرگترين استان اسپانيا به شمار مىآيد و از نظر تقسيمات
كشوري شامل ٨ شهرستان: المريه، قادش١، قرطبه، غرناطه، ولبه، جيّان٢،
مالقه و اشبيليه است X/٥٩٥) .(GSE, نام اندلس در سكهاي (دينار) دو زبانه
به تاريخ ٩٨ق/٧١٧م در كنار برابر لاتينى آن، اسپانيا آمده است. همچنين در
منابع اسلامى اين نام به اسپانياي مسلمان، پس از فتح اسلامى اطلاق شده
است ( ٢ .(EIپس از آنكه سلطة مسلمانان در اين سرز مين به ضعف گراييد، اين
نام همچنان متداول بود.
وصف اندلس در منابع اسلامى: برخىاز جغرافيانويسانمسلمان (نك: ابن
عبدالمنعم، ٣٢؛ مقري، ١/١٤٠)، اندلس را در منتهىاليه غربى اقليم چهارم
دانسته، و برخى آن را از اقليم پنجم به شمار آوردهاند (ابن رسته، ٩٨). اما
به گفتة صاعد اندلسى (ص ٢٣٧- ٢٣٨) بيشتر اندلس در اقليم پنجم، و بخش جنوبى
آن در اقليم چهارم جاي مىگيرد. حد غربى اندلس در ناحية مجاور بحر محيط
(اقيانوس اطلس) به سمت جنوب امتداد مىيابد. پس از آن در طول ساحل جنوبى
از اشبيليه و شبه جزيرة جبل طارق و مالقه مىگذرد و بجانه (المريه) را در
گوشة جنوب شرقى دور مىزند. سرزمين مرسيه و بلنسيه حد شرقى اندلس را تشكيل
مىدهد كه تا طرطوشه و از آنجا تا اربونه در منتهىاليه شمال شرقى در مجاورت
سرزمين فرنگ ادامه مىيابد. جبال البرت يا برانس (پيرنه) آغاز حد شمالى
اندلس است كه به جليقيه١ كه سرزمينى مسيحىنشين است، منتهى مىگردد
(اصطخري، ٣٧، ٤١؛ ابن حوقل، ١/١٠٩-١١٠؛ ابوعبيد، ٢/٨٩٣ - ٨٩٥). در اندلس ٣
رشته كوه در جهت شرقى - غربى، ميان مديترانه و اقيانوس اطلس كشيده شده
است كه عبارتند از: جبال قرطبه (سيرا مورِنا)، جبال برانس ميان نربونه و
جليقيه، و سلسله جبالى كه از طرطوشه تا لشبونه (ليسبن) امتداد دارد و
ادريسى آن را الشارات خوانده، و مشرف بر طليطله دانسته است (٢/٥٣٦). بر
اينها بايد دو رشته كوه را افزود: جبل شُلَير و جبل ريّه٢ (مقري، ١/١٤٢، ١٤٣،
١٤٨، ١٧٧؛ ٢ .(EI
مهمترين رود اين سرزمين وادي الكبير (يا نهر اعظم يا نهر قرطبه) است كه
گاه بهنام قديم آن بيطى (باتيكا) خوانده مىشود و ٣١٠ ميل (ح ٥٠٠ كم) طول
دارد. اين رود نواحى قرطبه و اشبيليه را سيراب مىكند (ابوعبيد، ٢/٢٣٩). وادي
الكبير از رشته كوههاي مورنا در جنوب شرقى مزتا٣ سرچشمه مىگيرد و از جنوب
به سمت جنوب غربى جريان دارد و به مديترانه مىريزد (اسلامىزاد، ٣).
مهمترين شاخة فرعى اين رودخانه، نهر شنيل (يا وادي سنجيل) است كه از جبل
شلير سرچشمه مىگيرد و از لَوْشه٤ و غرناطه مىگذرد (مقري، ١/١٤٧-١٤٩، ٥/٨).
وادي الكبير تنها رودخانهاي در شبه جزيرة ايبري است كه بخش پايين آن
قابل كشتيرانى است ( ٢ .(EI
اندلس در تمام ادوار تاريخ اسلامى به داشتن مراكز متعدد تمدنى مشهور بوده
است. تقريباً تمام شهرهاي رومى پس از فتح اسلامى باقى ماند و به شكوفايى
خود ادامه داد. نامهاي كهن لاتينى مانند قرطبه، اشبيليه، سرقسطه و بلنسيه
نيز تقريباً دست نخورده باقى ماند. در عصر اسلامى شهرهايى جديد به عنوان
پايگاههايى براي دفع تجاوز فاطميان از سمت غرب درياي مديترانه ساخته شد.
براي مثال، مرسيه در جاي شهر قديم الو٥ بنا گرديد و المريه كه در آغاز صرفاً
مركزي براي ديدهبانى تحركات دشمن بود، بعداً در سدة ٤ق/١٠م متحول شد و به
صورت پايگاه دريايى و زرادخانة اندلس درآمد (همانجا). از ديگر شهرهايى كه در
دوراناسلامىبنيادگرفت،مىتواناُقليس٦،الزاهره،الزهراء،قلعةرَباح٧، مرج
الامير و مُنية نصر ياد كرد (نك: ابن عبدالمنعم، ٥١ -٥٢، ٢٨٣-٢٨٤، ٢٩٥، ٤٦٩، ٥٣٥،
٥٤٨).
در حدود سدة ٤ق/١٠م ٣ خط مرزي، اندلس اسلامى را از اسپانياي مسيحى جدا
مىكرد (نك: مقري، ١/١٦١، ١٦٦؛ حجى، ٣٨). اندلس همچون شام به چند ناحية
(كوره) نظامى موسوم به جُند تقسيم مىشد . اين نواحى را اَجناد يا كُوَر
مُجَنَّده مىخواندند. احمد بن محمد رازي از تقسيمات اندلس به كورهها و
اقليمها ياد مىكند كه تقسيمى ثابت و شناخته شده بود و از ديرباز تداول
داشته، و توسط مؤلفان سدههاي بعد بدون تغيير تكرار گرديده است (نك: مونس،
٥٥٥ - ٥٥٨). اما اصطخري (ص ٣٦-٣٧، ٤١-٤٢)، ابن حوقل (١/١٠٩-١١١) و مقدسى (ص
٢٢٢- ٢٢٤) نام كوره را تنها براي شرح و توضيح مىآورند. اين مىرساند كه
اساس اولية تقسيم اندلس همان تقسيم رومى و گوتى است، يعنى نظامِ شهرهايى
بزرگ با ولايتى گسترده شامل شهرهاي كوچكتر، قريهها و دژها. در واقع اين
كلان شهرها حكم «كوره» را در شرق اسلامى داشته است (مونس، ٥٦١، ٥٦٧، ٥٧٠،
٥٧٥ -٥٧٦، ٥٧٨). هر شهر بزرگ بجز شهرهاي خُرد، يك رشته حِصن (= دژ) و مَعقل
(پناهگاه) داشته است (همو، ٥٨٩ -٥٩٠). صورت اجمالى از شهرهاي بزرگ يا
كورههاي اندلس در سدة ٤ق/١٠م چنين است: قرطبه، فحص البلوط، قبره، استجه،
اشبيليه، قرمونه، لبله، اكشونبه (شلب)، باجه، مورور، شذونه (قلسانه)،
الجزيرة الخضراء، تاكرنا (رُنده)، ريّه يا مالقه، البيره، جَيّان،بجانه،
تدمير(مرسيه)،شاطبه، بلنسيهو طليطله، طلبيره(اقلش)، مارده، بطليوس،
شنترين، لشبونه و قلمريه (همو، ٥٩٠ -٥٩١). مهمترين و بزرگترين شهرهاي
اندلس قرطبه، تختگاه اميران و خليفگان اموي بود كه جاي طليطله پايتخت
گوتها را گرفته بود (قدامه، ٢٦٦؛ اصطخري، ٤١-٤٢؛ نيز نك: ابن حوقل، ١/١١١،
١١٢-١١٣).
بافت قومى: به هنگام فتح اسلامى و پس از آن دستههايى از مسلمانان عرب و
بربر به اندلس پانهادند. نخستين مهاجران عرب گروهى بودند كه ضمن سپاه ١٨
هزار نفري موسى بن نُصير در رجب ٩٣ راهى اندلس شدند (ابن عبدالحكم، ٢٠٧؛
مقري، ١/٢٣٣، ٢٦٩). سپس ٤٠٠ تن از افريقيه همراه حرّ بن عبدالرحمان ثقفى،
والى اندلس در ذيحجة ٩٧ به اين سرزمين آمدند (همو، ٣/١٤). آنان هرچند نسبت
به ساكنان اصلى در اقليت بودند، اما هستة اشرافيگري جديدي را پديد آوردند؛
به گونهاي كه جانشين اسلاف رومى و گوتها گشتند (نك: اخبار...، ٤٣) و تا
پايان حكومت اسلامى در اندلس تفوق خود را حفظ كردند (سالم، ١٢١). هرچند قدرت
به دست امويان از اعراب عدنانى بود، اما اعراب يمنى نيرو و افرادي افزونتر
داشتند (مقري، ١/٢٩٣).
بربرها نيز در فتح اندلس نقش مهمى ايفا كردند و پس از آن تا برپايى دولت
اموي در اندلس، شمار فراوانى به دنبال كسب غنايم يا استقرار در آنجا، از
مغرب به اين سرزمين ثروتمند سرازير شدند (سالم، ١٢٢). مهاجرت بربرها به شبه
جزيرة اندلس سريعتر و انبوهتر از مهاجرت اعراب بود. بربرهاي اندلس به
قبايل و تيرههايى مانند نفزه، مكناسه، هواره، مديونه، كتامه، زناته،
مصموده، مليله و صنهاجه وابستگى داشتند كه از ا¸ن ميان نفزه و مكناسه و
هواره و مديونه مشهورتر بودند (اصطخري، ٤٤؛ عنان، ١/٢٠٥).
يكى از عناصر مهم جامعة اندلس، مسيحيان گوت يا اسپانيايى بودند كه در آغاز
فتوح به اسلام گرويدند. مورخان اين تازه مسلمانان را مسالمه (يا اسالمه يا
اسالمة اهل ذمّه) خواندهاند (همو، ١/٢٠٦؛ سالم، ١٢٧- ١٢٨). به عقيدة برخى از
محققان، اولين آنها از بردگان وابسته به زمين بودند؛ زيرا آنان اسلام را
ماية رهايى خود مىديدند و مىخواستند در ساية اسلام از مزاياي مساوات برخوردار
باشند (مونس، ٤٣٠؛ عنان، همانجا).
در نتيجة مجاورت و پيوند فاتحان مسلمان با اسپانياييها، نسلى نو پديد آمد كه
در تاريخ اسلام به «مولّدان» (عربهاي دو رگه) معروف شدهاند. بسياري از
اينان نامهاي عربى خود را حفظ كردند (نك: مونس، ٤٣٠-٤٣١؛ سالم، ١٢٨-١٢٩).
دستهاي از آنان در برخى از شهرها، مانند طليطله پايگاهى قدرتمند يافتند و
گرايشهاي جدايىطلبانهاي را آشكار ساختند. اشبيليه نيز از مراكز آنان بود، اما
در آنجا مولدان به سبب اشتغال به تجارت، مناسبات مسالمتآميزي با دولت
قرطبه داشتند (همو، ١٢٩).
مسيحيان اندلس با مسلمانان همزيستى داشتند و در عين حفظ دين خود به عربى
سخن مىگفتند. از اينرو مستعربون١ يا عجم الذمه نام گرفتهاند. آن دسته از
مستعربون را كه با مسلمانان عهدي داشتند، معاهدون مىناميدند (سالم، ١٣٠؛
عنان، همانجا). مستعربون دستكم در شهرهاي بزرگ، به ويژه قرطبه، اشبيليه و
طليطله از حمايت دولت اسلامى برخوردار بودند ( ٢ .(EIسرزمين اندلس تا پايان
قرن ٥ق/١١م به همان مناطق كليسيايى سابق - چنانكه در عهد گوتها بود -
تقسيم مىشد و شامل ٣ مطراننشين بود (يعنى طليطله، لوسيتانيا و باتيكا) و
اسقفنشينها و نواحى كليسايى را تحت پوشش داشت (همانجا؛ ابوعبيد، ٢/٨٩١، ٩٠٨).
يهوديان در زمان حكومت روميها و گوتها، سخت تحت فشار بودند. پس از فتوح،
مسلمانان با آنان رفتاري شايسته در پيش گرفتند (نك: ابن خطيب، ١٦).
اقليتهاي يهودي در شهرهاي بزرگ اندلس در حمايت و سرپرستى حكومت اسلامى
زندگى مىكردند (عنان، ١/٢٠٦). شهر غرناطه بيشترين شمار اقليت يهودي را در
خود جاي داده بود (ابن عبدالمنعم، ٤٥).
زراعت و معادن: در گذشته نيز مانند امروز دو نوع زراعت ديم و آبى در اندلس
معمول بود. زراعت ديم خاص كشت حبوبات و غله بود. گندم طليطله شهرت داشت.
زمينهاي وسيعى در اندلس پوشيده از درختان زيتون بود و توليد روغن آن رواج
داشت. موكاري نيز به صورت گسترده متداول بود. سادهترين شكل آبياري
شبكهاي از كانالهاي به هم مرتبط در دشتهاي ساحلى بود و آبياري در مرسيه و
بلنسيه به وسيلة اختلاف ارتفاع صورت مىگرفت و در اراضى مرتفع از چرخاب
استفاده مىشد. در اندلس ميوههايى مانند گيلاس، سيب، گلابى، بادام، انار، و
به خصوص انواع انجير، و در بعضى از مناطق ساحلى، نيشكر و موز و نخل به عمل
مىآمد. همچنين كشت زعفران، زيره، گشنيز، روناس، حنا و جز آنها، نيز كتان و
پنبه براي صنايع پارچهبافى، و تربيت كرم ابريشم به خصوص در مناطق ميان
غرناطه و مديترانه معمول بود. در مراتع حوضة سفلاي واديالكبير تربيت اسب
رايج بود و استران اندلس در زمان ابن حوقل معروف بودند. پرورش گاو و گوسفند
و بز نيز در همه جا متداول و زنبورداري براي توليد عسل معمول بود. از مناطق
جنگلى احتياجاتى مانند زغال تأمين، و از چوب درختان صنوبر در كرانة فلات
مزتا براي دكل كشتيها استفاده مىشد. در دشتهاي جنوب شرقى هم نخلهاي كوتاه
و الياف براي سبدبافى به عمل مىآمد.
معادن غنى اندلس از ديرباز و در دورة اسلامى استخراج مىشده است. از بستر
بعضى از رودخانهها طلا به دست مىآمد و از معادن شمال قرطبه نقره و آهن
استخراج مىشد. شنگرف از جبل المعدن و اُبال، و مس از ولبه استخراج مىشد.
زاج سفيد، سولفات آهن و سرب و سولفيد سرب هم از ديگر منابع كانى بود.
اندلس به مرمر و سنگهاي قيمتى شهرت داشت و چشمههاي آب گرم كه تقريباً
همه با نامهاي قديمش هنوز معروف است (مانند الحامّه). بهرهبرداري از معادن
سنگ نمك و رسوبات نمك در ساحل قادس و المريه و لقنت٢، صنعتى پر رونق بود.
ماهى ساردين و تُن به فراوانى صيد مىشد GSE,) ; ٢ EI.(X/٥٩٦-٥٩٧
مآخذ: ابن حوقل، محمد، صورة الارض، به كوشش كرامرس، ليدن، ١٩٣٨م؛ ابن
خطيب، محمد، اللمحة البدرية فى الدولة النصرية، به كوشش محبالدين خطيب،
قاهره، ١٣٤٧ق؛ ابن خلدون، عبدالرحمان، تاريخ، بيروت، ١٩٥٧م؛ ابن رسته،
احمد، الاعلاق النفيسة، به كوشش دخويه، ليدن، ١٨٩١م؛ ابن عبدالحكم،
عبدالرحمان، فتوح مصر و اخبارها، به كوشش توري، قاهره، ١٤١١ق/١٩٩١م؛ ابن
عبدالمنعم، محمد، الروض المعطار، به كوشش احسان عباس، بيروت، ١٩٨٠م؛
ابوعبيد بكري، عبدالله، المسالك و الممالك، به كوشش وان لون و ا. فره،
تونس، ١٩٩٢م؛ اخبار مجموعة، به كوشش ابراهيم ابياري، بيروت، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛
ادريسى، محمد، نزهة المشتاق، قاهره، ١٤٠٩ق/١٩٨٩م؛ اسلامىزاد، حميد، اسپانيا،
تهران، ١٣٧٥ش؛ اصطخري، ابراهيم، مسالك الممالك، به كوشش دخويه، ليدن،
١٨٧٠م؛ حجى، عبدالرحمان على، التاريخ الاندلسى، بيروت، ١٣٩٦ق/١٩٧٦م؛
سالم، عبدالعزيز، تاريخ المسلمين و آثارهم فى الاندلس، بيروت، ١٩٨١م؛ صاعد
اندلسى، التعريف بطبقات الامم، به كوشش غلامرضا جمشيدنژاد اول، تهران،
١٣٧٦ش؛ عنان، محمد عبدالله، دولة الاسلام فى الاندلس، قاهره، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛
قدامة بن جعفر، «نبذ من كتاب الخراج و صنعة الكتابة»، همراه المسالك و
الممالك ابن خردادبه، به كوشش دخويه، ليدن، ١٨٨٩م؛ مقدسى، محمد، احسن
التقاسيم، به كوشش دخويه، ليدن، ١٩٠٦م؛ مقري، احمد، نفح الطيب، به كوشش
احسان عباس، بيروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ مونس، حسين، فجر الاندلس، قاهره، ١٩٥٩م؛
نيز: GSE. ; ٢ EI
محمدرضا ناجى
.II تاريخ
تاريخ اندلس از اواخر هزارة ٢قم آغاز مىشود. فينيقيهاي بازرگان و دريانوردِ
كرانة باختري درياي مديترانه در حدود ١٢٠٠قم براي گسترش قلمرو خود از طريق
اقيانوس اطلس وارد شبه جزيرة ايبري شدند و مستعمراتى چون مالقه و قادس را
در آنجا بنا كردند كه به تدريج به مراكز عمدة بازرگانى مبدل شد. سپس
يونانيان اين سرزمين را تصرف كردند (كالمت، ٢٠؛ عبادي، ٢٣- ٢٥؛ سالم، ١٣ بب؛
بريتانيكا، ماكرو، و در حدود ٨٥٠ قم كارتاژها از قرطاجنه (كارتاژ) در سواحل
تونس به راه افتادند و سواحل جنوبى و جنوب شرقى اندلس را تسخير كردند. از
سالهاي ٢٦٤ تا ١٤٩قم ميان كارتاژها و روميان نبردهاي سختى موسوم به
«پونيك» رخ داد كه سرانجام به شكست كارتاژها و زوال حكومت آنان انجاميد.
از آن پس اندلس به دست روميان افتاد و آنان تا ٤٠٩م به مدت ٦ قرن بر
اندلس حكومت كردند. امپراتوري روم در اواخر قرن ٤م در اين منطقه به سبب
بحرانهاي نظامى و اقتصادي، و هجوم قبايل بربر در شمال افريقا روي به ضعف
نهاد. در اوايل قرن ٥م گروههايى از طوايف واندال و ويزيگوت از كوههاي
پيرنه گذشته، وارد اندلس شدند و به تهاجمات وسيعى دست زدند. پس از سالها
جنگ و خونريزي سرانجام واندالها بر مغرب، و ويزيگوتها بر اندلس تسلط يافتند.
ويزيگوتها حدود ٣ قرن بر اندلس حكم راندند تا سرانجام در اوايل قرن ٨م
حكومت آنان به دست مسلمانان برچيده شد (دوزي، ٢١٥ بب؛ بريتانيكا، ماكرو، ؛
XVII/٤٠٢-٤١٤ چمبرز...، ؛ I/٤١٥ عبادي، ٢٦-٣٠؛ كالمت، ٢٠-٢١؛ بشتاوي، ١١-١٢).
دورة اسلامى: در ٩٢ق موسى بن نصير كه از سوي وليد بن عبدالملك خليفة اموي
بر افريقيه حكم مىراند، سپاهى به فرماندهى غلام خود طارق بن زياد (والى
طنجه) به فتح اندلس روانه كرد. اندلس در اين هنگام درگير اختلافات داخلى
بود و رودريك (در منابع اسلامى لذريق يا رذريق) آخرين پادشاه ويزيگوت براي
سركوب شورشيان در ايالتهاي شمالى به سر مىبرد. طارق به كمك خوليان
(يوليان) حاكم شورشى سبته كه به روايتى مسلمانان را به فتح اندلس
فراخوانده بود، از تنگهاي كه به نام خود او به جبلطارق موسوم شد، گذشت و
در مدتى كوتاه شهرهاي استجه، مالقه، غرناطه، قرطبه، البيره و طليطله را
تصرف كرد و روي به شمال نهاد. او پس از عبور از قشتاله وليون و كوههاي
آستورياس، بر سواحلجنوبى خليج بيسكى، يعنى شمالىترين نواحى اندلس دست
يافت و در مدت يك سال از جنوب تا شمال اندلس را به تصرف درآورد (
اخبار...، ١٧-٢٣؛ ابن عبدالحكم، ٢٠٤- ٢٠٥؛ ابن قوطيه، ٣٣- ٣٥؛ مقري،
١/٢٢٩-٢٣٢؛ عنان، دولة...، ١(١)/٣٨- ٥١). از سوي ديگر موسى بن نصير در رمضان
٩٣ با سپاهى عظيم از جبلطارق گذشت و روي به شمال شبه جزيرة ايبري نهاد و
پس از فتح شذونه، قرمونه و اشبيليه كه از مهمترين و بزرگترين شهرهاي
اندلس بود. راهى طليطله شد و در آنجا با طارق كه به استقبال او آمده بود،
ملاقات كرد (ابن قوطيه، ٣٥-٣٦؛ اخبار، ٢٤- ٢٥؛ مقري، ١/٢٧١). سپس دو سردار
روانة شمال شرقى شدند و شهرها و دژهاي آن نواحى از جمله سرقسطه و برشلونه
را تصرف كردند. پس از آن طارق راهى غرب شد تا سرزمينهاي شمال غربى را فتح
كند و موسى بن نصير روي به جبال پيرنه آورد تا بقاياي ويزيگوتها را تار و
مار كند (مقري، ١/٢٧٣- ٢٧٥؛ عنان، همان، ١(١)/٥٣).
همانگونه كه ابن خلدون اشاره كرده، موسى مىخواست از شمال اندلس وارد
فرانسه شود و پس از فتح سراسر اروپا از راه قسطنطنيه به شام بازگردد (٤/١١٧-
١١٨؛ عنان، همانجا). اما در اين هنگام (٩٥ق) وليد بن عبدالملك، موسى و طارق
را به دمشق احضار كرد ( اخبار، ٢٧؛ ابن قوطيه، ٣٦). موسى قبل از بازگشت،
اشبيليه را پايتخت اندلس ناميد و فرزندش عبدالعزيز را بر آنجا گماشت و در
ذيحجة ٩٥ به همراه طارق عازم دمشق شد ( اخبار، همانجا؛ ابن عبدالحكم، ٢١٠؛
ابن عذاري، چ بيروت، ٢/٢٣). عبدالعزيز فتوحات مسلمانان را در شمال ادامه
داد و اوضاع آشفتة اندلس را سامان بخشيد، اما طولى نكشيد كه در ٩٧ يا ٩٨ق
گويا به اشارة خليفه سليمان بن عبدالملك كه از قدرت و نفوذ او در اين
ولايت دوردست بيمناك شده بود، در مسجد اشبيليه به قتل رسيد (ابن قوطيه،
٣٦-٣٧؛ اخبار، ٢٨؛ ابن عذاري، همان چ، ٢/٢٤).
پس از مرگ عبدالعزيز بزرگان اشبيليه ايوب بن حبيب لخمى را به حكومت
برداشتند و او ٦ ماه بر اندلس حكومت كرد. در اين زمان اندلس بخشى از ولايت
افريقيه در قلمرو خلافت دمشق بود و حاكمان آنجا را واليان افريقيه تعيين
مىكردند. حر بن عبدالرحمان ثقفى نيز بدينشيوه توسط عبدالله (يا محمد) بن
يزيد حاكم افريقيه به حكومت اندلس منصوب شد. حر بن عبدالرحمان يا ايوب بن
حبيب در ٩٩ق پايتخت اندلس را از اشبيليه به قرطبه منتقل ساخت (ابن
قوطيه، ٣٧؛ اخبار، ٢٨-٢٩؛ ابن عذاري، همان چ ٢/٢٥؛ مقري، ١/٢٣٤- ٢٣٥).
در ١٠٠ق عمر بن عبدالعزيز اموي نصب حكام اندلس را به اختيار خويش درآورد و
سمح بن مالك خولانى را به حكومت آنجا گماشت (ابن قوطيه، ٣٨؛ اخبار، ٣٠).
سمح كه در جنگاوري و مملكتداري مهارت بسيار داشت، به اصلاحات جديد مالى و
عمرانى پرداخت و پس از سركوب ياغيان و شورشيان فتوحات را ادامه داد و
شهرهاي شمالى اندلسچون قرقشونه،سپتيمانيا و ناربن را تصرفكرد و
دامنةمتصرفات مسلمانان را تا جنوب فرانسه گسترش داد و با ساختن قلعهها و
پادگانهاي بسيار مواضع خود را در سراسر اين منطقه استحكام بخشيد. سپس به قصد
تصرف تولوز (تولوشه) پايتخت مملكت آراگون لشكر كشيد، اما در ١٠٢ق/٧٢٠م در
نبرد با مسيحيان به قتل رسيد (همان، ٣٠-٣١؛ ابن عذاري، همان چ، ٢/٢٦؛ وات،
٢٢-٢٣). پس از او به ترتيب: عنبسة بن سحيم (حك ١٠٢-١٠٧ق)، يحيى بن مسلمة
(سلامة) كلبى (حك ١٠٧-١١٠ق)، عثمان بن ابى سعيد (ابى نسعة) خثعمى (حك
١١٠-١١١ق)، حذيفة بن احوص قيسى (حك ١١١ق)، هيثم بن عفير (عبيد) كنانى (حك
١١١-١١٢ق)، محمد بن عبدالله اشجعى (چند ماه در ١١٢ق)، عبدالرحمان بن
عبدالله غافقى (حك ١١٢-١١٤ق) و عبدالملك بن قطن فهري (حك ١١٤-١١٦ق) بر
اندلس حكم راندند ( اخبار، ٣١؛ ابن قوطيه، همانجا؛ ابن عذاري، همان چ،
٢/٢٧-٣١).
ميان سالهاي ١٠٧ تا ١١٢ق مسلمانان در شمال اسپانيا و جنوب فرانسه با مقاومت
مسيحيان روبهرو شدند و فتوحات مدتى متوقف شد. چون عبدالرحمان غافقى به
حكومت اندلس گماشته شد، پس از سامان بخشيدن به اوضاع اندلس و انجام دادن
اصلاحاتى در شهرهاي مختلف با سپاهى عظيم رهسپار جنوب فرانسه شد و پس از
تصرف شهرهاي آرل و بُردو در محلى ميان تور و پواتيه اردو زد. در رمضان ١١٤
جنگى سخت ميان مسلمانان و مسيحيان به فرماندهى شارل مارتل رخ داد. گرچه
در آغاز پيروزي با مسلمانان بود، اما چون عبدالرحمان به قتل رسيد، سپاه
مسلمانان از هم گسيخت و دچار شكست شد. در منابع اسلامى از اين واقعه به
نام بلاط الشهداء ياد شده است ( اخبار، همانجا؛ مقري، ١/٢٣٦؛ عنان، همان،
١(١)/١١٠-١١١؛ عبادي، ٨٣ - ٨٤).
عبدالملك بن قطن جانشين عبدالرحمان پس از سركوب شورشيان در شمال به
تقويت پادگانها و شهرهايى پرداخت كه از سوي مسيحيان در معرض خطر جدي قرار
داشت؛ اما در چندين نبرد زيانهاي فراوان ديد و به قرطبه بازگشت و سرانجام
پس از دو سال حكومت در ١١٦ق عزل شد و عقبة بن حجاج سلولى به جاي او به
حكومت رسيد (ابن عذاري، همان چ، ٢/٢٨-٢٩؛ مقري، همانجا؛ عنان، همان،
١(١)/١١٢- ١١٣). در اين زمان در افريقيه ميان عربها و بربرها اختلاف افتاد و
دامنة اين اختلافات به اندلس نيز كشيده شد و شهرهاي مارده، استرقه و
طلبيره را آشوب فرا گرفت. عبدالملك بن قطن هم عقبة بن حجاج را براند و خود
باز به حكومت نشست. وي براي سركوب شورشيان از بلج ابن بشر قشيري فرمانده
لشكر شام در سبته ياري خواست و به كمك وي بربرها را در قرطبه و طليطله
درهم شكست، اما بلج خود بر عبدالملك شوريد و او را به قتل رساند (١٢٣ق) و
حكومت اندلس را به دست گرفت ( اخبار،٣٤- ٣٥، ٤٢-٤٤؛ ابن عذاري، چ بيروت،
٢/٢٩-٣١؛ ابن عبدالحكم، ٢١٧- ٢١٨؛ ابن اثير، ٥/٩٢؛ عبادي، ٨٦). اما فرزندان
عبدالملك در سرقسطه علم مخالفت برافراشتند و آمادة جنگ شدند. در ١٢٤ق ميان
آنان و سپاهيان شام جنگى سخت در نزديكى قرطبه رخ داد و گرچه بلج كشته
شد، سپاهيانش پيروز شدند و ثعلبة بن سلامة عاملى را به حكومت اندلس برداشتند
( اخبار، ٤٦-٤٧؛ عنان، همان، ١(١)/١٢٤- ١٢٥)؛ اما اندكى بعد ابوالخطار بن ضرار
كلبى از سوي والى افريقيه به حكومت اندلس رسيد. در اين هنگام كشمكش ميان
عربهاي قحطانى و عدنانى براي كسب حكومت و امتيازات ديگر به اندلس نيز
كشيده، و سبب بروز آشوبهايى شده بود. ابوالخطار براي مقابله با اين
اختلافات هر يك از قبايل را در يكى از شهرهاي اندلس جاي داد. و گرچه مدتى
شهرهاي اندلس آرام شد، اما چون خود او به قبايل يمنى گرايش بيشتري داشت،
دوباره آتش اختلافات شعلهور شد و مسيحيان از اين پريشانيها بهره برده،
بسياري از شهرهاي شمال اندلس را از مسلمانان بازپس گرفتند (ابن عذاري،
همان چ، ٢/٢٣-٣٤؛ مقري، ١/٢٣٧؛ عنان، همان، ١(١)/١٢٥-١٢٧؛ دوزي، .(١٤٦
به روزگار حكومت يوسف بن عبدالرحمان فهري بر اندلس، خلافت اموي دمشق سقوط
كرد. يكى از معدود كسانى كه از قتل عام امويان به دست عباسيان جان به در
برد، عبدالرحمان بن معاوية بن هشام نام داشت كه به مغرب گريخت و با
پشتيبانى برخى قبايل بربر در ١٣٨ق از طريق جبلطارق وارد سواحل غربى اندلس
شد. عبدالرحمان كه لقب الداخل يافته بود، در اينجا سپاه يوسف بن
عبدالرحمان را درهم شكست و قرطبه را تسخير كرد و دولت امويان اندلس را
بنيان نهاد ( اخبار، ٤٧-٤٩، ٥٨؛ مقري، ١/٣٢٧- ٣٢٨؛ عبادي، ٩٧- ٩٨).
امويان در اندلس (١٣٨-٤٢٢ق/٧٥٥-١٠٣١م): حاكمان اموي كه نزديك به ٣ قرن بر
اندلس حكومت كردند، ١٦ تن بودند. نخستين آنها عبدالرحمان بن معاوية بن هشام
(حك ١٣٨-١٧٢ق/٧٥٥- ٧٨٨م)، و آخرينشان هشام بن محمد (حك ٤١٨-٤٢٢ق/١٠٢٧-١٠٣١م)
نام داشتند.
عبدالرحمان الداخل از نخستين روزهاي ورود به قرطبه درگير جنگهاي داخلى و
سركوب شورشيان شد. يوسف بن عبدالرحمان فهري كه پس از شكست از عبدالرحمان
به طليطله گريخته بود، همراه با صميل بن حاتم اين شهر را به بزرگترين
مركز دشمنى و مخالفت عليه حكومت اموي مبدل ساخت. عبدالرحمان پس از چند
سال جنگ سرانجام در ١٤٢ق آن دو را بشكست و طليطله را تصرف كرد و آتش فتنه
را تا مدتى خاموش ساخت (ابن عذاري، همان چ، ٢/٤٨-٤٩؛ مقري، ١/٣٢٨-٣٢٩).
وي ميان سالهاي ١٤٤ تا ١٦٣ق سرگرم سركوب مخالفان و فرونشاندن شورشهاي
متعدد در شهرهاي اندلس بود تا سرانجام آخرين مخالف برجستة او، عبدالرحمان بن
حبيب فهري كه مىخواست عبدالرحمان اموي را به اطاعت از عباسيان وادارد، در
١٦٨ق درگذشت و شورشها پايان گرفت (نك: اخبار، ٩٢-١٠١؛ ابن عذاري، همان چ،
٢/٥٠ -٥٧؛ عبادي، ١٠٠- ١٠٥). عبدالرحمان پس از ٣٢ سال حكومت درگذشت (ابن
خطيب، ١٠-١١؛ ابن ابار، ١/٤٢). برخى از جانشينان او نيز گرفتار دفع شورشهايى
بودند كه اعضاي خاندان يا امراي مسيحى و مسلمان اندلس برپا مىكردند. هشام
بن عبدالرحمان ميان سالهاي ١٧٦ تا ١٧٩ق بعضى از شهرهايى را كه به دست
مسيحيان افتاده بود، بازپس گرفت و آلفونسو را درهم شكست (ابن عذاري، همان
چ، ٢/٦٣ - ٦٥؛ ابن خطيب، ١١-١٢؛ مقري، ١/٣٣٧- ٣٣٨؛ نعنعى، ١٧٥- ١٧٨). اما به
روزگار فرزندش حَكَم، شارلمانى شهرهايى چون برشلونه و تطيله را از قلمرو
امويان جدا كرد و مسلمانان بزرگترين پايگاه خود را در شمال اندلس از دست
دادند. در همين دوره مردم قرطبه برضد حكم قيام كردند و او نيز اين شورش را
كه به ربض معروف شد، به شدت سركوب كرد (ابن عذاري، همان چ، ٢/٦٩ -٧٠،
٧٥-٧٦؛ ابن ابار، ١/٤٣-٤٤؛ ابن اثير، ٦/١٦٩، ١٨٧؛ ابن قوطيه، ٦٨؛ مقري،
١/٣٣٩).
جانشين حكم، عبدالرحمان بن حكم اموي در برابر حملات آلفونسو، در بخش وسيعى
از قلمرو مسيحيان به تاخت و تاز پرداخت و تطيله را پس گرفت، و از آن پس
نرمانها (در منابع اسلامى: اردمانيين يا مجوس) را كه وارد سواحل جنوبى و
غربى اندلس شده بودند، شكست داد و براند (ابن عذاري، همان چ، ٢/٨١ - ٨٨؛
مقري، ١/٣٤٥؛ عنان، دولة، ١(١)/٢٥٥- ٢٥٨؛ ابن دلايى، ٩٨-٩٩). وي به تقويت
ناوگان دريايى خود پرداخت و كارگاههاي بزرگ كشتىسازي داير كرد (ابن قوطيه،
٧٨، ٨٢ -٨٣؛ ابن عذاري، همانجا؛ حميري، ٢٠؛ محمدحسين، ٥٣ - ٥٥؛ مونس، ٢٨٨).
اما پسر او محمد بن عبدالرحمان، مدتى دراز سرگرم مقابله با تهاجمات نرمانها،
مسيحيان اندلس و امراي مسلمان بود. در اين گير و دار شماري از مهمترين
شهرهاي قلمرو امويان مانند طليطله و استجه و سمّوره از دست محمد خارج شد و
به تصرف مسلمانان معارضِ امويان يا مسيحيان افتاد. آلفونسوي سوم پادشاه
ليون از اين پس شمال اندلس را پايگاه يورشهاي خود به سرزمينهاي اسلامى
قرار داد (ابن عذاري، همان چ، ٢/١٢١-١٢٦؛ ابن خطيب، ٢٧؛ لوي پرووانسال،
.(I/٣٦٤-٣٦٥ با اينهمه، دولت امويان اندلس به روزگار حكومت عبدالرحمان بن
محمد كه در ٣١٧ق خود را خليفه الناصر خواند، قدرت و نفوذي كم مانند به دست
آورد و اندلس اسلامى امنيت و آرامشى دوباره يافت. وي بسياري از مخالفان را
سركوب كرد و آلفونسو را عقب راند و شهرهاي از دست رفته به ويژه طليطله را،
بازپس گرفت (ابن حيان، چ مادريد، ٥/٥٣ -٥٤، ٦٥، ٦٩، ٩٠، ١٤٥ بب؛ ابن عذاري،
همان چ، ٢/١٦٠-١٦٣، ١٧٢- ١٨٥؛ نك: لوي پرووانسال، همانجا، نيز .(II/٢٤-٢٩ دورة
عبدالرحمان همچنين دورة رونق صنعت و تجارت و هنر و ادبيات و علوم به شمار
مىرود (ابن خلدون، ٤/١٣٧-١٤٤؛ ابن عذاري، همان چ، ٢/١٥٧، ٢٢٣، ٢٣١؛ عبادي،
١٨٧ بب؛ عنان، همان، (١)٢/٤٣٥-٤٣٦، ٤٤٦).
در عصر جانشين عبدالرحمان، حكم، ملقب به المستنصر بالله كه در ٣٥٠ق به
حكومت نشست، جنگهاي متعددي ميان امويان و مسيحيان قشتاله و نرمانها درگرفت
كه غالباً با پيروزي مسلمانان خاتمه مىيافت و همين امر سبب شد كه امراي
مسيحى قشتاله، ليون، ناوار، جليقيه و برشلونه پى در پى خواستار صلح شدند
(ابن عذاري، چ بيروت، ٢/٢٣٣-٢٤١؛ ابن خلدون، ٤/١٤٤-١٤٦؛ ابن حيان، چ
بيروت، ٦٣ -٦٤، ٧١-٧٢، ١٣٨-١٣٩؛ مقري، ١/٣٨٢-٣٨٤؛ عنان، همان، ١(٢)/٤٨٣- ٤٨٤،
٤٩٠-٤٩١).
پس از حكم پسرش هشام، ملقب به المؤيد بالله به حكومت اندلس كه به
نهايت رونق و شكوفايى رسيده بود، نشست. هشام جوانى بىتجربه بود و وزيرش
محمد بن ابى عامر، ملقب به المنصور رشتة كارها را در دست گرفت و چنان بر
امور مسلط شد كه وجود خليفه تنها جنبة تشريفاتى يافت. بدينسبب، مورخان او را
مؤسس دولت بنى عامر دانستهاند. وي مردي سياستمدار و دلير بود و براي
اولينبار پادشاه ليون را تابع حكومت قرطبه كرد و سپس شهرهاي شمالى را از
دست مسيحيان درآورد. مهمترين نبرد او با مسيحيان، نبرد شنت ياقب در ٣٨٧ق
بود (ابن عذاري، همان چ، ٢/٢٥٣، ٢٥٦، ٢٩٤؛ ابن خطيب، ٤٣، ٥٧ -٥٩، ٦٦ -٦٧؛
مقري، ١/٣٩٦-٣٩٧؛ عبادي، ٢٣١-٢٣٢؛ عنان، همان، ١(٢)/٥٤٢ -٥٤٤، ٥٦١، ٥٦٣).
دورةوزارتفرزند او عبدالملك المظفر نيز عصر نعمت و رفاه بود. عبدالملك هم در
جنگ با مسيحيان قشتاله و ليون پيروزيهايى به دست آورد (ابن خطيب، ٨٣، ٨٧؛
ابن خلدون، ٤/١٤٨-١٤٩؛ ابن عذاري، همان چ، ٣/٣- ١٥؛ لوي پرووانسال، ٢٨٨
.(II/٢٧٣, اما پس از مرگ او غمانگيزترين دوران تاريخ اندلس فرا رسيد و از
اوج ثروت و قدرت و پيشرفت به ورطة جنگهاي داخلى كشيده شد. هنوز ٣ ماه از
وزارت جانشين او، عبدالرحمان بن المنصور نگذشته بود كه شورشيان بربر قرطبه
را گرفتند و دولت وزيران بنى عامر را پس از ٣٥ سال منقرض كردند. ميان
سالهاي ٣٩٩ تا ٤٠٧ق از امويان، محمد بن هشام، سليمان المستعين و هشام
المؤيد و سپس دوباره سليمان بر قلمروي كه به تدريج كوچكتر مىشد، فرمان
راندند تا سرانجام در ٤٢٢ق با خلع هشام المعتمدبالله، خلافت امويان اندلس
پس از نزديك به ٣ قرن حكومت به پايان رسيد (ابن عذاري، همان چ، ٣/٥٠
-٥٢؛ ابن خلدون، ٤/١٤٩-١٥٣؛ عبادي، ٢٥٤؛ نيز نك: بنى اميه).
ملوكالطوايف در اندلس: پس از سقوط امويان اندلس، وحدت سياسى بخش اعظم
اين سرزمين از هم پاشيد و بنى حمود بر بيشتر شهرهاي جنوبى وادي الكبير و
امتداد آن تا رود شنيل مستولى شدند؛ نيز خاندانهاي متعدد عرب بر بزرگترين
شهرهاي اندلس چون قرطبه، اشبيليه، سرقسطه، بلنسيه، مرسيه و المريه دست
يافتند و غلامان بنىعامر نيز بر بسياري از مناطق شرقى مسلط شدند و عصري آغاز
گرديد كه در تاريخ اندلس به دورة ملوك الطوايف موسوم است.
مهمترين ملوكالطوايف عبارتند از:
١. بنى جهور در قرطبه: مؤسس اين دولت جهور بن محمد بن جهور نام دارد كه
پس از سقوط امويان از سوي مردم قرطبه به حكومت انتخاب شد. وي قلمرو خود را
گسترش داد و از شمال تا سلسله جبال شارات، از شرق تا سرچشمههاي
واديالكبير، از غرب تا حدود استجه، و از جنوب تا اطراف غرناطه را زير فرمان
درآورد. در ايام نوادة اوعبدالملك،سپاهياناشبيليه برقرطبه چيرهشدند (٤٦٢ق)
وبنىجهور را برانداختند (ابن عذاري، همان چ، ٣/٢٣٢- ٢٣٥؛ ابن خطيب، ١٤٧-
١٥٠؛ عنان، دول...، ٢٠-٢٢؛ نيز نك: ه د، بنى جهور).
٢. بنى عباد در اشبيليه: ابوالقاسم محمد بن اسماعيل بن عباد قاضى اشبيليه
در ٤١٤ق رشتة امور را در اين شهر به دست گرفت و يكى از قدرتمندترين دولتهاي
ملوكالطوايف را ايجاد كرد. با آنكه توسعه طلبى او موجب اتحاد امراي اطراف و
شكست ابن عباد در ٤٣١ق شد، ولى جانشين او المعتضد عباد بن محمد بر همة
امارتهاي كوچك و بزرگ در غرب و جنوب اندلس استيلا يافت و حكومت بربرها را
نيز در شرق و جنوب شرقى برانداخت (ابن عذاري، همان چ، ٣/٢٠٣؛ عنان، همان،
٣٦- ٤٨؛ دوزي، ٦٠٥ -٦٠٢ ؛ وات، ١٠٩).
محمد المعتمد پسر او، قرطبه را از بنى جهور گرفت (ابن خطيب، ١٥٧- ١٥٨؛ كنده،
و قلمرو خود را از ٤ سوي وسعت داد. در ٤٧٤ق تاخت و تاز آلفونسو در اراضى
اشبيليه، و در ٤٧٨ق سقوط طليطله، اركان دولت بنى عباد را سست گردانيد (ابن
ابى زرع، ١٤٣- ١٤٤؛ سلاوي، ٢/٣٢-٣٤؛ عنان، همان، ٧١-٧٢). المعتمد نيز يوسف
بن تاشفين را از مغرب به اندلس خواند، ولى يوسف در گامهاي اول دولت بنى
عباد را برانداخت (ابن خطيب، ١٦٣-١٦٤؛ ابن ابى زرع، ١٥٢- ١٥٥؛ ابن كردبوس،
١٠٦-١٠٧؛ سلاوي، ٢/٥٣ -٥٤؛ شحنه، ٧٢ ؛ دوزي، ٧١٤ -٧١٣ ؛ نيز نك: ه د، بنى
عباد).
٣. بنىزيري يا بنىمناد در غرناطه: اينان خاندانى از قبيلةصنهاجة بربر بودند
كه در ٣٩١ق در قرطبه سكنى گزيدند. سر سلسلة خاندان، زاوي بن زيري در اواخر
عصر امويان در غرناطه به امارت رسيد. پس از او حبوس بن ماكسين در غرناطه
به حكومت نشست و به توسعة قلمرو خود برخاست. جانشينانش نيز درپى بسط نفوذ و
قدرت بودند و برخى از آنها در برابر ديگر ملوكالطوايف با آلفونسو متحد شدند
(عبدالله زيري، ١٨-١٩، ٢٤-٢٦، ٣٠، ٣٤- ٣٥، ٦٩ -٧٠، ٧٢-٧٦؛ ابن عذاري، چ
بيروت، ٣/١٦٩-١٧١، ٢٦٢، ٢٦٤، ٢٦٦؛ ابن بسام، ١(١)/٤٠٣؛ ابن خطيب، ٢٣٣-٢٣٤؛
عنان، همان، ١٢٠-١٢٢، ١٢٧-١٢٩). دولت بنى زيري در ٤٨٨ق به دست يوسف بن
تاشفين برچيده شد (نك: ه د، بنى ذيالنون).
٤. بنى ذيالنون در طليطله: اينان از قبيلة بربر هواره بودند. سرسلسلة آنان
اسماعيل بن عبدالرحمان بن ذيالنون در ٤٢٧ق به حكومت طليطله دست يافت.
اما يورشهاي بنى هود از سرقسطه و فرناندو پادشاه قشتاله در عصر جانشينان
اسماعيل، مانع از توسعة اين دولت شد (ابن عذاري، همان چ، ٣/٢٧٦-٢٨٢؛ ابن
خطيب، ١٧٦- ١٧٨؛ عنان، همان، ٩٥-١٠٤)، تا سرانجام در ٤٧٨ق آلفونسوي ششم
طليطله را تسخير كرد و دولت بنى ذيالنون را برانداخت. سقوط طليطله ضربة
سنگينى بر پيكر اندلس اسلامى بود و پايههاي حكومت ملوكالطوايف را به لرزه
انداخت (همان، ١١٠-١١٣؛ نيز نك: ه د، بنى ذيالنون).
٥. بنى عامر در بلنسيه: پس از سقوط بنى عامر در ٣٩٩ق و تحولات سياسى كه در
بلنسيه رخ داد، عبدالعزيز بن عبدالرحمان المنصور عامري در آنجا به حكومت
نشست. وي با پادشاهان مسيحى اندلس به ويژه فرناندوي اول متحد شد و مدت
درازي حكم راند. پس از او پسر و نوادهاش مدت كوتاهى در آنجا حكومت كردند تا
آلفونسوي ششم ايشان را برانداخت (ابن عذاري، همان چ، ٣/٣٠١-٣٠٣؛ ابن
خلدون، ٤/١٦١-١٦٢؛ ابن خطيب، ١٩٥-١٩٦؛ عنان، همان، ٢٢٠-٢٢٦؛ نيز نك: ه د، بنى
عامر).
٦. بنى افطس در بطليوس: بطليوس از مناطق بزرگ و مجاور قلمرو مسيحيان شمال
بود كه پس از انقراض امويان مدتى شاپور فارسى بر آنجا حكمراند و پس از او،
در ٤١٣ق به دست وزيرش عبدالله ابن مسلمه، ملقب به المنصور و معروف به
ابن افطس افتاد. او ٢٤ سال بر اين ناحيه حكومت راند و بيشتر روزگار را در
جنگ با بنى عباد يا سركوب شورشها سپري كرد (ابن خطيب، ١٨٢-١٨٣؛ ابن عذاري،
همان چ، ٣/٢٣٦؛ عنان، همان، ٨١ -٨٣). جانشينان او نيز گرفتار تهاجم بنى عباد
و فرناندو بودند تا به روزگار عمر المتوكل، آلفونسو نواحى شمالى بطليوس را
گرفت و بنى افطس را در معرض انقراض قرار داد، ولى ورود مرابطون، آلفونسو را
فراري داد (ابن عذاري، همان چ، ٣/٢١١-٢١٢؛ ابن ابار، ٢/٩٦-١٠٣؛ نيز نك: ه د،
بنى افطس).
٧. بنى تجيب و بنى هود در سرقسطه: بنى تجيب در اواخر قرن ٣ق بر سرقسطه
دست يافتند، ولى غالباً به تبعيت از امويان حكم مىراندند. پس از انقراض
امويان، منذر بن يحيى تجيبى خود را مستقل خواند. فرزندش يحيى و سپس منذر
بن يحيى نيز تا ٤٣٠ق بر آنجا حكم راندند و در اين تاريخ بنى هود جاي ايشان
را گرفتند. ميان سليمان بن محمد بن هود اولين حاكم اين سلسله و بنى
ذيالنون جنگها درگرفت. وي در ٤٣٨ق درگذشت و قلمروش ميان فرزندان وي
تقسيم شد و هر يك مدعى استقلال شدند. در ٤٥٦ق نرمانها به قلمرو سرقسطه يورش
بردند و دست به قتل و غارت بسيار گشودند. سال بعد احمد بن سليمان المقتدر
به ياري بنى عباد، مسيحيان را عقب راند و با تصرف برخى مناطق، دولت بنى
هود را به يكى از مهمترين دول ملوكالطوايف تبديل كرد. اما در اواخر سال
٥٠٣ ق مرابطون بر سرقسطه نيز استيلا يافتند و بنى هود را برانداختند (ابن
عذاري، همان چ، ٣/١٧٥-١٨١، ٢٢٢، ٢٢٥-٢٢٦، ٢٥٣-٢٦١؛ ابن خطيب، ١٧٠-١٧١، ١٧٥،
١٧٨؛ ابن ابى زرع، ١٠٤؛ حميري، ٤٠؛ ياقوت، ذيل بربشتر؛ عنان، دول، ٢٨١؛ نيز
نك: ه د، بنى تجيب، بنى هود).
٨. بنى صمادح در المريه: پس از سقوط وزيران بنى عامر، خيران عامري از
موالى المنصور در ٤٠٣ و ٤٠٥ق بر مرسيه و المريه دست يافت و برادرش زهير
قلمرو دولت را بسيار گسترش داد. پس از او معن ابن محمد بن صمادح از سوي
عبدالعزيز بن ابى عامر امير المريه شد. فرزند او ابويحيى محمد المعتصم بالله
نيز دولت خود را توسعه داد، ولى اندكى بعد در ٤٨٤ق يوسف بن تاشفين دولت
ايشان را هم برانداخت (ابن عذاري، همان چ، ٣/١٦٦-١٦٧، ١٦٩-١٧٤؛ ابن خطيب،
٢١٦، ٢١٧؛ ابن خلدون، ٤/١٦٢؛ عنان، همان، ١٥٨، ١٦٦، ١٧١-١٧٣؛ نيز نك: ه د، بنى
صمادح).
٩. بنى رزين در شنتمرية شرقى: اين خاندان از بربران هواره بودند و سر سلسلة
آنان، ابومحمد هذيل معروف به ابن اصلح در اواخر حكومت امويان در شنتمريه
دعوي استقلال كرد و در ٤٠٣ق آنجا را از فرمان قرطبه خارج ساخت. وي ٣٣ سال،
و فرزندش عبدالملك، ملقب به ذوالرياستين نيز ٦٠ سال بر آنجا فرمان راندند تا
در ٤٩٧ق به روزگار حكومت حسامالدوله يحيى پسر عبدالملك، دولت بنى رزين
به دست مرابطون سقوط كرد (ابن عذاري، همان چ، ٣/١٨١-١٨٢، ٣٠٧-٣١١؛ ابن
خطيب، ٢٠٥؛ عنان، همان، ٢٥٣-٢٥٩؛ نيز نك: ه د، بنىرزين).
مرابطون در اندلس: پس از سقوط طليطله در ٤٧٨ق به دست مسيحيان،
ملوكالطوايف كه خود را در خطر مىديدند، يوسف بن تاشفين حاكم مرابطون در
مغرب را به اندلس دعوت كردند (ابن ابى زرع، ١٤٣، ١٤٥؛ سلاوي، ٢/٣٤) و وي
نيز با لشكري بزرگ بيامد و آلفونسو را در ٤٧٩ق در محلى به نام زلاقه در
نزديكى بطليوس به سختى شكست داد (ابن ابى زرع، ١٤٦-١٤٧؛ شحنه، ٧٢ )، اما
دريافت كه دولتهاي ضعيف و رقيب مسلمان در اندلس توان مقابله با مسيحيان
را ندارند و به زودي اندلس به دست مسيحيان سقوط خواهد كرد و بلاد مغرب نيز
از تهديد آنان در امان نخواهدماند. از اينرو، در ٤٨٣ق به قصد برانداختن ملوك
الطوايف روانة اندلس شد و شهرهاي بزرگ را از دست ملوك الطوايف به درآورد و
سپس به تدريج بر سراسر اندلس دست يافت (عبدالله زيري، ١٤٧-١٤٩؛ ابن ابى
زرع، ١٥٢- ١٥٥؛ ابن كردبوس، ١٠٦-١٠٧؛ دوزي، .(٧١٣-٧١٦ پس از او على بن يوسف
(حك ٥٠٠ -٥٣٧ ق)، تاشفين بن على (حك ٥٣٧ -٥٣٩ ق) و ابراهيمبن تاشفين (حك
٥٤٠ -٥٤١ ق) به ترتيب حكومت يافتند. در اين دوره كه نزديك به نيم قرن
به درازا كشيد، ميان مسلمانان و مسيحيان جنگهايى در شمال شرق اندلس رخ داد
كه در نتيجة آن برخى از شهرها از جمله سرقسطه در ٥١٢ ق و طليطله در ٥٢٤ ق
به دست مسيحيان افتاد (نك: ه د، مرابطون).
موحدون در اندلس: موحدون پس از سيطره بر مرابطون و تسخير مراكش در ٥٤١ ق
بىدرنگ قصد تصرف اندلس كردند. عبدالمؤمن موحدي سپاهى به آنجا روانه كرد و
در همان سال با تصرف شهرهاي بزرگى چون اشبيليه، قرطبه و غرناطه به حكومت
مرابطون در اندلس خاتمه داد (ابن ابى زرع، ١٩٥؛ عنان، عصر...، ١/٣٢٦-٣٢٩؛
نيز نك: ه د، موحدون). در روزگار موحدون، اندلس دستخوش موج عظيمى از حملات
پىدرپى مسيحيان گرديد و قلمرو مسلمانان در شرق و غرب يكى پس از ديگري به
دست مسيحيان مىافتاد. در روزگار حكومت ابويعقوب يوسف (نك: ه د، ابويعقوب)
سپاهيان افونسو انريكش، پادشاه پرتغال، نواحى غربى اندلس و كنت نونيو كه
طليطله را در اختيار داشت، شهرهاي جنوب طليطله را مورد تاخت و تاز قرار
دادند؛ نواحى ميان غرناطه و وادي آش تا جيان وبياسه نيز از حملات ابن
مردنيس و ابن همشك، همپيمانان مسيحيان در امان نماند. در نتيجه بسياري از
شهرهاي غربى ميان سالهاي ٥٤٢ تا ٥٥٦ ق به دست مسيحيان افتاد. از آن پس
اوضاع اندلس روبه پريشانى نهاد. حملات سنگين و پىدرپى مسيحيان باعث
تضعيف بيشتر قواي موحدون و كاهش قدرت آنان گرديد و مسيحيان را در تصرف ديگر
شهرهاي اندلس مصممتر ساخت. پرتغاليها سرزمينهاي جنوب غربى را موردتجاوز قرار
دادند و با تصرف شلب و حوالى آن به اشبيليه چشم دوختند. از سوي ديگر
قشتاليان (كاستيليها) تا حوالى اشبيليه پيش رفتند و گرچه در نبرد «الارك» به
سختى از مسلمانان شكست خوردند (نك: ابن صاحب الصلاة، ٤٢٨- ٤٣٢؛ ابن اثير،
١٢/١١٣- ١١٥؛ ابن عذاري، چ تطوان، ٣/١٩١- ١٩٥)، اما اين شكست را در جنگ
معروف عقاب در ٦٠٩ ق جبران كردند (ابن خطيب، ٢٧٠) و با تصرف قرطبه (٦٣٣ ق)
و اشبيليه (٦٤٦ق) آخرين ضربات را بر پيكر اندلس وارد آوردند (ابن ابى زرع،
٢٧٧؛ ابن عذاري، همان چ، ٣/٣٨١؛ حميري، ٢٢). هنوز قرن ٧ق به نيمه نرسيده
بود كه تمام شهرهاي اسلامى اندلس در شمال، غرب و شرق به دست مسيحيان
افتاد و از فرمانروايى پهناور و مقتدر مسلمانان در اندلس جز غرناطه در جنوب و
چند شهر كوچك ديگر چيزي باقى نماند (نك: ه د، موحدون).
غرناطه و حكومت بنى احمر: در اواخر حكومت موحدون بر اندلس محمد بن يوسف
نصري، معروف به ابن احمر از خاندان بنى نصر كه بر ضد موحدون سر به شورش
برداشته بود، در ٦٣٥ ق در غرناطه خود را مستقل خواند. مسيحيان پس از تسلط بر
شهرهاي بزرگ اندلس بارها به قلمرو ابن احمر يورش بردند، اما هر بار با
مقاومت شديد سپاهيان غرناطه روبهرو شدند. بنى احمر يا بنى نصر بيش از دو
قرن و نيم بر جنوب اندلس حكم راندند تا سرانجام در ٨٩٨ق/١٤٩٣م غرناطه به
دست فرناندوي پنجم سقوط كرد و با فرار ابوعبدالله آخرين امير خاندان بنى نصر
اندلس به كلى از دست مسلمانان خارج شد (نك: ه د، بنى نصر).
مآخذ: ابن ابار، محمد، الحلة السيراء، به كوشش حسين مونس، قاهره، ١٩٨٥م؛
ابن ابى زرع، على، الانيس المطرب، رباط، ١٩٧٢م؛ ابن اثير، الكامل؛ ابن
بسام، على، الذخيرة فى محاسن اهل الجزيرة، به كوشش احسان عباس، ليبى /
تونس، ١٩٨١م؛ ابن حيان، حيان، المقتبس، به كوشش پ. چالمتا، مادريد،
١٩٧٩م؛ همو، همان، به كوشش عبدالرحمان على حجى، بيروت، ١٩٦٥م؛ ابن خطيب،
محمد، اعمال الاعلام، به كوشش لوي پرووانسال، بيروت، ١٩٥٦م؛ ابن خلدون،
عبدالرحمان، تاريخ، بيروت، دارالعلم للجميع؛ ابن دلايى، احمد، ترصيع
الاخبار و تنويع الا¸ثار، به كوشش عبدالعزيز اهوانى، مادريد، ١٩٦٥م؛ ابن
صاحب الصلاة، عبدالملك، المن بالامامة، به كوشش عبدالهادي تازي، بيروت،
١٩٨٧م؛ ابن عبدالحكم، عبدالرحمان، فتوح مصر و اخبارها، به كوشش چ. توري،
قاهره، ١٤١١ق/١٩٩١م؛ ابن عذاري، احمد، البيان المغرب فى اخبار الاندلس و
المغرب، به كوشش كولن و لوي پرووانسال، بيروت، ١٩٢٩م؛ همو، همان، به
كوشش هويسى ميراندا، تطوان، ١٩٦٠م؛ ابن قوطيه، محمد، تاريخ افتتاح
الاندلس، به كوشش ابراهيم ابياري، بيروت، ١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ ابن كردبوس،
تاريخ الاندلس، به كوشش احمدمختار عبادي، مادريد، ١٩٧١م؛ اخبار مجموعة، به
كوشش ابراهيم ابياري، بيروت/قاهره، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛ بشتاوي، عادل سعيد،
الاندلسيون المواركة، دمشق، ١٩٨٥م؛ حميري، محمد، صفة جزيرة الاندلس، به كوشش
لوي پرووانسال، قاهره، ١٩٣٧م؛ سالم، سحر سيدعبدالعزيز، مدينة قادس و دورها
فى التاريخ السياسى و الحضاري، قاهره، ١٩٩٠م؛ سلاوي، احمد، الاستقصاء، به
كوشش جعفر ناصري و محمد ناصري، دارالبيضاء، ١٩٥٤م؛ عبادي، احمدمختار، فى
تاريخ المغرب و الاندلس، بيروت، ١٩٧٨م؛ عبدالله زيري، مذكرات، به كوشش
لوي پرووانسال، قاهره، ١٩٥٥م؛ عنان، محمد، دولة الاسلام فى الاندلس،
قاهره، ١٣٨٠ق/١٩٦٠م؛ همو، دول الطوائف، قاهره، ١٣٨٠ق/١٩٦٠م؛ همو، عصر
المرابطين و الموحدين، قاهره، ١٣٨٤ق/١٩٦٤م؛ كالمت، تاريخ اسپانيا، ترجمة
امير معزي، تهران، ١٣٦٨ش؛ محمدحسين، حمدي عبدالمنعم، التاريخ السياسى
لمدينة اشبيلية فى العصر الاموي، اسكندريه، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ مقري، احمد، نفح
الطيب، به كوشش احسان عباس، بيروت، ١٣٨٨ق/١٩٦٨م؛ مونس، حسين، فجر
الاندلس، قاهره، ١٩٥٩م؛ نعنعى، عبدالمجيد، تاريخ الدولة الاموية فى الاندلس،
بيروت، ١٩٨٦م؛ وات، مونتگمري، اسپانياي اسلامى، ترجمة محمدعلى طالقانى،
تهران، ١٣٥٩ش؛ ياقوت، بلدان؛ نيز:
Britannica, ١٩٧٨; Chambers's Encyclopedia, London, ١٩٦٨; Chejne, A. G., Muslim
Spain, its History and Culture, Minneapolis, ١٩٧٤; Cond E , J. A., History of
the Dominion of the Arabs, London, ١٨٥٤; Dozy , R. , Spanish Islam , tr . F . G
. Stokes , London , ١٩١٣ ; L E vi - Proven ٥ al, E., Histoire de l'Espagne
musulmane, Paris, ١٩٥٠.
عنايتالله فاتحىنژاد
.III علوم نقلى در اندلس
اندلس مانند هر سرزمين ديگر، در تاريخ تحولات فرهنگى، با افت و خيزها و تغيير
مسيرهايى مواجه بوده است كه از جريانهاي اجتماعى و سياسى بريده نيست.
همزمان با فتح اندلس توسط طارق، بافت بومى گروه فاتحان و انديشة حاكم بر
آنان موجب شده بود كه محيط اسلامى اندلس - كه هنوز جايگاه بومى مستحكمى
نيافته بود - براي مدتى كوتاه وضعى مشابه با محيط شام داشته باشد. البته
اين وضع نمىتوانست پايدار بماند و با بومى شدن اسلام در اندلس و قوت
گرفتن عناصر غير عربى در محيط اسلامى آن، رفتهرفته اين منطقه از ويژگيهاي
نخستين دور شد و فرهنگى منطقهاي در آن به وجود آمد.
اندلس برخلاف برخى ديگر از مناطق مرزي جهان اسلام، همچون مغرب اقصى
گرايشى به انزوا گزيدن از مركز جهان اسلام نداشت؛ زيرا چنين گرايشى را نه
زمينههاي فرهنگى آن ايجاب مىكرد، نه موقعيت سوقالجيشى آن. به دنبال
سقوط خلافت اموي در شام و در آمدن امويان به اندلس، برقراري يك دولت
اموي در آن سرزمين پديدهاي دو سويه بود كه با نياز منطقه سازگاري داشت و
از همين رو، به گرمى پذيرفته شد. با حمايت از اين حكومتِ در تبعيد كه چندي
بعد نامش را خلافت نهادند، اندلسيان از سويى خود را حاميان خلافتى با
سابقهتر از خلافت عباسى مىنمودند و از اتهام بدعت و بد دينى رهايى مىجستند
و از ديگر سو، با گردن ننهادن بر خلافت مركزي عباسى، استقلال سياسى خود را
پاس مىداشتند. با چنين مقدمهاي آسانتر مىتوان دريافت كه چرا در سدة
٣ق/٩م در عهد عبدالرحمان دوم از امراي اموي اندلس (٢٠٧- ٢٣٨ق/٨٢٢ -٨٥٢م)،
از يك سو جريان عرب گرايى در شئون مشترك فرهنگ اسلامى پديد آمد و از
ديگرسو، جريانهاي مليتگرا در ابعاد اجتماعى و سياسى اهميتى فزاينده يافت.
اين وضع دوگانه به اندازهاي با محيط اندلس سازگاري داشت كه سرنگونى
خلافت اموي خدشهاي در آن پديد نياورد و چه در عهد ملوك طوايف و چه در عهد
سلسلههاي پس از آن، تا پايان حيات فرهنگ اسلامى در منطقه دوام يافت.
اكنون با بازگرداندن سخن به ويژگيهاي فرهنگى، با در نظر داشتن اين ويژگى
دوگانه، مىتوان جريان فرهنگ اسلامى در اندلس و گرايش آنان به علوم رسمى
موردتوجه در سرزمينهاي مركزي اسلامى را به خوبى دريافت. وارد شدن و توفيق
يافتن اندلسيان در عرصة دانشهايى چون قرائت و حديث كه در مشرق سنتهايى
خاص خود داشت و اتصال در اسانيد را طلب مىكرد، شگفتآور بود، اما شگفتتر آن
است كه اندلسيان در طى چند نسل، خود به صاحبان حق در اين رشتهها مبدل
شده بودند و به خصوص در قرائت توانستند مشرقيان را نيازمند خود سازند.
علوم قرآنى: اندلس در حوزة قرائت به عنوان تابعى از مصر و افريقيه، در
سدههاي نخستين بيش از همه از قرائت مدنى، به خصوص روايت وَرْش، راويِ
مصري نافع تأثير پذيرفته، و تا پايان سدة ٤ق/١٠م قرائت نافع، همچون شمال
افريقا، قرائت غالب بر اندلس بوده است (نك: مقدسى، ١٩٥؛ ابن جزري، النشر،
١/٤٢، ١١٤). با اينكه از آغاز سدة ٣ق، بحثهاي فنى در باب قرائات از موضوعات
پر رونق و گاه جنجال برانگيز در حوزههاي مشرق اسلامى بود، حوزة اندلس تا
پايان سدة ٤ق نسبت به دانش اختلاف قرائات، گرايشى از خود نشان نمىداد.
درپى تحولات فرهنگى در اندلس و با حسن استفاده از موج برخاسته در حوزة
قرآنى مصر، از اوايل سدة ٥ق اندلس نيز در راهى همسان و پيوسته با مصر گام
نهاد و به عنوان حوزهاي فعال جايگاهى را در علم قرائت براي خود به دست
آورد. براي چندين سده، اندلس، مصر و افريقيه ٣ رأس مثلثى بودند كه مكتب
غربىِ قرائت را تشكيل مىداد (نك: همان، ١/٢٢٢) و بخش عمدهاي از ميراث
قرائى و آثار متقدم اين رشته برخاسته از آن بود. سرآغاز و راهگشاي اين
مسير، تحصيل برخى طلاب اندلس در مصر بود كه در رأس آنان نام ابوعمرطلمنكى
(د ٤٢٩ق/ ١٠٣٨م) ديده مىشود، عالمى كه در منابع به عنوان نخستين كسى كه
دانش قرائات را به اندلس شناسانيد، معرفى شده (نك: همان، ١/٣٤)، و كتاب
الروضة او نخستين حلقه از سلسله كتابهاي قرائى اندلس است.
مقصود از سلسله كتابهاي قرائى اندلس، مجموعه نوشتههاي اندلسى در اين علم
است كه ضبط قرائات گوناگون را موضوع كار خود قرار داده، و همچون آثار مشرقى
مانند السبعة ابن مجاهد و الغاية ابن مهران، به بررسى مقايسهاي آنها
پرداختهاند. به عنوان حلقههاي مهم بعدي از اين سلسله بايد از التبصره،
تأليف مكى بن ابى طالب قيسى (د ٤٣٧ق/١٠٤٥م)، مختصر التيسير و اثر تفصيلى
جامع البيان از ابوعمرو دانى (د ٤٤٤ق/١٠٥٢م)، القاصد از عبدالرحمان بن حسن
خزرجى قرطبى (د ٤٤٦ق)، العنوان تأليف اسماعيل بن خلف اندلسى (د
٤٥٥ق/١٠٦٣م)، الكافى اثر محمد بن شريح رعينى اشبيلى (د ٤٧٦ق/١٠٨٣م) و
الاقناع از احمد بن على ابن باذش (د ٥٤٠ق/ ١١٤٥م) ياد كرد. اين آثار همه
از متون معتبر در اين علم قلمداد شده، و افزون بر بلاد مغرب، در سرزمينهاي
شرقى اسلامى نيز رواج يافتهاند (براي رواج اين آثار، نك: همان، ١/٥٨ بب؛
براي بررسى آثار قرائى اندلس، نك: برگشترسر، ff. ٢١٣ ؛ پرتسل، ٤٣ ، جم).
در مقايسهاي ميان گرايشهاي حوزة اندلس و ديگر حوزههاي قرائى، بايد يادآور
شد كه برخلاف گرايشهاي موجود در مشرق و حتى مصر براي افزودن برخى قرائات
به قرائات سبع، در اندلس بيش از هر بوم ديگر بر قرائات هفتگانه تأكيد
مىشد. به عنوان شاهدي بر اين امر بايد توجه داشت كه تمام آثار بر شمرده
در سلسله كتابهاي قرائى اندلس، به ٧ قرائت مشهور بسنده كردهاند. حتى
شخصيتى چون ابوعمرودانى كه در دورة تحصيل خود در مكتب مصري ابن غلبون،
اهميت قرائت هشتم متعلق به يعقوب را دريافته بود، تنها در يك تكنگاري
مستقل با عنوان مفردة يعقوب، به ضبط اين قرائت پرداخته است (نك: ابن
جزري، همان، ١/٦٠). گفتنى است كه در عين حال مقريان و عالمان اندلس
همواره موضع متعصبانة عوام در تقدس بخشيدن به قرائات سبع را مورد انتقاد
قرار داده، و به صورت نظري بر اعتبار برخى ديگر از قرائات مشهور در دانش
قرائت پاي فشردهاند؛ در اين باره به خصوص بايد از موضع - گيريهاي مكى بن
ابى طالب (ص ٢١ بب)، ابوعمرو دانى از مقريان، و نيز ابوبكر ابن عربى، ابن
حزم و ابوحيان ياد كرد (نك: ابن جزري، همان، ١/٣٦- ٣٨، ٤١). افزون بر اين،
در گرايشهاي فرعى قرائت، تقابل مغربيان و مشرقيان در موارد پرشماري مشاهده
مىگردد كه از نظر تحليل گرايشهاي مغربيان و نقش حساس اندلسيان، هنوز مورد
تحليل قرار نگرفته است (براي چند نمونه، نك: همان، ٢/١٥، سطر ٥، ص ١٦، سطر
٧-٩، ص ٢٤٣، سطر ١١).
افزون بر متون قرائى، مقريان اندلس به تك نگاريهايى در زمينههاي متنوع
قرائت نيز پرداختهاند. آثاري چون الابانه از مكى بن ابى طالب (نك: مآخذ
همين مقاله) در مباحث عمومى قرائات و الكشف همو (بيروت، ١٤٠١ق) در تبيين
وجوه نحوي قرائات سبع، همچنين آثار ابوعمرو دانى چون المحكم، المقنع و
المكتفى در زمينههاي گوناگون رسم مصحف، تجويد و قرائت (براي فهرستى از
اين آثار، نك: ه د، ٦/٧١)، كتاب اعراب القراءات اسماعيل بن خلف در توجيه
نحوي قرائات گوناگون (براي نسخ خطى، نك: ه د، ٨/٦٥٢) و نهاية الاتقان شريح
بن محمد رعينى در دانش تجويد (نك: ابن جزري، همان، ١/٢٠٣- ٢٠٤) از اين
جملهاند.
در سدة ٦ق/١٢م در تمامى بومها از اين رونق تحقيقى در حوزة قرائت كاسته شد و
به ندرت آثار مستقلى پديد مىآمد و اهل قرائت به نقل قرائات سبع با طرق
مضبوط در آثار پيشين، بسنده مىكردند. در اين ميان تيسير ابوعمرو دانى از
وضعى ويژه برخوردار بود، به طوري كه در مدت زمانى كمتر از يك قرن
مهمترين و رايجترين متن براي تدريس قرائات در سراسر عالم اسلامى شد.
اهميت اين كتاب در آموزش قرائت، موجب شد تا ديگر عالم اندلسى، قاسم بن
فيره شاطبى (د٥٩٠ق/١١٩٤م) مضمون آن را به نظم آورد. اين منظومه كه
حرزالامانى يا به اختصار شاطبيه خوانده مىشد، تنها متن قرائى بود كه در
سدههاي اخير، توانست در مقابل متن منثور تيسير به رقابت برخيزد. اكتفا به
تيسير و شاطبيه، در محافل قرائى تمامى بومها از مغرب تا مشرق در سدة ٩ق/١٥م
ابن جزري را به شكوه واداشته است (نك: تحبير...، ٧). از جمله آثار قرائى
سدههاي ٦ق به بعد در اندلس، بايد به شروحى بر تيسير ابوعمرو دانى چون شرح
ابومحمد مالقى (زنده در ٧٠٥ق/ ١٣٠٥م) و شرح ابن ابى السداد مالقى در سدة
٨ق، و نيز شرح و تكملههايى بر شاطبيه، همچون كتاب التكملة المفيده، اثر
على بن عمر قيجاطى (د ٧٢٣ق/١٣٢٣م) اشاره كرد (همو، النشر، ١/٦٠، ٩٧، ٣٥٣).
در زمينة تفسير نويسى، در سدههاي متقدم هجري، در دورة رونق تفسيرهاي مأثور
در ديگر بومها، تنها نمونة قابل ذكر از اندلس، تفسير بقى بن مخلد قرطبى (د
٢٧٦ق/٨٨٩م) است كه ويژگيهاي آن مورد ستايش ابن حزم قرار گرفته است (نك:
كتانى، ٧٧). در كنار اين اثر، تفسير يحيى بن سلام محدث نامدار افريقيه نيز
در اندلس بسيار موردتوجه بود و توسط عالمان اندلسى در سدة ٤ق، چون ابن ابى
زمنين و ابوالمطرف انصاري گزيدههايى از آن فراهم آمده بوده است (نك: I/٤٧
؛ GAS, سيوطى، طبقات...، ٦٤ - ٦٥، براي تفاسيري از سدههاي ٤ و ٥ق، نك: ٢٢،
٢٩، ٣٠، جم).
همزمان با رواج تفسيرهاي درايى در سدههاي ميانة اسلامى، در اندلس نيز از
سدة ٦ق، عالمانى به تأليف تفاسير درايى دست زدند كه از ميان آنان مىتوان
ابن برجان و ابن عطيه (ه م م) را نام برد (نك: همو، الاتقان، ١/٣٥). تفسير
ابن عطيه به زودي به عنوان رقيب مغربى براي كشاف زمخشري شناخته شد و
برخى از مفسران اندلسى چون عبدالكبير غافقى مرسى (د ٦١٧ق/١٢٢٠م) (همو،
طبقات...، ٦٩ - ٧٠)، على بن حسن جيانى (د ٦٦٣ق/١٢٦٥م) (زركلى، ٤/٣٣٣) و
سرانجام ابوحيان غرناطى (د ٧٤٥ق/١٣٤٤م)، روش تفسير خود را پژوهشى مقايسهاي
ميان اين دو تفسير غربى و شرقى قرار دادند. مجموعة بزرگ الجامع لاحكام
القرآن (قاهره، ١٣٨٦ق) از محمد بن احمد قرطبى (د ٦٧١ق/١٢٧٢م) نيز با وجود
اشتمال بر مباحث فقهى قرآن، به طور كلى بايد در كنار تفاسير عمومى
طبقهبندي گردد.
علوم حديث: در سدة ٣ق، همزمان با موج مسندنويسى در محافل مشرق، در اندلس
جريانى ضعيف از پرداختن به سبكى مشابه از حديث ديده مىشود؛ برجستهترين
نمونه از محدثان اين دوره، بقى بن مخلد قرطبى است كه در مصنف خويش از
افزون بر ٣٠٠ ،١تن از صحابه حديث آورده است (نك: كتانى، ٤١، ٧٥؛ قس:
I/١٥٢-١٥٣ ؛ GAS, براي رواج آن در مغرب و مشرق، نك: ابن نقطه، ١/٤٦٤؛
رودانى، ٣٦٤). در جريان ياد شده، همچنين مىتوان محدثانى چون معاوية بن
صالح حضرمى، قاسم بن محمد، محمد بن وضاح و محمد بن عبدالسلام خشنى را نام
برد (نك: ابن سعد، ٧(٢)/٢٠٧؛ حميدي، ١١٣).
در كنار پرداخت عمومى به دانش حديث، به دليل غلبة مذهب مالك ابن انس بر
مغرب اسلامى، در حوزة اندلس همچون شمال افريقا، از نخستين و پايدارترين
فعاليتهاي حديثى، فراهم آمدن تحريرهايى از موطأ مالك يا تحقيقى دربارة آن
بوده است. نخستين شخصيت شايان ذكر در اين عرصه، يحيى بن يحيى ليثى شاگرد
اندلسى مالك است كه تحرير او از موطأ به زودي جاي خود را در محافل گوناگون
حديثى گشود و چندي نگذشت كه در سراسر جهان اسلام، به عنوان روايت رسمى از
اين كتاب تلقى گشت. همچنين بايد از يحيى بن زكريا طليطلى (د ٢٥٩ق/٨٧٣م)،
نام آورد كه يكى از كهنترين شروح را بر موطأ تأليف كرده است (نك: ٤٧٣
I/٤٦٠, .(GAS,
از ديگر جريانهاي پرسابقه در حوزة حديث اندلس، توجه به موضوع غريب الحديث
به عنوان زمينهاي ميان رشتهاي در حديث و لغت بوده است. اين حركت كه
در سدة ٣ق با نوشتههاي كسانى چون عبدالملك ابن حبيب (د ٢٣٨ق/٨٥٢م) و محمد
بن عبدالسلام خشنى آغاز گشته (نك: ابن اثير، مبارك، النهاية، ١/٤)، در
سالهاي گذار به سدة ٤ق، با تأليف مشترك قاسم بن ثابت سرقسطى (د
٣٠٢ق/٩١٤م) و پدرش ثابت ابن حزم (د ح ٣١٣ق/٩٢٥م) كه به عنوان ذيلى بر
نوشتههاي ابوعبيد و ابن قتيبه پرداخته شده بود، به اوج خود رسيد (نك:
رودانى، ٣١٠؛ كتانى، ١٥٥؛ نيز نك: فحام، ٣١٣).
ذهبى در سخن از دورة متقدم حديث در اندلس، اين حوزه را پراهميت تلقى
نكرده ( الامصار...، ٥٥ -٥٦)، و در دورههاي بعد به افزونى اهميت آن اشاره
كرده است. در سدههاي ٤ و ٥ق، تنها شخصيتهايى محدود در حوزة اندلس يافت
مىشوند كه آثاري متنوع در حديث پرداختهاند؛ از اين ميان، مىتوان كسانى
چون ابن جبّاب، ابن عبدالبر و ابن ابى زمنين (ه م م) را نام برد كه
تنوع آثار آنان با آثار مشرقى ياراي برابري دارد.
مهمترين تأليف اندلسى در سدههاي ٤ و ٥ق، در قالب تحقيقات در متون حديثى
است كه از اين برهه صحيحين و سنن ابوداوود در كنار موطأ موردتوجه آنان قرار
گرفته بوده است. از جمله آثار اين دوره دربارة موطأ، مىتوان غرائب مالك
به عنوان مستدركى بر موطأ از قاسم ابناصبغ بيانى (كتانى، ١١٣)، شروح
خلفبن فرجكلاعى، ابوالمطرف قرطبى، ابوالوليد باجى و هشام بن احمد وقشى، و
التعريف ابن حذاء قرطبى دربارة رجال موطأ را برشمرد (نك: ٤٦٣ I/٤٦٠-٤٦١, .(GAS,
در همين دوره، قاسم بن اصبغ بيانى دو «مستخرج» يكى بر صحيح مسلم و ديگري
بر سنن ابوداوود فراهم كرد (نك: رودانى، ٣٦٧؛ كتانى، ٢٧، ٣٠). به اين دو،
بايد مستخرج ابن ايمن قرطبى بر سنن ابوداوود (همانجا)، كتاب محمد بن فتوح
حميدي در جمع بين صحيحين كه مورد توجه فراوان عالمان مشرق قرار گرفته
است (مثلاً نك: ابن اثير، مبارك، جامع...، ١/١٢٢؛ نيز I/١٤٢ و آثار ابن حزم
اندلسى، ابوالوليد باجى و حسين جيانى در نقد و بررسى اسانيد صحيحين و نوشتة
جيانى دربارة شيوخ ابوداوود را افزود (نك: همان، ١٥٢ ١٣١, ؛ I/١٣٠, رودانى،
٢٠٧).
در سدههاي ٦ - ٨ق، كسانى چون محمد بن خلف البيري (د ٥٣٧ق/ ١١٤٢م)، ابوبكر
ابن عربى (د ٥٤٣ق/١١٤٨م) و ابن زرقون اشبيلى (د ٥٨٦ق/١١٩٠م)، آثاري در
زمينة شرح موطأ پديد آوردهاند (نك: GAS, ff. )، I/٤٦١ اما چنين مىنمايد كه
صحيحين و كتب ملحق بدان در اين دوره بيشتر مورد توجه محدثان اندلسى قرار
داشتهاند. در زمينة جمع بين صحاح، كتاب رزين عبدري (د ٥٣٥ق/١١٤١م) با
عنوان التجريد، نخستين حركت در جمع بين صحاح سته در جهان اسلام به شمار
مىآيد كه افزون بر مغرب، در مشرق نيز رونق گستردهاي يافته است (نك: ابن
اثير، مبارك، همان، ١/١٢٣؛ رودانى، ١٩٩؛ كتانى، ١٣، ١٧٤). علاوه بر آن، بايد
از دو اثر در جمع بين صحيحين، از ابن خراط (ه م) و ابوعبدالله المري(د
٥٨٢ق/١١٨٦م) و انوار المصباح ابنعتيق غرناطى (د ح ٦٤٦ق/ ١٢٤٨م) و جمعى
ديگر بين صحاح سته (همو، ١٧٥) ياد كرد (براي اثر اخير، نك: همو، ١٧٣).
در زمينة شرح نويسى، كتاب ابن قرقول (د ٥٦٩ق/١١٧٤م) در شرح مشكلات صحيحين
I/١٤٢) )، GAS, اثر بزرگ ابوبكر ابن عربى با عنوان عارضة الاحوذي در شرح
جامع ترمذي (حيدرآباد دكن، ١٩٣٤م)، الامعان ابن نعمة اندلسى در شرح سنن
نسايى (سيوطى، طبقات، ٧٩-٨٠)، شرحى ديگر بر كتاب ترمذي از ابن سيدالناس و
همچنين اختصار احمد بن عمر انصاري (د ٦٥٦ق/ ١٢٥٨م) از صحيحين (همان، ١٤٠
شايان يادكرد است. گفتنى است كه در تعريف مغربيان از صحاح سته، كتاب
ششم، موطأ مالك بود، نه سنن ابن ماجه، چه، اين سنن هرگز در حوزة حديثى
اندلس، رونقى به دست نياورد (نك: ه د، ٤/٥٥٩؛ براي رواج صحيح بخاري، نك:
لويپرووانسال، ff. ٢٠٩ ؛ فوك، ff. ٦٠ ؛ براي رواج صحاح سته، نك: رابسن١،
مقالات معرفى شده در مآخذ همين مقاله).
فهارس متعدد موجود از محدثان مغرب، به خصوص فهرسة ابنخير اشبيلى، فهرس ابن
عطيه، برنامج ابن جابر وادي آشى، و در سدههاي اخير برخى فهارس افريقايى
مانند صلة الخلف رودانى و فهرس الفهارس كتانى، منابع ارزندهاي براي مطالعة
اسانيد اندلسى و متون حديثى متداول در اندلس هستند.
دانش فقه: در نخستين دوره از تاريخ فقه اندلس، اين حوزه تنها قلمرو فقه
اوزاعى در خارج از شام است و اين مذهب كه با كوشش كسانى چون صعصعة بن
سلام از زمان حيات اوزاعى در اندلس تبليغ شده بود تا ٢٢٠ق/٨٣٥م مذهب
غالب در آن ديار شناخته مىشد و از آن پس به نفع مذهب مالكى منسوخ گشت
(نك: قاضى عياض، ١/٦٦؛ ونشريسى، ٦/٣٥٦). در نگاهى به تاريخ گسترش مذهب
مالك در اندلس، در مرحلة نخست بايد به گروهى از شاگردان متقدم مالك اشاره
كرد كه تعاليم او را فراتر از مصر و مغرب، در اندلس تبليغ نمودند و در ميان
آنان زياد بن عبدالرحمان به عنوان نخستين كسى كه مذهب مالك را به اندلس
وارد كرد، شناخته شده است (نك: ابواسحاق، ١٥٦-١٥٧؛ مقريزي، ٢/٣٣٣).
حمايت هشام بن عبدالرحمان (حك ١٧٢-١٨٠ق/٧٨٨-٧٩٦م) امير اموي اندلس از مذهب
مالك در زمانى كه مالك كه هنوز زنده بود، موجب رونق اين مذهب فقهى در
اندلس گرديد و زمينه براي گامهاي بعدي فراهم شد (نك: ونشريسى، همانجا).
مؤثرترين فرد در استحكام يافتن مذهب مالك در نسل بعد، يحيى بن يحيى ليثى
مشهورترين راوي موطأ مالك است كه در زمان حكم بن هشام (حك ١٨٠-٢٠٧ق/٧٩٦-
٨٢٢م) نفوذي تمام بر امير اموي داشت و همين امر موجب گشت تا در زمان او
نظام قضايى اندلس، چهرهاي مالكى بيابد (نك: مقريزي، همانجا). آنچه مقدسى
در وصف مالكيان اندلس يادآور شده است، مبنى بر اينكه آنان مستندي جز كتاب
خدا و موطأ مالك نمىشناختهاند (ص ١٩٥)، در واقع دربارة اكثريتى از فقيهان
متقدم مالكى در اندلس صادق بود كه فضاي غالب بر محافل آنان، پرهيز از
تحقيق در روشها و توسعة فقه مالكى بوده است، ولى استثنائاتى چون ابن حبيب
(ه م) صاحب الواضحة نيز وجود داشتهاند.
از ميانة سدة ٤ تا ميانة سدة ٥ق به مدت يك قرن اندلس عرصة ظهور جريانى منتقد
بر شيوة فقهى پيشين بوده كه اصلاحاتى در نظام فقهى را دنبال مىكرده است.
به عنوان برجستهترين نماد اين جريان، بايد از ابن عبدالبر (ه م) سخن آورد
كه در مقام ستيز با جمودگرايى مالكى، حتى يك چند به مذهب ظاهري روي آورد،
اما پس از كوتاه زمانى بقا بر مذهب مالكى و سعى در جهت اصلاح آن را ثمر
بخشتر يافت (نك: ذهبى، سير...، ١٨/١٥٦-١٥٧) و بىترديد در اين گزينش، مصالح
اجتماعى مسلمانان اندلس و ضرورت پرهيز از تفرق دينى، مورد توجه او و
همفكرانش بود. شخصيت محوري ديگر، ابوالوليد باجى (ه م) است كه در مقايسه با
ديگر فقيهان عصر نقد، نمايندة شاخص فقه اصولگرا در محيط مالكى اندلس بوده
است. فعاليت علمى ابوالوليد در اندلس با حركتهاي ضد مالكى ابن حزم همزمان
بود و ابوالوليد تنها فقيه مالكى در محيط اندلس بود كه به سبب تسلط بر اصول
فقه و روشهاي استدلال مىتوانست به مقابله با حملات ابن حزم برخيزد (نك:
قاضى عياض، ٤/٨٠٥).
پس از پشت سر نهادن دورة نقد و انتقال در فقه مالكى اندلس، اين سرزمين
صحنة شكلگيري گونهاي از اين فقه بود كه از نظر برخى ويژگيها، همچون تكيه
بر ظواهر آيات احكام، تكيه بر رجوع مستقيم به اخبار و بررسى نقادانة آنها با
فقه ظاهري و فقه اصحاب حديث اشتراكاتى آشكار داشت. اين مكتب جديد، در
برخورد با ادله از كتاب و سنت، برخوردي نسبتاً آزادانه داشت و امكان اجتهاد
را براي فقيهان خود مهيا مىساخت.
در بحث از فقه اوايل سدة ٦ق، شايسته است نخست از ابن رشدِ جد (د
٥٢٠ق/١١٢٦م) سخن به ميان آيد كه پديد آورندة يكى از اصلىترين كتب تفصيلى
و پرحجم فقه مالكى در اندلس با نام البيان و التحصيل است (بيروت،
١٤٠٤-١٤٠٧ق، ٢٠ ج). فضاي حاكم بر آثار ابن رشد اين تصور را به وجود مىآورد
كه روش وي در ميان گرايشهاي گوناگون حوزة مالكى اندلس، بيش از همه با
روش ابوالوليد باجى سازگاري نشان مىدهد. از شخصيتهاي برجستة مالكى در همين
دوره، ابوبكر ابن عربى (د ٥٤٣ق/١١٤٨م) است كه با تأليف كتاب احكام
القرآن در تحليل مباحث فقهى قرآن كريم، و تأليف شرحى بر جامع ترمذي به
عنوان منبعى مشتمل بر احاديث فقهى و مباحث فقه تطبيقى، ارائة فقهى
اجتهادي مبتنى بر ادلة كتاب و سنت و البته تا حد ممكن در چارچوب سنتى فقه
مالكى را هدف داشته است.
در بررسى ادامة فقه اصولگراي اندلس در سدة ٦ق، بايد به شخصيت محوري ابن
رشد حفيد (د ٥٩٥ق/١١٩٩م) اشاره كرد كه در برخورد با فقه، اصول و روشهاي
درايى بيش از روايت براي او جاذبه داشته است (نك: ابن ابار، ٢/٥٥٣ -٥٥٤).
بداية المجتهد و نهاية المقتصد ابن رشد (چ مكرر) يك كتاب كمنظير فقهى است
كه مؤلف در آن يك دوره فقه تطبيقى را به طور فشرده ارائه كرده، و
بىآنكه به تفصيل و اطناب گرفتار آيد، به بررسى انگيزههاي اختلاف و تحليل
ادله پرداخته است. در سدههاي ٧ و ٨ق، برخى شخصيتهاي قابل مطالعه در حوزة
فقهى اندلس پاي به عرصه نهادهاند كه از آن ميان مىتوان به ابواسحاق
شاطبى (د ٧٩٠ق/١٣٨٨م) اشاره كرد كه در پرداخت خود به دانش اصول فقه، از
سبك سنتى اصول نويسى دورگشته، و در دو اثر خود با عناوين الاعتصام
(عربستان، ١٤١٢ق) در بررسى «سنن و بدع»، و نيز الموافقات فى اصول الشريعه
(قاهره، ١٩٦٩م) از مرزهاي اصول فقه فراتر رفته، و با فقه برخوردي كلامى -
فلسفى داشته است.
در پژوهشهاي معاصر، برخى ويژگيهاي فقه مالكى اندلس مورد مطالعه قرار گرفته،
و با نظامهاي ديگر حقوقى سنجيده شده است (مثلاً نك: اُرتيث، ff. ٧٣ ؛ تيان،
ff. .(٣٢٣ مقايسة ويژگيهاي فقهى - حقوقى جامعة اسلامى اندلس با جوامع اسلامى
مشرق نيز از ديگر موضوعات موردتوجه بوده كه هنوز بسط كافى نيافته است.
در گذاري بر محافل غير مالكى در فقه اندلس، نخست بايد به رواج فقه اصحاب
حديث اشاره كرد و در رأس آن از بقى بن مخلد قرطبى، به عنوان مجتهدي
مستقل كه بر پاية «اثر» فتوا مىداده است، نام برد (نك: ذهبى، سير، ١٣/٢٨٦،
٢٩٠). اين جريان تا سدة ٤ق دوام يافته، و از آن پس در جريان منتقد و
حديثگراي مالكى مستحيل شده است. دو مذهب حنفى و شافعى هيچ گاه در اندلس
از اهميتى برخوردار نگرديد، ولى مذهب ظاهري توانست در طول چندين سده، به
عنوان رقيبى مغلوب براي مذهب مالكى مطرح باشد و نخستين نشانههاي حضور
مذهب ظاهري در اندلس، با اولين گزارشها در باب نقد مذهب مالكى، همراهى
دارد.
برجستهترين نمايندة مذهب ظاهري در اندلس ابن حزم (د ٤٥٦ق/ ١٠٦٤م) است كه
در گريز از پيرايههاي بسته شده بر فقه در محيط عصر خود، و در جستوجوي لب
شريعت در كتاب و سنت، مذهب ظاهري داوود اصفهانى را كه در آن زمان در مشرق
سرزمينهاي اسلامى پيروانى داشت، به عنوان مناسبترين راه بازشناخت؛ اما
وي هرگز در اين مذهب نيز راه تقليد و پيروي را نپيمود و در فقه ظاهري مكتبى
پديد آورد كه ويژگيهاي خاص خود را داشت. يعقوب منصور فرمانرواي موحدون (حك
٥٨٠ - ٥٩٥ق/١١٨٣-١١٩٩م) كه مبارزه با مذهب مالكى را دستور كار خود قرار داده
بود، در طول حاكميت خود - بجز سالهاي اخير آن - از مذهب ظاهري حمايت كرد.
اين حركت با وجود اينكه از سوي ديگر فرمانروايان منطقه پى گرفته نشد، اما
تا اندازهاي به رونق اين مذهب ياري رسانيد (ابن اثير، الكامل، ١٢/١٤٥).
مآخذ: ابن ابار، محمد، التكملة لكتاب الصلة، به كوشش عزت عطار حسينى، قاهره،
١٣٧٥ق؛ ابن اثير، الكامل؛ ابن اثير، مبارك، جامع الاصول، به كوشش محمد
حامد فقى، قاهره، ١٣٧٠ق/١٩٥٠م؛ همو، النهاية، به كوشش طاهر احمد زاوي و
محمود محمد طناحى، قاهره، ١٣٨٣ق/١٩٦٣م؛ ابن جزري، محمد، تحبير التيسير،
بيروت، ١٤٠٤ق؛ همو، النشر، به كوشش على محمد ضباع، قاهره، كتابخانة مصطفى
محمد؛ ابنسعد، محمد، كتاب الطبقات الكبير، به كوشش زاخاو و ديگران، ليدن،
١٩٠٤- ١٩١٨م؛ ابن نقطه، محمد، تكملة الاكمال، به كوشش عبدالقيوم عبد رب
النبى، مكه، ١٤٠٨ق/١٩٨٧م؛ ابواسحاق شيرازي، ابراهيم، طبقات الفقهاء، به
كوشش خليل ميس، بيروت، دارالقلم؛ حميدي، محمد، جذوة المقتبس، به كوشش محمد
بن تاويت طنجى، قاهره، ١٣٧٢ق؛ ذهبى، محمد، الامصار ذوات الا¸ثار، به كوشش
محمود ارناؤوط، دمشق، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب
ارنؤوط و ديگران، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ رودانى، محمد، صلة الخلف، به كوشش
محمد حجى، بيروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ زركلى، اعلام؛ سيوطى، الاتقان، به كوشش
محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ همو، طبقات المفسرين، به كوشش
علىمحمد عمر، قاهره، ١٣٩٦ق/١٩٧٦م؛ فحام، شاكر، «طلائع كتب الغريب فى
الاندلس...»، مجلة مجمع اللغة العربية بدمشق، ١٣٩٥ق/١٩٧٥م، س ٥٠، شم ٢؛ قاضى
عياض، ترتيب المدارك، به كوشش احمد بكير محمود، بيروت / طرابلس،
١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ كتانى، محمد، الرسالة المستطرفة، استانبول، ١٩٨٦م؛ مقدسى، محمد،
احسن التقاسيم، بيروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٧م؛ مقريزي، احمد، الخطط، قاهره، ١٢٧٠ق؛
مكى بن ابى طالب، الابانة عن معانى القراءات، به كوشش محيىالدين رمضان،
دمشق / بيروت، ١٣٩٩ق/١٩٧٩م؛ ونشريسى، احمد، المعيار المعرب، بيروت، ١٤٠١ق/
١٩٨١م؛ نيز:
L sser, G. & O. Pretzl, X Die Geschichte des Korantexts n , Geschichte des Qor ?
ns, Leipzig, ١٩٣٨, vol. III; F O ck, J., X Beitr L ge zur [
berlieferungsgeschichte von Buh ? r / 's Traditionssammlung n , ZDMG, ١٩٣٨, vol.
XCII; GAS; L E vi - Proven ٥ al, E., X La Recension maghribine du W a h i h
d'al-Boh ? r / n , JA, ١٩٢٣, vol. CCII; Ortiz, J. L., X Fatwas granadinas de los
siglos XIV y XV n , Al - Andalus, ١٩٤١, vol. VI; Pretzl, O., X Die Wissenschaft
der Koranlesung n , Islamica, ١٩٣٤, vol. VI; Robson, J., X The Transmission of
Ab = D ? w = d's Sunan n , Bulletin of the School of Oriental and African
Studies, ١٩٥٢, vol. XIV; id, X The Transmission of Muslim's W a h i h n , JRAS,
١٩٤٩; id, X The Transmission of Nas ? ' / 's Sunan n , Journal of Semitic
Studies, ١٩٥٦, vol. I; id, X The Transmission of Tirmidh / 's J ? mi q n ,
Bulletin of the School of Oriental and African Studies, ١٩٥٤, vol. XVI; Tyan,
E., X Les Rapports entre droit musulman et droit europ E en occidental, en mati
I re de droit civil n , Al-Andalus, ١٩٦١, vol. XXVI.
احمد پاكتچى
.IV علوم در اندلس
دربارة پيدايش و سير تكامل علوم در اندلسِ آغازِ عصر اسلامى آگاهيهاي اندكى
در دست است. گزارش جالب توجه صاعد اندلسى حاكى از آن است كه در اين
دوره شمار اندكى از مسلمانان اين ديار، تنها به آموختن علوم شرعى و لغت
عنايت داشتند و اين وضع تا اواخر حكومت عبدالرحمان سوم اموي ادامه داشت
(ص ٢٣٥، ٢٣٨-٢٣٩).
ظهور عباسيان و ورود عبدالرحمان الداخل به اندلس (١٣٨ق/ ٧٥٥م) موجب جدايى
اين سرزمين از قلمرو خلافت و قطع روابط فرهنگى آن دو شد، چنانكه به نظر
مىرسد نهضت ترجمه در شرق اسلامى، تأثير قابل توجهى در اندلس برجاي ننهاد و
نزاعهاي درازمدت داخلى در اين سرزمين نيز تا سدة ٤ق/١٠م شرايط مناسبى براي
پرداختن به علوم فراهم نكرد. صاعد اندلسى به دنبال همان گزارش، از ٣
دانشمندي كه در اندلس تا سدة ٤ق به علوم مختلف شهره شدند، نام برده است:
ابوعبيده مسلم بن احمد بلنسى (د ٢٩٥ق/٩٠٨م) معروف به صاحب قبله، يحيى
بن يحيى (د ٣١٥ق/٩٢٧م) معروف به ابن سمينه، و محمد بن اسماعيل معروف به
حكيم (ص ٢٣٨-٢٤٠). در اينجا به دو نكتة مهم بايد توجه داشت: نخست آنكه هر ٣
تن افزون بر رياضى، طب، نجوم و منطق، به حديث و ديگر علوم شرعى نيز
مىپرداختند و شايد يكى از انگيزههاي توجه آنان به علوم رياضى، برخى
مسائل شرعى مانند تعيين جهت قبله و حساب فرائض بوده است؛ ديگر آنكه به
تأكيد صاعد اندلسى (ص ٢٤٠-٢٤١) دستكم دو تن از آنان در شرق تحصيل كرده
بودند. از همين تاريخ، با كوششهاي حَكَم دوم شماري از دانشمندان مشهور بغداد
و مصر به اندلس دعوت شدند و بهترين آثار علمى در هر زمينه فراهم آمد (نيز
نك: ابن جلجل، ٩٨).
حكم در قرطبه كتابخانهاي با بيش از ٤٠٠ هزار جلد كتاب تأسيس كرد و
جالبتوجه آنكه خود بسياري از آنها را خوانده، و بر آنها حاشيه نوشته بود
(سارتن، ٦٥٩ ٦٥٤-٦٥٧, .(I/٦٥١, آنگاه كه به روزگار هشام ابن حكم كارها در
دست ابوعامرِ حاجب بود، دستور داد تا همة كتابهاي مربوط به علوم محض را كه
حكم فراهم آورده بود، نابود سازند. چون امويان برافتادند، بنى عامر گرفتار
نزاع با ملوك الطوايف شدند و به سبب مشكلات مالى بقية كتابخانة حكم را
فروختند. هنگامى كه اين كتابها در اندلس منتشر شد، بار ديگر رغبت طالبان را
به علوم برانگيخت (صاعد اندلسى، ٢٤١-٢٤٣). از آن پس عصر شكوفايى فرهنگى در
اندلس پديدار گشت كه دستاوردهاي بسيار داشت. در زمينة نجوم، دانشمندان
اندلس به انتقاد از هيأت بطلميوس پرداختند و هيأتى جديد پيشنهاد كردند. اين
كار با جابر بن افلح و ابن باجه آغاز شد و ابن طفيل و بطروجى آن را به
اوج رساندند. آراء اينان به طور غيرمستقيم، دانشمندان اروپايى چون كوپرنيك،
كپلر و گاليله را در رسيدن به نظريات انقلابى ياري داد. سنت داروشناسى در
اندلس به همت ابن سَمَجون رونق گرفت و كسانى چون ابن وافد، غافقى،
ادريسى جغرافىدان، ابوالخير اشبيلى، ابوالعباس نباتى وابن بيطار آن را
تكامل بخشيدند. علوم كشاورزي كه با كتاب المقنع ابو عمر بن حجاج آغاز شد،
توسط ابن عوام شكوفا گرديد. در جراحى، نامورترين دانشمند جهان اسلام زهراوي
اندلسى است و بسياري از پزشكان اندلس نيز در اين فن دستى توانا داشتند.
شايد علت شكوفايى جراحى در اندلس، تماس بيشتر پزشكان اين ديار با مسيحيانى
بود كه برخلاف مسلمانان و يهوديان براي عمل تشريح منع شرعى نداشتند.
به هر حال سير علوم رياضى و طبيعى در اندلس را بدين گونه مىتوان ترسيم
كرد:
پزشكى و علوم طبيعى: از ميان نخستين پزشكان اندلسى دو تن شايستة يادآوريند:
وليد مذحجى كه از شام همراه عبدالرحمان الداخل به اندلس آمد، و عبدالملك
بن حبيب سلمى البيري كه نخستين كتاب عربى تأليف شده در اندلس، موسوم
به طب العرب از اوست. اين اثر به شيوة آثار مشهور به طب النبى نوشته شده
است (خطابى، الطب...، ١/١١، ٣٩). اما ابن جلجل (ص ٩٣) و صاعداندلسى (ص ٢٦١)
بدون اشاره به اين دو، حمدين بن أبا (معاصر محمد بن عبدالرحمان دوم) را
نخستين پزشك مشهور اندلس دانستهاند. به گفتة آنان تا پيش از اين روزگار،
مردم اندلس به برخى مسيحيان اعتماد مىكردند كه معلومات پزشكى آنها مبتنى
بر كتاب الابُريسْم (معرب آفوريسم) بود (نيز نك: ابن ابى اصيبعه، ٢/٤١).
به تصريح صاعد اندلسى ميان متقدمان اندلس كسى به طور اصولى در علم پزشكى
تحقيق نكرده است، زيرا بيشتر آنان تنها به خواندن كناشها مىپرداختند تا در
فروع (جنبههاي عملى) پزشكى مهارت يابند و به خدمت پادشاهان درآيند (ص
٢٦٠-٢٦١). در روزگار محمد ابن عبدالرحمان دوم دو پزشك ديگر مشهور بودند: يكى
پزشكى مسيحى به نام جواد، و ديگري پزشكى مشهور به حرانى (ابن جلجل،
٩٣-٩٤، ١١٢-١١٣؛ صاعد اندلسى، ٢٦١، ٢٦٥؛ ابن ابى اصيبعه، ٢/٤١-٤٢). حكايتى كه
ابن جلجل (ص ٩٤- ٩٥) از روي دست خط حكم دوم، دربارة حرانى و روابطش با
پزشكان اندلسى، نقل كرده، در تاريخ پزشكى اندلس، بسيار حائز اهميت است و
مىتواند حاكى از نخستين آزمايشهاي داروشناسى در اين سرزمين به شمار آيد
(نيز نك: قفطى، ٣٩٤- ٣٩٥).
برخى ديگر از پزشكان اندلسى با رعايت تقريبى زمان فعاليت بدين قرارند: ابن
ملوكة نصرانى (ح ٣٠٠ق/٩١٣م) كه احتمالاً تأسيس كنندة نخستين مطب عمومى در
اندلس بود (ابن جلجل، ٩٧؛ ابن ابى اصيبعه، ٢/٤١). اسحاق و پسرش يحيى از
نخستين وزيران عبدالرحمان سوم، و فرماندار بطليوس كه از مسيحيت به اسلام
گرويدند و پزشكانى ماهر بودند. يحيى، كناشى در «پنج سِفْر به مذهب روم»
(شيوة مسيحيان) به نام الابُريشم ( الابريسم)نوشت (ابن جلجل، ٩٧- ٩٨،
١٠٠-١٠١؛ صاعد اندلسى، ٢٦١-٢٦٢؛ ابن ابى اصيبعه، ٢/٤٢-٤٣؛ قفطى، ٣٥٩). ابوحفص
عمر بن بريق كه در قيروان ٦ ماه ملازم ابن جزار (ه م) بود و كتاب زاد
المسافر او را با خود به اندلس آورد (ابن جلجل، ١٠٧- ١٠٨؛ صاعد اندلسى، ٢٦٣؛
ابن ابى اصيبعه، ٢/٤٥). حسداي بن شبروط (= حسداي بن اسحاق) كه به گفتة
صاعد اندلسى (ص ٢٧٧)، پزشك عبدالرحمان و نيز پزشك و وزيرِ حكم بوده است.
وي با كمك راهبى مسلط به زبان يونانى و گروهى از پزشكان كتاب حشائش
ديوسقوريدس را از يونانى به عربى درآورد. اين ترجمه يكى از معدود ترجمههاي
يونانى به عربى در نخستين سدههاي اسلامى اندلس به شمار مىرود (خطابى،
همان، ١/١٨-١٩؛ سارتن، ٦٥٦ .(I/٦٥١, احمد و عمر فرزندان يونس بن احمد حرانى
كه نزد ثابت بن سنان صابى و ابن وصيف حرانى به فراگيري طب پرداختند و در
٣٥١ق/٩٦٢م به اندلس بازگشتند (ابن جلجل، ١١٢- ١١٣؛ صاعد اندلسى، ٢٦٥؛ قفطى،
٣٩٥). عريب بن سعد قرطبى نيز از پزشكان اين دوره به شمار مىآيد و كتابى با
عنوان خلق الجنين و تدبير الحبالى دارد (ووستنفلد، ٥٦ -٥٥ ؛ لكلر، ؛ I/٤٣٢-٤٣٦
سارتن، .(I/٦٥١-٦٨٠ ابن جلجل پزشك و مورخ مشهور اندلسى (ه م) هم در اين
ايام مىزيست و در ٣٧٧ق/٩٨٧م كتاب طبقات الاطباء و الحكماء را نوشت.
ابوالقاسم زهراوي (ه م) بزرگترين جراح مسلمان كه در اندلس برآمد، تأثير
شگرفى بر جراحى اروپا تا پايان سدههاي ميانى برجاي نهاد (همو، .(I/٦٥١ ابن
سمجون (ه م) نيز كتاب الجامع فى الادوية المفرده را كه نخستين اثر مهم
گياه - داروشناسى اندلسى به شمار مىرود، پيش از ٣٩٣ق/١٠٠٣م نوشت (ابن
ابى اصيبعه، ٢/٥١ - ٥٢). پزشكان يادشده همگى در قرطبه فعاليت داشتند، اما با
آشفتگى اوضاع اندلس، يا به قول صاعد اندلسى (ص ٢٦٦) «آغاز فتنه»، اغلب
دانشمندان آنجا را ترك كردند.
از پزشكان و علماي علوم طبيعى در اواخر عصر اموي و دورة ملوك الطوايف
مىتوان از اين كسان نام برد: ابوالعرب يوسف بن محمد (د پساز
٤٣٠ق/١٠٣٩م)كه برجستهترينپزشك عصر خود و صاحب تحقيقاتى در اين علم بود.
ابن وافد (ه م) پزشك و داروشناس اندلسى، و صاحب كتاب ارزندهاي در ادوية
مفرده (همو، ٢٦٧-٢٧٠) كه بخشهايى از ترجمة لاتينى آن باقى است. وي روش
خاصى را براي تحقيق اثر داروها توصيه مىكرد (ووستنفلد، ٨٢ ؛ لكلر، ؛ I/٥٤٥-٥٤٧
سارتن، .(I/٧٢٨ ابو عمر ابن حجاج در ٤٦٦ق/١٠٧٤م كتابى موسوم به المقنع
دربارة كشاورزي نوشت و بدين ترتيب سنتى علمى را آغاز كرد كه به اسپانياي
مسلمان اعتبار فراوان بخشيد (همو، ٧٦٦ .(I/٧٤٢, ابوعبيد عبدالله بكري (د
٤٨٧ق/١٠٩٤م) كتابى با عنوان اعيان النبات و الشجريات الاندلسيه نوشت كه
ادامه دهندة سنت كشاورزي و گياه - داروشناسى اندلس بود (خطابى، الطب، ١/٥٣؛
نيز لكلر، ؛ I/٥٥٣ سارتن، ٧٦٨ .(I/٧٤٢, ابن بكلارش (ه م) پزشك يهودي اندلسى
دربار احمد المستعين كه در حدود سال ٥٠٠ق/١١٠٧م كتاب مُجَدول المستعينى فى
الادوية المفرده را به پيروي از سنت بغدادي يوحنا بن بختيشوع، ابن بطلان و
ابن جزله تأليف كرد. نامهاي فارسى، يونانى، سريانى، لاتينى و اندلسى
داروها كه وي در سومين ستون جدول خود آورده، بسيار جالب توجه است (نك:
ابن ابى اصيبعه، ٢/٥٢؛ خطابى، همان، ١/٥٥، الاغذية...، ٢٢-٢٣؛ قس: سارتن،
١٣٤,١٤٣,٢٣٥ .(II/٧١, ابوالصلت امية بن عبدالعزيز (ه م) كه بيشتر عمر خود را در
قاهره و مهدية تونس سپري كرد. اثر مهم او دربارة داروشناسى با عنوان الادوية
المفرده به لاتينى و عبري ترجمه شده است (ابن ابى اصيبعه، ٢/٥٢ -٦٠؛
ووستنفلد، ٩٣ -٩٢ ؛ لكلر، ؛ II/٧٤-٧٥ سارتن، ؛ II/١٣٣ قس: اشتاين اشنايدر، .(٦-٧
ابن باجه (د ٥٣٣ق/١١٣٩م) هم رسالههايى در طب، ادوية مفرده و علوم طبيعى
نوشت كه ابن بيطار بارها از رسالة ادوية او ياد كرده است (نك: ووستنفلد، ٩٣ ؛
لكلر، ؛ II/٧٥-٧٨ سارتن، ١٨٣ .(II/١٣٣,
از سدة ٤-٧ق/١٠-١٣م نامداران بسياري از خاندان ابن زُهر (ه م) در اندلس
برخاستند، اما در اين ميان هيچ كدام به شهرت ابوالعلاء زهر بن عبدالملك (د
٥٢٥ق/١١٣١م) و به ويژه پسرش ابومروان عبدالملك بن زهر (د ٥٥٧ق/١١٦٢م)
نرسيد (ابن ابى اصيبعه، ٢/٦٤؛ ووستنفلد، ٩١ ؛ لكلر، ؛ II/٨٣-٨٦ سارتن،
.(II/٢٣٠-٢٣١ ابن زهر احتمالاً بزرگترين پزشك بالينى پس از رازي است. بخشى
از مهمترين كتاب او با عنوان التيسير فى المداواة و التدبير به وصف بيماري
جرب و انگل مولد آن اختصاص دارد (نك: ص ٤٩-٥٠)؛ از اينرو، برخى وي را
نخستين انگلشناس پس از آلكساندر (اسكندر) ترالسى دانستهاند (نك: سارتن، ٢٣٣
.(II/٨٥, بعدها فريدمان (ص ١٧٥ -١٦٦ )، ابوالحسن طبري را با اتكا به
المعالجات البقراطية او، كاشف اينانگل دانست. ابوعبدالله شريفادريسى (د
٥٦٠ق/١١٦٥م)، جغرافىدان مشهور، كتابى با عنوان الجامع لشتات النبات نوشت
كه تا نيم قرن پيش نشانى از آن در دست نبود. در اين كتاب برخلاف بيشتر
آثار مشابه، گياهان از ديدگاه گياهشناسى، نه دارويى بررسى شدهاند (سارتن،
٤١٠-٤١١ ؛ II/٣٠٥, خطابى، الطب، ١/٥٩). ابوجعفر احمد بن محمد غافقى (ه م)، از
بزرگترين گياه - داروشناسان سدههاي ميانه بود. از كتاب جامع المفردات وي
جز بخشهايى پراكنده و نيز گزيدهاي از ابن عبري (ه م) چيزي در دست نيست.
ابن بيطار بارها از آثار اين دو داروشناس بهره برده است. ابن طفيل و شاگرد
و جانشين وي، ابن رشد نيز از بزرگترين پزشكان عصر خود بودند. به ابن طفيل
نيز دو رسالة طبى و همچنين شرحى بر الا¸ثار العلوية ارسطو نسبت دادهاند كه
احتمالاً همان شرح ابن رشد است (ووستنفلد، ١٠٨ ؛ لكلر، ؛ II/١١٣-١١٤ سارتن،
٣٥٤ .(II/٣٠٥, ابن رشد نيز پيش از ٥٥٧ق/ ١١٦٢م الكليات خود را نوشت كه به
نوعى مكمل التيسير ابن زهر بود، اما ملاحظات با ارزشى نيز در بر داشت. ظاهراً
وي نخستين كسى است كه كار شبكيه در چشم را به تقريب دريافته، و برخلاف
پزشكان پيشين گفته است كه رؤيت نه در عدسيه، كه در شبكيه صورت مىگيرد
(ووستنفلد، ١٠٨ -١٠٤ ؛ لكلر، ؛ II/٩٧-١٠٩ سارتن، ٣٥٥-٣٥٦ .(II/٣٠٥-٣٠٦, ابن
ميمون و شاگردش ابن سمعون (ه مم) نيز از برجستهترين پزشكان يهودي عصر خود
بودند. ابن ميمون صاحب آثار مشهوري چون فصول موسى و شرح اسماء العقار است
(ابن ابى اصيبعه، ٢/٢١٣؛ ووستنفلد، ١١١ -١٠٩ ؛ لكلر، ؛ II/٥٧-٦٤ سارتن، ٣٨٠-٣٨١
٣٧١-٣٧٣, .(II/٣٠٦, ابن عوام اشبيلى مهمترين اثر كشاورزي قرون وسطى را با
عنوان الفلاحة (ه م) در ٣٤ فصل نوشت كه ٣٠ فصل آن به كشاورزي و بقيه به
گلهداري، مرغداري و پرورش زنبور عسل اختصاص دارد (همو، .(II/٤٢٤-٤٢٥
ابوالعباس نباتى، مشهور به ابن روميه (ه م) هم صاحب كتاب الرحلة النباتيه
است كه مجموعة مشاهدات گياهشناسى او در سفرهاي دور و درازش به اندلس،
مغرب، مصر و عربستان را در بر مىگيرد. وي نخستين بار گزارشى از برخى گياهان
سواحل درياي سرخ تهيه كرد (ابن ابى اصيبعه، ٢/٨١؛ نيز نك: ووستنفلد، ١٨٨ ؛
لكلر، ؛ II/٢٤٤ سارتن، .(II/٦٥٠-٦٥١ اثر شاگرد او ابن بيطار، موسوم به الجامع
مهمترين و بزرگترين اثر گياه داروشناسى جهان از زمان ديوسكوريدس تا سدة
١٠ق/١٦م به شمار مىرود (ابن ابى اصيبعه، ٢/١٣٣؛ ووستنفلد، ١٣١ -١٣٠ ؛ لكلر،
؛ II/٢٢٥-٢٣٧ سارتن، ٦٦٣-٦٦٤ .(II/٥٢٢-٥٢٣,
رياضيات و نجوم: علوم رياضى در اندلس به اندازة علوم طبيعى رشد نكرد و كمتر
دانشمند اندلسى را مىتوان يافت كه شايستة نام رياضىدان باشد. چه، اغلب
دانشمندان از ميان شاخههاي مختلف رياضى تنها به حساب، حساب معاملات و
حساب فرائض، توجه داشتند. بدينسبب، بسياري از كسانى كه به رياضىدانى
شهره شدند، لقب فرائضى يا فرضى داشتهاند: مانند ابوغالب حباب بن عبادة
فرائضى و ابوايوب ابن عبدالغافر (صاعد اندلسى، ٢٤٤- ٢٤٥، جم). از سوي ديگر
دانشمندانى كه بيشتر به رياضيات محض و يا موسيقى (كه شعبهاي از رياضيات
محسوب مىشد) توجه داشتند، غالباً مجبور به ترك اندلس مىشدند، مانند
عبدالرحمان بن اسماعيل بن بدر، معروف به اقليدسى كه در روزگار ابومنصور
محمد بن ابى عامر به شرق رفت و همانجا درگذشت و نيز ابوعثمان سعيد بن
فتحون بن مكرم، معروف به حَمّار سرقسطى كه در همين دوره به زندان افتاد
و سپس از اندلس اخراج شد و در جزيرة صقليه (سيسيل) جان سپرد. اما دانش
ستارهشناسى سخت در اندلس رواج يافت و برخى از پيشروترين نظريههاي نجومى
مسلمانان در آنجا شكل گرفت. با توجه به اينكه اندلس دروازة انتقال علوم
اسلامى به مغرب زمين بود، اين نظريهها به سرعت در ميان اروپاييان رواج
يافت و بر ستارهشناسان اروپايى تاثيري شگرف نهاد.
رياضىدانان و ستارهشناسان نامور اندلسى اينانند: ابوالقاسم مجريطى
(مادريدي)، ستارهشناس و رياضىدانمشهوري كه رسالهاي در حساب معاملات
نوشت و زيج خوارزمى را تكميل كرد. همچنين گفتهاند كه وي رسائل اخوان
الصفا را اول بار به اندلس آورد. بيان مجريطى دربارة قدرت عشقى دو عدد
متحاب ٢٢٠ و ٢٨٤ لااقل حاكى از آشنايى او با افكار اخوان الصفاست. برخى آن
را به شاگردش ابوالحكم عمرو كَرمانى (٣٦٦- ٤٥٨ق/٩٧٧-١٠٦٦م)، رياضىدان و
جراح برجستة اهل قرطبه - كه در علم عدد و هندسه نيز زبردست بود - نسبت
دادهاند (صاعد اندلسى، ٢٤٦-٢٤٩؛ زوتر، ١٠٥ ,٧٧ -٧٦ ؛ سارتن، ٦٩٤-٦٩٥ ٦٦٨-٦٦٩,
٦٤٧-٦٤٨, ؛ I/٥٦٣, كندي، .(١٢٨
ديگر شاگردان مجريطى نيز هر يك در رياضى و نجوم نامور شدند از آن جملهاند:
ابن سمح (ه م) كه آثاري در هندسه، طبيعت عدد، اسطرلاب و زيجى مفصل به
روش سند هند (سدهانت) نوشت (صاعد اندلسى، ٢٤٧- ٢٤٨؛ سارتن، ٧١٥ ؛ I/٦٩٥,
كندي، .(١٢٩ ابوالقاسم احمد بن صفار كه كتابى در اسطرلاب و زيجى مختصر به
روش سند هند دارد. برادرش محمد از اسطرلاب سازان برجسته و شاگردش محمد بن
عمر، مشهور به ابن برغوث، در هيأت و رصد زبردست بود (صاعد اندلسى، ٢٤٨؛
سارتن، ؛ I/٦٩٥ كندي، .(١٢٧ صاعد اندلسى نيز چند كتاب در رياضيات و نجوم
نوشت كه از مهمترين آنها المؤلف باصلاح حركات النجوم و التعريف بخطأ
الراصدين را مىتوان برشمرد. وي در اين كتاب برخلاف مجريطى خطاهاي زيج
خوارزمى را اصلاح كرده است (ص ٢٤٦-٢٤٧). او راصد بزرگى نيز بود. رصدهايى كه
به وسيلة او و راصدان مسلمان صورت گرفت، براي زرقالى (د ح ٤٨٠ق/ ١٠٨٧م)
به هنگام تأليف زيجش، ارصاد طليطله، بسيار مفيد افتاد (زوتر، ١٠٦ ؛ سارتن، ؛
I/٧٧٦-٧٧٧ كندي، .(١٢٨-١٢٩ زيج زرقالى در كمتر از ٥٠ سال در اروپا جايگزين
زيجهاي پيشين گشت و چند زيج در اروپا براساس آن نوشته شد. وي اسطرلابى
اصلاح شده موسوم به صحيفة زرقاليه ساخت كه رايجترين وسيلة رصدي اندلس
شد. اين اسطرلاب اگرچه با تأخير، اما سرانجام پس از ٦٦١ق/١٢٦٣م در اروپا نيز
رونق يافت. او با پذيرش فرضية غلط ثابت بن قره (ه م)، يعنى «اقبال و ادبار
فلك»،موجب تقويت آنشد. كُپرنيكنيز مدتها پساز زرقالى بدين فرضيه پايبند
بود (سارتن، II/١٠-١٦ .(I/٧٥٨-٧٥٩, ابوزيد عبدالرحمان بن سيد، معاصر زرقالى،
نيز از برجستهترين ستارهشناسان آن عصر بود (صاعد اندلسى، ٢٥٦). يوسف
المؤتمن (حك ٤٧٤- ٤٧٨ق/١٠٨١- ١٠٨٥م)، امير سرقسطه رسالهاي با عنوان
الاستكمال در رياضيات نوشت كه سخت تحسين شد (زوتر، ١٠٨ ؛ سارتن، I/٧٤٠,
.(٧٥٩ ابوالصلت، منجم اندلسى نيز آثاري در حساب، هندسه، ساختمان و طرز كار
اسطرلاب از خود بر جاي نهاد. برخى ابيات ابوالصلت از بىاعتقادي او به
احكام نجوم حكايت دارد (ابن ابى اصيبعه، ٢/٦٠؛ زوتر، ١١٥ ؛ سارتن، .(II/٢٣٠
آغازگر سنت اعتراض بر هيأت بطلميوس نيز ابن باجه و جابر بن افلح (ه م م)
بودند. جابر در اصلاح المجسطى يا كتاب فى الهيئة شديداً به هيأت بطلميوس
حمله كرد، اما خود نظرية بهتري ارائه نداد. مقدمة اين كتاب، نشان از پيشرفت
در رشتة مثلثات دارد (سارتن، ١٢٣, II/١٦, ٢٠٦ ,١٨٣ ؛ زوتر، .(١١٩ ابن طفيل و
شاگردش بطروجى گرايشهاي ضد بطلميوسى ابن باجه و جابربن افلح را تشديد
كردند. بعدها نظرية حركت لَوْلَبى (مارپيچى) بطروجى ارزندهترين تلاش
دانشمندان اندلس براي تصحيح آراء بطلميوس بود (زوتر، ٢١٨ ١٣١, ,١٢٥ ؛ گوتيه،
٥١٠ -٤٨٣ ؛ سارتن، ٣٩٩-٤٠٠ ٣٥٤, ٢٩٨, ٢٩٥, ١٨٣, ١٢٣, .(II/١٦-١٨, ابن ميمون و
ابن سمعون پس از مهاجرت به مصر آراء ضد بطلميوسى اندلسيها را به شرق جهان
اسلام شناساندند. ابن ميمون در دلالة الحائرين از آراء ابن باجه سخن گفت و
مانند جابر در اينكه مريخ و زهره به خورشيد نزديكتر از زمين باشند، ترديد كرد
(زوتر، ١٣٦ ,١٣٢ -١٣١ ؛ گوتيه، همانجا؛ نيز سارتن، ٣٨٠-٣٨١ ٣٧٣-٣٧٥, .(II/٢٩٨,
ابن ياسمينى رياضىدان مسلمان بربري نسب اشبيلى نيز الارجوزة الياسمينيه را
در جبر نوشت (زوتر، ١٣٠ ؛ سارتن، .(II/٤٠٠
در حدود سدة ٧ق/١٣م ابن بدر بلنسى در اسپانيا برآمد. او در كتاب اختصار الجبر
و المقابله مطالب بسياري را از الجبر و المقابلة ابوكامل (ه م) نقل كرده
است كه البته برخى از آنها را نمىتوان در كتاب وي يافت (زوتر، ١٩٧ ؛
سارتن، ؛ II/٦٢٢ سعيدان، ٢/٤٢٩، ٤٩٣-٤٩٤، ٤٩٦- ٤٩٧). يعيش بن ابراهيم اموي (ه
م) نيز در رسالة مراسم الانتساب فى معالم (علم) الحساب برخى از شيوههاي
رايج در غرب عالم اسلامى را كه در شرق ناشناخته بود، توضيح داد. ابوالحسن
على بن محمد قلصادي (٨١٥ -٨٩١ق) را مىتوان آخرين رياضىدان مهم اندلس
دانست. قلصادي در كتاب كشف الاسرار ( الاستار ) عن علم (وضع) حروف و الغبار
برخى علامتها و نشانههاي رياضى (فرمول نويسى) را به كار برده كه از نظر
تاريخ رياضيات حائز اهميت است (ووپكه، .(٣٤٨-٣٨٤
مآخذ: ابن ابى اصيبعه، احمد، عيونالانباء، به كوشش آوگوست مولر، ١٢٩٩ق؛
ابن جلجل، سليمان، طبقات الاطباء و الحكماء، بيروت، ١٩٨٥م؛ ابن زهر،
عبدالملك، التيسير فى المداواة و التدبير، به كوشش ميشل خوري، دمشق،
١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ خطابى، محمد عربى، الاغذية و الادوية عند مؤلفى الغرب
الاسلامى، بيروت، ١٩٩٠م؛ همو، الطب و الاطباء فى الاندلس الاسلامية، بيروت،
١٩٨٨م؛ سعيدان، احمد سليم، تاريخ علم الجبر فى العالم العربى، كويت،
١٩٨٦م؛ صاعد اندلسى، التعريف بطبقات الامم، به كوشش غلامرضا جمشيدنژاداول،
تهران، ١٣٧٥ش؛ قفطى، على، تاريخ الحكماء، به كوشش ليپرت، لايپزيگ، ١٩٠٢م؛
نيز:
, R., X At - Tabari: Discoverer of the Acarus Scabiei n , Medical Life,
Philadelphia, ١٩٣٨, vol. XLV, no. ٦; Gauthier, L., X Une R E forme du syst I me
astronomique de Ptol E m E e n , JA, ١٩٠٩, vol. XIV; Kennedy, E. S., X A Survey
of Islamic Astronomical Tables n , Transactions of the American Philosophical
Society, Philadelphia, ١٩٥٦, vol. XLVI(٢); Leclerc, L., Histoire de la m E
decine arabe, Paris, ١٨٧٦; Sarton, G., Introduction to the History of Science,
Baltimore, ١٩٢٨-١٩٣١; Steinschneider, M., Die europ L ischen [ bersetzungen aus
dem Arabischen bis Mitte des ١٧.Jahrhunderts, Graz, ١٩٥٦; Suter, H.,
Mathematiker und Astronomen der Araber und ihre Werke, Leipzig, ١٩٠٠; Woepcke,
F., X Notice sur des notations alg E briques employ E es les Arabes n , JA,
١٨٥٤, vol. IV; W O stenfeld, F., Geschichte der arabischen Aerzte und
Naturforscher, G N ttingen, ١٨٤٠.
يونس كرامتى
.V فلسفه و كلام در اندلس
سير فلسفه و كلام در اندلس با ويژگيهايى همراه است كه آن را از برخى جهات
از تاريخ اين علوم در ديگر سرزمينهاي اسلامى متمايز مىكند. با آنكه اين
دانشها اساساً از شرق جهان اسلام به اندلس راه يافت و بخش مهمى از
كوششهاي متفكران اين ديار مصروفِ شرح و نقد انديشههاي فيلسوفان و متكلمان
آن قلمرو شد، ولى اوضاع خاص تاريخى و سياسى و اجتماعى و فرهنگى اندلس،
زمينة ويژهاي براي پيدايش و گسترش علوم عقلى، خاصه فلسفه و كلام، در اين
سرزمين پديد آورد. علاوه بر آن، موقعيت جغرافيايى اندلس و فخامت و شكوه
فرهنگى آن در قارة اروپا كه بسياري از طالب علمان را از غرب مسيحى به
اندلس اسلامى جذب مىكرد، نقش و تأثير عمدهاي در انتقال علوم اسلامى به
اروپا و ترجمة آثار دانشمندان سرزمينهاي اسلامى به زبانهاي اروپايى داشت؛
چنانكه بايد اندلس را مهمترين دروازة تبادل فرهنگى در قرون وسطى ميان
سرزمينهاي اسلامى و اروپا دانست.
بررسى سير علوم عقلى در اندلس، از تحقيق در احوال و آثار و انديشههاي حكما
و متفكران برجستة اين ديار جدا نيست. آثار و افكار و عقايد فلسفى و كلامى هر
يك از متفكران نامدار اندلسى در مدخل مستقلى در اين دائرةالمعارف مورد بحث
قرار مىگيرد. از آن ميان، براي آشنايى با سرگذشت علوم عقلى در اين ديار،
مىتوان به اين مدخلها در مجلدات پيشين مراجعه كرد: ابنجبيرول (٣/٢٠٧-٢١٦)؛
ابنحزم (٣/٣٤٥-٣٥٦)؛ ابنرشد (٣/٥٥٦ - ٥٨٣)؛ ابنسبعين (٣/٦٥٧ - ٦٦٤)؛ ابن
عربى (٤/٢٢٦-٢٨٤). بخش فلسفه
.VI ادبيات عرب در اندلس
١. بررسى منابع: آثاري كه اديبان اندلسى بر جاي گذاردهاند، البته بهترين
منبع تحقيق در ادب اندلسى است. آنچه از اين آثار نسبتاً فراوان بر جاي
مانده، خود بسيار قابل توجه است، به خصوص كه بررسى تاريخى آنها، سير تحول
ادب از دوران كم حاصلى آغاز اموي، سپس گسترش در فضاي آزاد ملوك الطوايف،
تا عصر تعصبات دينى مرابطون و موحدون، و نيز عصر گردآوري و سرانجام افول را
به نيكى نشان مىدهد.
از آثار آغازين عصر اموي، هيچ كتاب قابل ذكري در دست نيست و بايد تا قرن
٣ق/٩م تأمل كرد تا نخستين اثر بزرگ اندلسى - كه چيزي جز ادبيات مشرق
نيست - در قالب عقد الفريد ابن عبدربه پديد آيد. حدود يك قرن بعد، ابن
عبدالبر (د ٤٦٣ق/١٠٧١م) يكى از ١٥ اثر خود، يعنى بهجة المجالس را به ادب
اختصاص داد. در همان دوران، ابن حزم (د ٤٥٦ق) مىزيست كه از ٢٠ اثر او،
جمهرة الانساب در كار ادب مفيد است و طوق الحمامه اش خود شاهكاري ادبى
است. در آغاز قرن ٦ق/ ١٢م قلائد العقيان و مطمح الانفسِ فتح بن خاقان (د
٥٢٨ق/١١٣٤م) در زبانى سخت متصنع و مغلق، شرح حال اديبان زمان را در
بردارد. اما گنجينة گرانماية ادب، همانا ذخيرة ابن بسام (د ٥٤٢ق/ ١١٤٧م) است
كه اينك از منابع اصلى تحقيق به شمار مىآيد. ابن بسام در مقدمة اين كتاب
از ميل اندلسيها به شرق به شدت انتقاد مىكند و مدعى است كه ادب اندلسى
چيزي از شرق كم ندارد. مهارت شاعرانى كه در قرن ٥ق مىزيستهاند و در كتاب
او گرد آمدهاند، دليل اين مدعاست. با اينهمه، كتاب او خود تقليدي از يتيمة
ثعالبى است. در همين قرن، از ٥٠ اثر ابن بشكوال تاريخشناس (د ٥٧٨ق/١١٨٢م)
چند تايى بيش برجاي نمانده كه از آن ميان كتاب الصله حاوي اطلاعاتى
دربارة اديبان است.
در اين قرن در يك اثر بزرگ شرقى نيز به ادب اندلسى پرداخته شده است.
عمادالدين كاتب اصفهانى (د ٥٩٧ق/١٢٠١م) بخش بزرگى از خريده را (مجموعاً ٣
جلد چاپى) به اندلسيان اختصاص داد و بسياري از آثاري را كه اينك از ميان
رفتهاند، حفظ كرد. همين شيوه را حدود ٢٠٠ سال بعد، ابن فضلالله عمري در
مسالك الابصار خود ادامه داد.
آثار قرن ٦ق باز فراوانند، از آن ميان لازم است به اثر تاريخى بغية
الملتمس ضبّى (د ٥٩٩ق) كه تكملهاي بر جَذْوة المقتبس حميدي است، و نيز
دارالطراز ابن سناء الملك (د ٦٠٨ق/١٢١١م) و المُطرب ابن دِحيه (د
٦٣٣ق/١٢٣٦م) اشاره شود.
سرآمد ادبشناسان قرن ٧ق/١٣م ابن سعيد مغربى (د ٦٨٥ق/ ١٢٨٦م) است كه
عاقبت به شرق كوچيد. از ميان ١٤ اثر شناخته شدة او، ٨ اثر به ادبيات اختصاص
دارد و مهمتر از همه بىگمان المُغرب است كه گويا در اصل ١٥ مجلد بوده، و
مؤلف خود رايات المبرزين را از همين كتاب استخراج كرده است.
تكمله نويسى به بغية ضبى منحصر نشد، زيرا نيم قرن پس از او، ابنابّار (د
٦٥٨ق/١٢٦٠م) تكملة الصله را، و اندكى بعد مراكشى (د٧٠٣ق/١٣٠٤م) الذيل و
التكملة على كتابَى الموصول و الصله را نگاشت.
در قرن ٨ق/١٤م، چهرة ابن خطيب (د ٧٧٦ق/١٣٧٤م) از همه جالبتر است. زندگى
او، پر از توطئه، دسيسه، خيانت، خشم، خونريزي، اسارت و گريز بود و به قتلى
دردناك در مغرب انجاميد. ابن زُمرك (ه م) يكى از عاملان قتل او بود و پا در
ميانى ابن خلدون هم اثري نداشت. با اينهمه، وي ٦٠ اثر تأليف كرد كه از
آنها هماكنون ٣١ اثر موجود است (١٨ كتاب به چاپ رسيده). كتاب احاطة او را
مىتوان دائرة المعارف شهر غرناطه تا زمان مؤلف به شمار آورد. از آثار اين
قرن، الديباج المذهب ابن فرحون (د ٧٩٩ق/١٣٩٧م) نيز اطلاعات مفيدي در
بردارد. نزديك به پايان قرن ٩ق/١٥م و سقوط آخرين پايگاه مسلمانان در
اندلس، ابن عبدالمنعم حميري صفة جزيرة الاندلس من الروض المعطار را نگاشت.
٢٠٠ سال پس از آن مقّري، علاوه بر ازهار الرياض كه به اندلس مربوط مىشد،
كتابى عظيم به نام نفح الطيب تأليف كرد. دنبالة نام كتاب، «فى غصن
اندلس الرطيب، و اخبار... ابن خطيب» خود نشان از اشتياقى درد آلود دارد كه
هنوز شرقيان نسبت به اندلس در دل نگه داشته بودند. شايد به تقليد از
گارثياگومث (نك: I/٦٠٢ , ٢ كه رايات ابن سعيد مغربى را «وصيتنامة شعر عربى
اندلس» ناميده است، بتوان نفحالطيب را سوگنامة آن خواند.
مطالعات اندلسشناسى جديد را خاورشناسان آغاز كردند. نام بيشتر آنان در
منبعشناسى مقالات مربوط به نويسندگان و شاعران اندلس در همين دائرة
المعارف آمده است؛ اما نويسندگان عرب، از دهة سوم قرن ٢٠م تاكنون انبوه
شگفتآوري كتاب در زمينة ادبيات اندلسى تأليف كردهاند كه بسياري از آنها،
تكرار مكررات است. در پايان اين بخش برخى از كتابهايى كه عمومىترند، و نيز
مشهورترين آثار خاور شناسان در اين باره خواهد آمد.
٢. تاريخچة ادبيات: در آغاز فتح اندلس - و حتى دو سه قرن پس از آن - البته
انتظار نوآوري نمىرود. مردمانى كه با سنت شاعرانة نيرومند و چندين صد سالة
خود از جزيرة العرب بيرون آمده بودند، اينك در سرزمينى جاي مىگرفتند كه
شباهتى به زادگاهشان نداشت. دين و آيين و رفتار و خلق و خوي مردمان آن
نيز كاملاً بيگانه بود. از اينرو، عربهاي نخستين در محدودة فرهنگى كه خود از
شرق آورده بودند، محصور ماندند و چون خاستگاه آن فرهنگ - خواه ادبى و خواه
دينى - خاور زمين بود، ناچار پيوسته چشم به دمشق و سپس بغداد داشتند و سخت
مىكوشيدند از پديدههاي تازة آن ديار آگاه باشند تا مبادا از كاروانى كه
شتابان در شرق پيش مىرفت، بازپس مانند. هنوز آرزوي بازگشت به ميهن سخت
شديد بود و شعر در آن باب (الحنين الى الوطن) فراوان. بسياري از عربهاي
اندلس، گويى به آن خرما بُنى مىماندند كه در قصر عبدالرحمان داخِل كاشته
بودند. اين تك خرمابن در قصري روييده بود كه به ياد رصافة شام، رصافه
ناميده مىشد. امير به آن مىنگريست و بر غربت خود و تنهايى درخت مىگريست.
عموزادة او نيز كه در اشبيليه حكم مىراند، براي نخل تنها ماندة خود در آن
شهر شعر مىسرود (مقري، ٤/٥٤).
كمتر اثر عمدهاي در شرق پديد مىآمد كه به اندلس نرسد. ابن خير در فهرسة خود
نام شمار بسياري از آن آثار را آورده است (نك: سراسر كتاب؛ نيز ركابى، ٦٩
-٧٠). داستان خريد نخستين نسخة كتاب اغانى توسط حَكَم، حتى اگر راست نباشد،
بر اشتياق مردم اندلس به آثار شرق دلالت دارد (نك: ه د، اغانى).
طى چند قرن نخستين حكومت عربها، چند مرد نامدار در زمينة ادب پديدار شدند كه
زندگيشان به بهترين وجه اوضاع و احوال اجتماعى آن روزگار را باز مىنمايد:
نخستين شاعر مشهور، ابن هانى (د ٣٦٢ق/٩٧٣م) است. زمان اين شاعر نيز پر
معنى است، زيرا نشان مىدهد كه طى نزديك به ٣٠٠ سال كسى قابل ذكر از اين
سرزمين برنخاسته است. اين شاعر نيز شهرت خود را بيشتر در مغرب كسب كرده
است، زيرا از آنجا كه عقايد اسماعيلى داشت، به انواع فساد متهم شد و ناچار
از سرزمين اندلس بيرون رفت. همة افتخار ابن هانى آن است كه با متنبى
قياس مىشود (مثلاً نك: ابن خلكان، ٤/٤٢٤)، اما اين قياس را وجهى نيست، زيرا
او بيشتر مقلد است، تا نوآور. او خود اعتراف مىكند كه شبهاي بسياري را با
ديوان متنبى به روز برده است (ص ٣٣٠-٣٣٣). در سراسر ديوان او، جز اوصاف
اغراقآميز و وصفهاي سخت دقيق چيزي نمىتوان يافت. شايد مهمترين فايدة
ديوان او، ابياتى باشد كه به رويدادهاي تاريخى زمان او اشارت دارد. با
اينهمه، گرايش امامى او، موجب توجه فراوان نويسندگان شيعه به وي شده
است (نك: ه د، ابن هانى).
از بزرگان اندلس در آن روزگار، نام ابن عبدربه (د ٣٢٨ق/٩٤٠م) سخت در شرق
سرزمينهاي اسلامى معروف است. اما اين شهرت نه به سبب اشعار پر تصنع و
تهى از احساس اوست - هر چند كه به گفتة فتح ابن خاقان، متنبى او را «مليح
الاندلس» خوانده (ص ٢٧٣) - و نه به سبب ارجوزة تاريخيش كه جنگهاي
عبدالرحمان ناصر را سال به سال گزارش كرده، بلكه وي شهرت خود را مديون
كتاب عقد الفريد است كه در حقيقت چيزي جز ادبيات شرقى نيست. به همين
سبب، اين اثر موردتوجه شرقيان قرار گرفته است و چندين كس - از جمله ابن
منظور (ه م) - آن را تلخيص كردهاند. در حق اين كتاب، هيچ انتقادي گزندهتر
و ماندنىتر از سخن صاحب بن عباد نيست كه چون آن را ديد گفت «هذِهِ
بِضاعَتُنا رُدَّتْ اِلَيْنا» (نك: ياقوت، ٤/٢١٤- ٢١٥).
ابن شُهَيد اشجعى كه حدود ١٠٠ سال بعد از ابن هانى مىزيست، از نبوغ
بىبهره نبود، دانشى گستردهتر كسب كرده، با توانى راستين، با بزرگان ادب
شرق دست و پنجه نرم مىكرد و اشعاري پرداخت كه در معنى و ساخت چيزي از
آن بزرگان كم نداشت. اما همين استعداد به آنجا انجاميد كه مونرو او را «پيرو
راستين شعر و ادب شرق» معرفى كند (ص .(١٣٨-١٣٩ ابن بسام كه ديد نقادي
تيزي داشت، انبوهى از اشعار او را در شمار «سرقات» نهاده است (١(١)/٣٠٧-٣٢٦).
موفقيت ابن شهيد در نثر بيشتر بود، زيرا اواخر عمر او در عصر معروف به «فتنه»
گذشت و در اين دوره، نثر اندلسى حركتى چشمگير يافته بود و بسياري از
جُنگهاي بزرگ ادبى در همين زمان پديد آمد. اما در اين زمينه نيز
هنرنماييهاي لفظى شرق بيشتر موردتوجه قرار گرفت، چندانكه به قول شوقى ضيف
خواندن اين آثار سخت خسته كننده شد (ص ٣٢٠-٣٢١). رسالة توابع و زوابع ابن
شهيد و نيز طوق الحمامة ابن حزم نيز از چنگال آرايهپردازيهاي اغراقآميز رها
نيست. با اينهمه، رسالة توابع كه تقريباً همزمان و قابل قياس با رسالة
الغفران ابوالعلاست، موضوعى كاملاً بديع دارد و در شمار شاهكارهاي ادب عربى
است (نك: ه د، ابن شهيد اشجعى).
در همين روزگار نام ابن درّاج (د ٤٢١ق/١٠٣٠م) نيز درخشيد. وي كه هم،
روزگار آرام اموي و هم دورة آشوب «فتنه» را تجربه كرده بود، بيشتر به مدح،
و آن هم به زبانى كه از شدت تصنع گاه به گنگى مىگراييد، پرداخت و در
اثناي آنها به بسياري از رويدادهاي تاريخى، مراسم، تشريفات درباري و نظاير
آن اشاره كرد؛ حتى براي دو ممدوح، دو قصيده در مناقب اهل بيت(ع) سرود.
اينهمه زبردستى موجب شد او را نيز با متنبى و ابوتمام قياس كنند، يا حتى
ثعالبى در ايران، شعرش را نقل كند و بستايد (٢/١١٩-١٣٣). اما امروز در حق او
تنها مىتوان گفت كه مقلدي زبردست بود و بس (نك: ه د، ابن دراج).
در دورة فتنه كه عصر فروپاشى امويان و پيدايش خرده پادشاهان بود، كار بر
شاعران و نويسندگان كه غالباً از دربار روزي مىيافتند، دشوار شد. ايشان در
شهرهاي مختلف اندلس سرگردان شدند، يا به مغرب پناه بردند. اما همين دوران
ملوك الطوايف كه در برخى مناطق، بيش از يك قرن پايدار بود، برخلاف انتظار،
عصر شكوفايى ادب شد (قس: نيكل، .(٢١٩
زندگى پرآشوب اديبان و شاعران اين دوره، آيينة گوياي اندلس است. ايشان
كه گاه از اورنگ شاهى و وزارت به سياهچال مىافتادند و يا از ذلت
برخاسته، بر تخت مىنشستند، بسياري از عواطف شخصى و اجتماعى يا عادات و خلق
و خوي و سنت زمان را در شعرهاي خود باز گفتهاند. زندگى ابن زيدون (د
٤٦٣ق/١٠٧١م) و ولاده دختر مستكفى كه چندي معشوق او بود، به راستى تابلوي
روشنى از احوال اندلس ترسيم مىكند. آزادگى و بىبند و باري ولاده و عشاق
دلسوختهاش بيشتر مىتواند موضوع يك رمان اروپايى باشد، تا يك داستان شرقى.
زندگى پر فراز و نشيب ابن زيدون، وزارت و سفارت و امارت و گاه اسارت در
بارگاه ابن جهوَر و رقيبش معتمد، گريز از يكى و پناه به ديگري، سفرهاي
پنهانى به قرطبه كه منزلگه معشوق بود، سرودن قصايد شورانگيز براي او،
رقابت سخت با ابن عبدوس در عشق ولاده، نگارش رسالهاي سخت هزلآميز براي
رقيب و كشاكشهايى ديگر از همين قبيل موجب شد كه به رغم صنعتگرايى شديد و
تقليد آشكار از شاعران بزرگ شرق، شعر او عاقبت جنبهاي شخصى بگيرد.
تجربههاي سياسى و اجتماعى و به خصوص عاشقانه كه پيوسته با وصف طبيعت
اندلس همراه است، به شعر او اصالت بخشيده است.
نثر ابن زيدون نيز به شعرش مىماند. مثلاً رسالة هزليهاي كه از زبان ولاده
براي ابن عبدوس پرداخته، بازتاب عشقى ژرف، احساسى اصيل و خشمى جانگزاست.
اما دريغ كه آرايهپردازي و لفاظى و فضلفروشى ادبى كه رسم همة اديبان
اندلس بود، سايهاي سنگين بر اين اثر اصيل انداخته است و شرح ابن نباته
بر اين رساله چيزي از خشونت آن نثر نمىكاهد. رسالة جدّية او كه چند نفر از
جمله صفدي آن را شرح كردهاند، با رسالة هزليه تفاوت چندانى ندارد (نك: ه د،
ابن زيدون).
احوال ابنعمار، وزير شاعر(د ٤٧٧ق/١٠٨٤م)از زندگىابنزيدون هم پرآشوبتر بود.
وي كه در ٥٥ سالگى به دست دوست نوجوانيش معتمد كشته شد، بىترديد يكى از
بزرگترين شاعران اندلس است. بسياري از آثار او زاييدة لحظات بحرانى زندگى
اوست (مثلاً حبسيات او) و لاجرم نمىتواند از صميميت و صداقت تهى باشد. با
اينهمه، صنايع ادبى چنان گلوگاه اين احساسات شورانگيز را مىفشارد كه
عاقبت خواننده را خسته و درمانده مىسازد. اگر كتابهايى كه چند تن از
بزرگان اندلس دربارة زندگى او نوشتهاند (از جمله ابن بسام) باقى بود،
بىترديد ما را با احوال اندلس در قرن ٥ق/١١م آشناتر مىكرد (نك: ه د، ابن
عمار).
شعر شهريار شاعر معتمد بن عباد (د ٤٨٨ق/١٠٩٥م) كه عاقبت در ذلت و غربت و
تنگدستى مُرد، نيز سخت شخصى و اصيل است، به خصوص كه او، چون در پى مدح و
كسب روزي نبود، از آرايههاي لفظى و فضل فروشيهاي اغراقآميز، تا حدي پرهيز
مىكرد VII/٧٦٦) , ٢ :EIشرح حال او؛ پرس، ٥٨ ؛ فاخوري، ٨٣٨ -٨٣٩).
با ظهور اعمى (د ٥٢٥ق/١١٣١م) شاعر نابيناي تُطيله كه مانند ديگر شاعران
زمان، در شهرهاي اندلس و مغرب دوران را به سختى و سرگردانى گذرانده بود،
شعر اندلسى هويت واقعى خود را تثبيت كرد، زيرا او قصايدي را كه به شيوة
شرقيان مىسرود، رها كرد و به نوعى تازه كه موشّح (ه م) خوانده مىشد، روي
آورد. موشح كه از حدود دو سدة پيش از آن آغاز شده بود، به دست اعمى از سطح
شعر نيم عاميانه، به درجة گفتار ادبى ارتقا يافت؛ اما اعمى در اين كار تنها
نبود، چه دوست سرگردان و پريشان احوالش ابن بقى (د ٥٤٥ق/١١٥٠م) نيز در
موشحسرايى همپاي او پيش مىتاخت. اشعار كلاسيك اين شاعر، با آنكه نشان از
قدرت و دانش فراوان او دارد، شهرتى نيافت و در عوض ٣ هزار موشح او كه تنها
٢٧ قطعهاش باقى مانده است، نظر همگان را به خود جلب كرد (نك: ه د، اعمى
تطيلى، نيز ابن بقى). در اواسط همين قرن، ابن قزمان (د ح ٥٥٥ق/١١٦٠م) به
شعر معروف به زجَل روي آورد و در آن زبان عاميانة اندلسى را كه به الفاظ
روميايى١ درآميخته بود، به كار گرفت. زجلهاي او حتى در بغداد هم شهرت يافت
(نك: ه د، ابن قزمان).
از قرن ٦ق/١٢م تا پايان كار اعراب در اندلس، شاعران نامآور بسياري كه
پيوسته با بزرگان شرق مقايسه شدهاند، مىزيستند، اما هيچكدام به آن مايه
از نوآوري دست نيافتند كه بتوانند به راستى با شرقيان برابري كنند. ابن
حمديس (د ٥٢٧ق/١١٣٣م)، زاري بر سرزمين از دست رفتهاش صقليه را با وصفهاي
بىپايان و گاه شعر حكمتآميز درآميخت، اما «سرقاتش» از چشم عمادالدين كاتب
(٢/١٩٦-٢٠٧) و ابن دحيه (ص ٥٤ -٥٧) پنهان نماند. ابن عبدون (د ٥٢٨ق) كه
گويند كتاب اغانى را از برداشت، ديگر چگونه مىتوانست از زير بار اين كتاب
عظيم رهايى يابد. رائية تاريخى او (البسامه) البته بسيار معروف است و بارها
شرح شده، اما جنبة هنري يك قصيدة تاريخى چه مىتواند بود؟
حدود يك قرن پس از او ابن سهل (د ح ٦٥٠ق/١٢٥٢م) شعرهاي تقليدي و كم
لطفى مىسرود. با اينهمه، عشق فضايى عارفانه و هنرمندانه به شعرش بخشيده
است. اما او نيز تحت تأثير مضامين سنتى عربى بود و حتى از داستانهاي قرآن
كريم نيز بهره مىگرفت (نك: ه د، ابنسهل).
در قرن ٨ق/١٤م موشح و زجل همچنان رواج داشت. ابن بشري در عدة الجليس
بيش از ٣٠٠ موشح گرد آورد.
اما موشحات هم اندك اندك تكراري و تقليدي مىشدند و مثلاً ابن زمرك كه در
٧٩٥ق/١٣٩٣م به قتل رسيد، چيزي جز موشحات تقليدي كه نشان از تباهى ذوق
هنرمندانه دارد، نسروده است (نك: ه د، ابن زمرك).
در اواخر اين عصر، اختلاط شديدي ميان اندلس و مغرب پديد آمد، زيرا اندلسيان
گروه گروه به مغرب پناه مىبردند و كارهاي ادبى خود را در آن ديار پى
مىگرفتند و گاه به كلى رنگ اندلسى خود را از دست مىدادند.
بديهى است كه سهم اندلس در علوم وابسته به ادب هم اندك نبود و اتفاقاً
شخصيتهاي برجستهاي در نحو عربى از آنجا برخاستهاند. ابن هشام (د
٥٧٧ق/١١٨١م) بيشتر لغت شناس بود و در المدخل كوشيد براي كلمات عاميانة
اندلسى ريشههاي اصيل عربى بيابد و سپس به غلطهاي رايج پرداخت و الفاظ
فصيح به جاي آنها پيشنهاد كرد (نك: ه د، ابن هشام، ابوعبدالله). اما ابن
مضّاء قرطبى (د ٥٩٢ق/ ١١٩٦م) به راستى نوآور بود. وي تحت تأثير مذهب
ظاهريه، پايههاي اصلى نحو عربى را موردتهاجم قرار داد و در درجة اول، نظرية
عامل را مردود خواند و پنداشت كه نتيجة آن، همانا نسبت دادن سخنانى خود
ساخته به پروردگار جهان خواهد بود (نك: ه د، ابنمضاء). نظرات نحوي او چندان
موثر بود كه در قرن اخير، كسانى چون ابراهيم مصطفى و شوقى ضيف قواعد جديدي
براي نحو عربى پيشنهاد كردند كه از نظرات نحوي ابن مضاء مايه مىگرفت. نام
ابن مالك اندلسى (د ٦٧٢ق/ ١٢٧٣م) بر سراسر حوزههاي نحوخوانِ جهان اسلام
سايه افكنده، زيرا الفية او، اساس هزاران صفحه شرح و تلخيص نحوي قرار
گرفته است. البته او بيشتر، شرقى است و حتى مذهب خود را از مالكى به
شافعى تغيير داد و سرانجام در دمشق مرد؛ اما به هر حال در اندلس زاده شده،
و همانجا پرورش يافته بود (نك: ه د، ابن مالك).
در پايان گزيدهاي از آثار نويسندگان عرب و خاورشناسان دربارة ادبيات اندلس
براي اطلاع بيشتر ذكر مىشود:
ضيف، احمد، بلاغة العرب فى الاندلس، ١٩٢٤م؛ كيلانى، كامل، نظرات فى تاريخ
الادب الاندلسى، قاهره، ١٩٢٤م؛ ركابى، جودت، فى الادب الاندلسى، دمشق،
١٩٥٥م؛ اهوانى، عبدالعزيز، الزجل فى الاندلس، قاهره، ١٩٥٧م؛ بستانى، بطرس،
ادباء العرب فى الاندلس، بيروت، ١٩٥٨م؛ عباس، احسان، تاريخ الادب
الاندلسى، بيروت، ١٩٦٢م؛ عتيق، عبدالعزيز، الادب العربى فى الاندلس،
بيروت، ١٩٧٦م؛ شلبى، سعد اسماعيل، الاصول الفنية للشعر الاندلسى، قاهره،
١٩٨٢م؛ شكعة، مصطفى، الادب الاندلسى، بيروت، ١٩٨٣م؛ بهجت، منجد مصطفى،
الاتجاه الاسلامى فى الشعر الاندلسى، بيروت، ١٩٨٦م؛ بيضون، ابراهيم،
الامراء الامويون الشعراء، بيروت، ١٩٨٦م؛ حسينى، قاسم، الشعر الاندلسى،
بيروت، ١٩٨٦م؛ هيكل، احمد، الادب الاندلسى، قاهره، ١٩٨٦م؛ زباخ، مصطفى،
فنون النثر الادبى بالاندلس، بيروت، ١٩٨٧م؛ عنان، محمدعبدالله، اندلسيات،
كويت، ١٩٨٨م؛ عليسى، فوزي ساعد، رسائل و مقامات اندلسية، اسكندريه، ١٩٨٩م؛
عيسى، فوزي، رسائل اندلسية، اسكندريه، ١٩٨٩م؛ عبدالعزيز، احمد، قضية السجن و
الحرية فى الشعر الاندلسى، قاهره، ١٩٩٠م؛ على بن محمد، النثر الادبى
الاندلسى، بيروت، ١٩٩٠م؛ دايه، محمد رضوان، المختار فى الشعر الاندلسى،
بيروت، ١٩٩٢م؛ نيز:
Dozy, R., Recherche sur l'histoire et la litt E rature de l'Espagne pendant le
moyen @ ge, Leiden, ١٨٤٩; Schack, A. F. V., Poesie und Kunst der Araber in
Spanien und Sicilien, Berlin/Stuttgart, ١٨٦٥; Gonz D lez Palencia, A., Historia
de la literatura ar D bigo-espanola, Barcelona / Madrid , ١٩٢٨ ; Garc o a G F
mez, E., Poemas ar D bigo-andaluces, Madrid, ١٩٣٠; L E vi- Proven ٥ al, E., La
Civilisation arabe en Espagne, Cairo, ١٩٣٨; id, Poesia ar D bigo-andaluza,
Madrid, ١٩٥٢; Nykl, A.R., Hispano-Arabic Poetry , Baltimore , ١٩٤٦ ; P E r I s ,
H., La Po E sie andalouse en arabe classique , Paris , ١٩٥٣ ; Ter E s S D daba,
E. , La Literatura ar D bigo- espanola..., Madrid, ١٩٥٤; Monroe, J.T.,
Hispano-Arabic Poetry, Los Angeles, ١٩٧٤; Stern, S.M., Hispano-Arabic Strophic
Poetry, Oxford, ١٩٧٤.
مآخذ: ابن بسام، على، الذخيرة، به كوشش احسان عباس، ليبى/تونس، ١٩٨١م؛
ابن خلكان، وفيات؛ ابن خير، محمد، فهرسة، به كوشش كودرا و تاراگو، سرقسطه،
١٨٩٣م؛ ابن دحيه، عمر، المطرب من اشعار اهل المغرب، به كوشش ابراهيم
ابياري و ديگران، قاهره، ١٣٧٤ق/١٩٥٥م؛ ابن هانى، محمد، «ديوان»، ضمن
تبيين المعانى زاهد على، قاهره، ١٣٥٢ق؛ ثعالبى، عبدالملك، يتيمة الدهر، به
كوشش مفيد محمد قميحه، بيروت، ١٤٠٣ق؛ ركابى، جودت، فى الادب الاندلسى،
قاهره، ١٩٦٠م؛ ضيف، شوقى، الفن و مذاهبه فى النثر العربى، قاهره، ١٩٧١م؛
عمادالدين كاتب، محمد، خريدة القصر (قسم شعراء المغرب و الاندلس)، به كوشش
آذرتاش آذرنوش، تونس، ١٩٧٢م؛ فاخوري، حنا، تاريخ الادب العربى، بيروت،
١٩٨٧م؛ فتح بن خاقان، مطمح الانفس، به كوشش محمدعلى شوابكه، بيروت،
١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ مقري، احمد، نفح الطيب، به كوشش احسان عباس، بيروت،
١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ ياقوت، ادباء؛ نيز:
EI ٢ ; Monroe, J. T., X Hispano-Arabic Poetry During the Caliphate of Cordoba n
, Arabic Poetry, ed. G.E. von Grunebaum, Wiesbaden, ١٩٧٣; Nykl , A. R.,
Hispano-Arabic Poetry , Baltimore , ١٩٤٦ ; P E r I s, H., La Po E sie andalouse
en arabe classique, Paris, ١٩٥٣.
آذرتاش آذرنوش
.VII هنر اسلامى در اندلس
برخى از محققان برآنند كه ويژگيهاي هنر اسلامى از سوريه به اندلس راه
يافته است و شباهتهاي ميان آثار هنري بيانگر آن است كه هر دو هنر سوري و
اندلسى از هنر رومى نشأت گرفتهاند (نك: گرابار، ٢١ -٢٠ ؛ I/٤٩٧ , ٢ ؛ EIقس:
مارسه، .(١٨١ اين نتيجه از مقايسة كاربرد عناصر مشابه و نقش مايههاي گياهى،
حيوانى و هندسى نقش شده بر آثار هنري، بدون توجه به وجوه اختلاف در شيوة
كار، رموز، مفاهيم و سياقى كه ميان هنر اسلامى و بيزانسى وجود دارد، به دست
آمده است. اينك براساس آثار هنري اندكى كه در دست است، و نيز بر پاية
روايات و اخبار گاه متناقضى كه مورخان اسلامى نقل كردهاند، مراحل تاريخى
هنر اسلامى در اندلس بررسى مىشود:
معماري:
دورة اموي (١٣٨-٤٢٢ق/٧٥٥-١٠٣١م):
مسجد قرطبه: اين مسجد از بزرگترين و زيباترين آثار دورة اموي در اندلس است
كه به دست عبدالرحمان اول بنا شد و در زمان جانشينان وي بر وسعت آن
افزوده گرديد و پس از سقوط قرطبه به دست مسيحيان در سدة ٧ق/١٣م در آن
تغييراتى انجام گرفت (نك: سالم، ٣٧٧ بب؛ عنان، ٣٠-٣٣). اين مسجد به شكل
مستطيل است و ٢٥٠ ،٢٢م٢ مساحت و ٢٠ در دارد كه در اصلى آن معروف به
بابالغفران در ضلع شمالى صحن در كنار مئذنه قرار دارد. صحن شمالى مسجد
مستطيل شكل به ابعاد ٢١/٧٣ئ٠٧/٦٠ متر است (نك: كرسول، ٣٠٠ ,٢٩٤ ؛ عنان، ٢٢) و
در ٣ گوشة صحن رواقهايى است كه به تقليد از رواقهاي صحن مسجد اموي دمشق
ساخته شده، اما برخلاف مسجد دمشق از يك طبقه تشكيل گرديده است و سقفى
مسطح دارد كه بر روي قوسهايى به شكل نيم دايره كه بالاي آن اندكى نوك
تيز است، قرار گرفته است (كرسول، ٣٠٠ ,٢٩٦ ؛ عنان، همانجا). ضلع شمالى
شبستان كه رو به صحن است، داراي ١٧ قوس نعل اسبى است كه بر روي
ستونهايى با جرزهاي مربع شكل قرار دارد. مسيحيان بعدها چشمة طاقها را به جز
چشمة طاق پنجم كه امروزه به باب النخيل معروف است، بستند. اين طاق بر
روي محور درِ اصلى بابالغفران در شمال صحن قرار دارد (كرسول، ٢٩٤ ؛ عنان،
همانجا). در ساختن اين مسجد از ستونهاي ديگر بناهاي كهن استفاده شده است و
چون اندازة ستونها كوتاهتر از حد معمول بوده، مهندس مسجد براي افزودن بر
ارتفاع سقف نمازخانه سقف را بر روي دو طبقه از قوسهاي نوك تيز (به ويژه
در طبقة فوقانى) بنا كرده است (كرسول، ٣٠٠ .(٢٩٦,
در ساختمان مسجد ٣ نوع طاق به كار رفته است: طاقهاي نعلاسبى در طبقة اول،
طاقهاي نيمدايرهاي، و نوكتيز در طبقة فوقانى. اين ٣ نوع طاق قبلاً نيز
شناخته شده بوده است. آنچه در معماري مسجد قرطبه تازگى دارد، تزيينات
حجاري روي سنگ و گچبري است (نك: همانجا).
محراب و مقصوره از زيباترين بخشهاي مسجد است. محراب را موزاييكهايى با
رگههاي طلايى رنگ كه در ميان بقية رنگها درخشش خاصى دارد، تزيين كردهاند.
مىگويند كه اين موزاييكها هدية قيصر روم در قسطنطنيه بوده است. با اينهمه،
تركيب عناصر تزيينى و شكل خاص محراب هيچگونه پيوندي با هنر بيزانس ندارد.
نمازخانه و محراب مسجد داراي چند گنبد است (نك: همو، ٢٩٣ ؛ گرابار، .(١٢٣-١٢٥
منارة اوليه به دستور عبدالرحمان سوم در ٣٤٠ق/٩٥١م ويران شد و منارة كنونى
در ضلع شمالى صحن و در كنار درِ اصلى بنا گرديد. اين مناره، مربع شكل است
و همانند منارة مسجد دمشق با سنگ ساخته شده، و در دو ضلع غربى و شرقى آن
پلكانى بنا گرديده است. در آغاز ارتفاع مناره ٧٣ ذراع بوده، و در بالاي آن
٣ گنبد كوچك از طلا و نقره وجود داشته است. امروزه از ٢٠ در اين مسجد تنها
درهاي الغفران، النخيل و سان استبان يا بابالوزراء در ضلع غربى نمازخانه
باقى مانده، و همچنان بسياري از ويژگيهاي معماري اسلامى در آن مشهود است
(عنان، ٢٢، ٢٤؛ كرسول، ٢٩٣ ,٢٩١ ؛ ددز، ١٨ .(١٥-١٦,
مدينةالزهراء: دومين اثر بزرگ معماري كه در روزگار امويان اندلس بنا شده،
مدينةالزهراء است كه بناي آن را عبدالرحمان سوم و حكم دوم طى سالهاي
٣٢٤-٣٥٠ق/٩٣٦-٩٦١م به انجام رساندند (نك: پاپادوپولو، .(٤٩٦
الزهراء در نزديكى قرطبه همانند بغداد، سامراء، قاهره و الحمراء در غرناطه و
غيره براساس يك سنت صرفاً اسلامى به عنوان پايتخت و مقر سلاطين، خلفا و
پادشاهان ساخته شده است. گرابار الزهراء و الحمراء را در شمار شهرهايى مىداند
كه حريم سلاطين و اطرافيان آنان بوده، و به تشكيلات اداري و رسمى آنان
اختصاص داشته است (نك: ص .(١٥٨ الزهراء بعدها خالى از سكنه، و به تدريج
ويران شد، تا اينكه در ١٩١٠م باستان شناسان كاوشهايى را در آنجا آغاز كردند
كه همچنان ادامه دارد. عكسهاي هوايى و نقشههاي زمينى و حفاريهايى كه در
بخشهايى از شهر انجام شده، نشان مىدهد كه شهر مستطيل شكل بوده، و از دامنة
كوه از شرق به غرب به طول ٥٠٦ ،١و عرض تقريبى ٧٤٥ متر امتداد داشته است و
حصاري ٣ طرف آن را احاطه مىكرده، و در سمت شمال آن به سبب وجود
ناهمواريها فاقد حصار بوده است (سالم، ٤١٠؛ عنان، ٣٦؛ تريانو، .(٢٧ بناهاي
داخل شهر در ٣ رديف پلكانى شكل و با اختلاف سطح، پشت سر هم قرار گرفته
است. رديف اول به قصرهاي خليفه، و رديف دوم به منازل درباريان و
نگهبانان اختصاص داشته است. در رديف سوم تاكنون بقاياي يك سالن بزرگ
متصل به ٣ راهرو كشف شده است (پاپادوپولو، همانجا). در ضلع شرقى حصار شهر
مسجدي است كه مانند مسجد قرطبه از ٥ ستون عمود بر ديوار قبله تشكيل شده
است. مئذنه در ضلع شمالى صحن، و نسبت به محور مسجد به طور مايل قرار
گرفته، و ميان محور ورودي اصلى و محراب، فضايى خالى است (تريانو، ff. .(٣٠
عناصر معماري و تزيينى در مسجدالزهراء با مسجد قرطبه يكى است؛ با اين تفاوت
كه معماري اسلامى در مسجدالزهراء به اوج خود رسيده، و كندهكاريهاي آن كه
به جاي گچ بر روي سنگ انجام شده، پديدة جديدي در هنر معماري پديد آورده
است. به عقيدة مارسه گوناگونى سبكها و نوآوريهايى مانند تعدد طبقات طاقها و
مشبك و متقاطع بودن آنها و گنبدهاي چند ضلعى و غيره از ابتكارات معماري
اين مسجد است (نك: ص .(١٨١-١٨٢
دورة ملوكالطوايف: بيشتر آثار معماري دورة ملوكالطوايف همچون آثار دورة
مرابطون و موحدون از ميان رفته، و جز بقاياي برخى بناها چيزي برجاي نمانده
است. ملوكالطوايف ميان سالهاي ٤٠٠- ٥٣٦ ق/١٠١٠-١١٤٢م بر اسپانيا فرمان
مىراندند و شايد بهترين اثري كه از اين دوره باقى مانده است، بقاياي قصر
جعفريه در سرقسطه باشد كه به دستور مقتدر از خاندان بنى هود (حك ٤٣٢-٥٠٤
ق/١٠٤١- ١١١٠م) بنا شده است (رابينسن، .(٥٦-٥٧ اين قصر مربع شكل با برج و
باروهايى كه در گوشه و كنار آن قد برافراشته است و كاخهاي اموي را در بادية
سوريه و اردن تداعى مىكند، مسجد كوچكى دارد كه برخلاف معمول ٨ ضلعى است و
تزيينات و عناصر معماري آن الهام گرفته يا تقليدي از تزيينات دورة اموي در
مسجد قرطبه و مدينةالزهراء است؛ با اين تفاوت كه قوسهاي مشبك جاي خود را
به اشكال تزيينى بر سطح ديوارهاي داخلى داده، و نيز گنبد نماهاي بالاي
محراب جاي خود را به ترنجهاي تزيينى سقف محراب داده است (نك: همو، .(٥٧-٥٨
دورة مرابطون و موحدون: بيشتر آثار معماري دورة مرابطون و موحدون در اسپانيا
برخلاف شمال افريقا از بين رفته است. با اين حال در گوشه و كنار اسپانيا
به طور پراكنده آثاري از معماري اين دوره يافت مىشود. مرابطون ميان
سالهاي ٤٤٨-٥٤٢ق/١٠٥٦-١١٤٧م بر اسپانيا حكم راندند و از بارزترين آثار برجاي
مانده از معماري اين دوره قصر كاستيلخو در نزديكى مرسيه است. اين قصر
مستطيل شكل، و داراي برجهاي مربع شكل، و راهروهايى است كه به اتاقها و
سالنهايى منتهى مىشود؛ اما حياط اين قصر به وسيلة دو راهرو صليب مانند و عمود
بر هم به ٤ باغچة مربع شكل كه گلكاري و درختكاري شده، و داراي دو فواره
است، تقسيم مىشود. بقاياي گچبريهاي اين قصر دلالت بر تمايل سازندگان آن
به سادگى و قناعت در تزيينات دارد، برخلاف دورة اموي و ملوك الطوايف كه
تجمل گرايى و افراط در تزيينات از ويژگيهاي هنر آن به شمار مىرود (نك:
هيلنبراند، ٤٤٦ ؛ پرز، .(٧٥-٧٧
موحدون ميان سالهاي ٥٢٤ تا ٦٦٧ ق/١١٣٠ تا ١٢٦٩م بر اسپانيا حكم راندند. از
مهمترين آثار معماري كه از اين دوره برجاي مانده، بقاياي مسجد بزرگ
اشبيليه (كليساي جامع كنونى) و بخشهايى از قصر سلطانى و برج طلايى
(برجالذهب) است. مسجد اشبيليه ميان سالهاي ٥٦٨ تا ٥٧٢ ق/١١٧٢ تا ١١٧٦م به
شكل مستطيلى بزرگ (به اندازة ١٥٠ئ١٠٠ متر) بنا شده است. نمازخانة مسجد از ١٧
رواق با ١٦ رديف جرز تشكيل شده، و ١٢ ورودي داشته است. يك راهرو در امتداد
ديوار قبله قرار دارد و در مقابل محراب ٣ قبه است و ديوارهاي خارجى به
وسيلة جرزهاي نزديك به هم استحكام يافتهاند و بخش فوقانى ديوارها به
كنگرههايى نوكتيز منتهى مىشود (نك: هيلنبراند، ٨٩ -٨٨ ؛ پرز، .(٧٧-٧٩ منارة
مشهور آن كه امروزه خيرالدا١ نام دارد، در ضلع شرقى قرار گرفته، و از دو
طبقة مربع شكل تشكيل شده است و در داخل آن ٧ اتاق تو در توست كه به طور
دو طبقه بر روي يكديگر قرار گرفتهاند. سطوح خارجى ديوارها با طاقهايى كشيده،
ضربى و كنگرهدار و مجموعهاي از تزيينات هندسى، آجركاري و گچبري به
زيبايى تزيين شدهاند (نك: هيلنبراند، ١٤١ -١٤٠ ؛ پرز، .(٧٩-٨٠
از قصر سلطانى كه بعدها به قصر پادشاهان مسيحى تبديل شد، جز تالار «يِسو٢»
چيزي برجاي نمانده است. اين تالار از يك قوس بزرگ در وسط، و ٣ قوس كوچك
در اطراف كه نوك تيز و كنگرهدارند، تشكيل شده است. كنگرههاي طاقها مشبكند
و تا قسمت فوقانى ديوار كشيده شدهاند (نك: همو، .(٨٠ برج طلايى كه در كنار
خيرالدا و مشرف بر واديالكبير است، همچنان از آثار برجستة معماري اسلامى به
شمار مىرود. اين برج كه در مقابل حصار شهر قرار داشته، ١٢ ضلعى است و از
چند طبقه تشكيل شده است. نماي خارجى آن با كاشيهاي سبز و سفيد و طلايى
تزيين شده است (نك: همانجا).
ويژگيهاي هنر معماري اين دوره از اين قرار است: جايگزين شدن جرزهاي آجري
مربع شكل به جاي ستونهاي استوانهاي كه موجب افزايش استحكام بنا شد؛
خودداري از افراط در تزيينات؛ ساخت مساجد بزرگ، استوار و بىنظير با منارههاي
بلند و مستحكم (مانند خيرالدا)؛ شباهت شكوه و جلال دروازههاي شهر به طاقهاي
يادبود و ساختن وروديها به شكل شكسته به جاي مستقيم؛ داشتن راهروهايى عمود
بر هم در صحن كاخها با ٤ باغچه در اطراف آنها و دو تالار با طاقهايى با دو
رواق، و صحنهايى كه تنها يك يا دو رواق دارند؛ وجود برجهايى چند ضلعى در
خارج حصارها به نام برانى؛ استفاده از كاشيهاي رنگارنگ در نماي خارجى
برجها (نك: I/٤٩٩-٥٠٠ , ٢ .(EI
دورة بنى نصر: بنى احمر يا بنى نصر ميان سالهاي ٦٣٥ -٨٩٧ ق/ ١٢٣٨-١٤٩٢م بر
غرناطه حكم راندند. بىترديد بزرگترين اثر معماري اين دوره مدينة الحمراء در
نزديكى غرناطه است كه برفراز تپهاي مشرف بر كرانة چپ رودخانه حُدره واقع
است و همچون مدينةالزهراء در قرطبه و نيز چند شهر ديگر در مشرقزمين ويژة
سلاطين بنا شده است. مدينةالحمراء را به كشتى بزرگى تشبيه كردهاند كه
گويى ميان كوه و دشت لنگر انداخته است (همان، .(II/١٠١٦ مهمترين
دروازههاي آن عبارتند از باب الشريعه در جنوب غربى و بابالسلاح كه با
رنگ سرخ تزيين شده است. مدينة الحمراء از ٣ بخش عمومى، نظامى و درباري
تشكيل شده است كه در كنار هم قرار گرفته است و داراي يك حصار مشتركند و
شبكهاي از راهها و دروازههاي مختلف امكان ارتباط آنها را با يكديگر فراهم
مىسازند (نك: لوپز، ١٥٣, .(١٥٥-١٥٦
تزيينات معماري الحمراء در اوج زيبايى است و بارزترين ويژگيهاي آن
اينهاست: استفاده از آجر به جاي سنگ؛ استفاده از هنر خطاطى به عنوان
عنصري اساسى در تزيينات مانند نوشتن آيات قرآن، دعا و شعر در بخشهايى از
راهروها، تالارها و...؛ استفاده از گچبري به جاي كنده كاري بر روي سنگ؛
جايگزين كردن ستونهاي سنگى به جاي ستونهاي چوبى؛ توجه بيش از حد به
زيبايى ظاهري به جاي اهميت دادن به استحكام، چنانكه افراط در اين امر
باعث شده است تا عناصر معماري جوهر مادي و حقيقى خود را از دست بدهد و به
پوششى شفاف و آراسته مبدل گردد (نك: هيلنبراند، ٤٥٧ ,٤٥٥ ؛ ديكى، ١٤٥
.(١٤٢-١٤٣,
معماري نظامى: نزديك به ٤ هزار قلعة نظامى در اسپانيا وجود دارد كه يك
چهارم آن در عصر اسلامى بنا شده است و نيمى از آن به قرنهاي ٢ تا ٥ ق
تعلق دارد. اين بناها بر ٣ نوعند:
١. قلعههاي كوچك معروف به صخره كه در قرن ٤ق ساخته شدهاند. اين قلعهها
كه در نزديكى آباديهاي كوچك و در امتداد رودخانهها (مثل نهرتاجه) و برفراز
بلنديها بنا شدهاند، هر يك به حصار و مخازن آب مجهزند و به منظور جلوگيري از
حملات احتمالى و يا پيشروي دشمنان استفاده مىشده است (نك: زوزايا، ٦٥ ٦٣,
).
٢. قلعههاي برج مانند كه به منظور حراست از مناطق كشاورزي در برخى آباديها
بنا شدهاند و شماري از آنها در حكم منطقة نظامى بوده است. اين قلعهها مربع
شكل و بسيار مرتفعند و بخش فوقانى آنها داراي كنگرههاي نوكتيز است (همو،
.(٦٦
٣. قلعههاي بزرگى كه همچون قلعة طليطله و قلعة طرايف كه در زمينى مربع
شكل بنا شدهاند و در گوشهها و ضلعهاي آن - بجز قلعة جعفريه در سرقسطه -
برجهايى مربع شكل قرار دارد. امثال اين قلعهها را مىتوان در مرزهاي مشترك
كشورها مشاهده كرد. اين قلعهها همانند شهركها بنا شدهاند و داراي يك قصر، چند
منزل و تجهيزات كاملند و قصبه ناميده مىشوند، مانند قصبة قديم شهر غرناطه
(نك: همو، ٦٨ -٦٧ ؛ هيلنبراند، .(٤٤٦
هنر خطاطى: خط اندلسى جزو خط مغربى به شمار مىرود و از ويژگيهاي آن اين
است كه حروف مربع شكل كوفى به حروف مدور يا نيمدايره تبديل مىشود. در
خط اندلسى «قاف» را با يك نقطه در بالا و «ف» را با نقطهاي در زير مىنويسند
و در ايجاد توازن ميان حروف عمودي و افقى مهارت خاصى به چشم مىخورد و
حروف مدور به سمت چپ گراييده، و بسيار نزديك به حروف بعدي نوشته مىشود
(نك: كونل، ٥٨ -٥٧ ؛ خِمير، .(١١٦ خطاطان اندلسى و مغربى بر رنگين ساختن
حركات سهگانه و همزه تأكيد دارند و همزة قطع را به شكل نقطهاي نارنجى
رنگ، و همزة وصل را به شكل نقطهاي سبز رنگ و گاه زردرنگ مىنويسند. خط
نسخ شرقى نيز در اندلس رواج داشته است و حروف آن را به شكل مدور، زيبا،
روان و هماهنگ مىنوشتند، اما كاربرد آن بيشتر در نسخههاي خطى و كمتر در
معماري بوده است. خطاطان اندلسى حروف خميده و عمودي را چنان درهم
مىنويسند كه خواننده را دچار مشكل مىكنند. جلد كتابها از پوست ساخته شده، و
با ترنجى ٨ پر كه در داخل يك مربع قرار گرفته، تزيين شده است. اين شيوة
جلدسازي در مغرب و اندلس به «مثمّن» شهرت يافته است (نك: كونل، همانجا؛
خمير، .(١٢٤
هنر سفالگري: سفالينههاي زرينفام از ابتكارات هنر اسلامى است. اين هنر از
سدة ٣ق/٩م همزمان در ايران، عراق، مصر، مدينةالزهراء و اشبيليه به وجود آمد
و ابداع آن را نمىتوان به كشوري خاص نسبت داد. توليد اين نوع سفال در
اندلس تا زمان خروج مسلمانان از اسپانيا ادامه داشت (اواخر قرن ٩ق/١٥م).
سفالينههاي زرين فامى كه با اشكال پرندگان و حيوانات آراسته شده، از
ويژگيهاي هنر اندلسى است و تنها جنبة تصويرنگاري و تزيينى دارد (نك:
اتينگهاوزن، ٥٤٥ ؛ حسن، ٣٣٢). شايد زيباترين سفالينههاي زرين در اندلس
ظروفى است كه در روزگار حكومت بنى احمر ساخته شده است. اين ظروف نازك و
شكننده كه رنگ آنها متمايل به زرد است، پايههايى با لعاب سفيد دارند و
بخش فوقانى پايهها با اشكال هندسى و تصاويري از حيوانات و نوشتههايى به
خط كوفى و آرابسك (ه م)، و گاه تصاويري از پادشاهان و حكام غرناطه آراسته
شدهاند. غرناطه و مالقه به توليد ظروف، بشقابها و كاشيهاي سفالين با لعاب
آبى و طلايى شهرت داشته، همچنانكه بلنسيه به داشتن ظروف استوانهاي
معروف بوده است (نك: حسن، ٣٣٣-٣٣٤؛ بُردوي، .(١٠١-١٠٢
نوع ديگري از سفالينههاي اندلس كه نخستين بار در كاوشهاي باستانشناسى در
مدينة الزهراء به دست آمده، با دو رنگ سبز و بادنجانى متمايز شدهاند.
نوشتههاي روي اين ظروف به رنگ سبز است و داخل كادري بادنجانى رنگ با
زمينهاي سفيد قرار گرفته است. در اين نوشتهها غالباً كلمة «المُلك» به چشم
مىخورد. بردوي احتمال مىدهد كه ميان كلمة الملك و دو رنگ سبز و سفيد
رابطهاي سمبليك وجود دارد. رنگ سبز سمبل اسلام و رنگ سفيد شعار امويان و
الملك سمبل اسپانياست (ص .(٩٨
سفالگري در اندلس در روزگار ملوكالطوايف رو به شكوفايى نهاد و با گسترش
قلمرو مماليك مراكز توليد سفال نيز فزونى يافت و در كنار سفالينههاي زرين
كه با رنگ سبز و بادنجانى در آميخته، انواع جديدي از ظروف سفالى، معروف
به «كوئردا سكا١» نيز ساخته شد كه داراي نقشهايى با رنگهاي متنوع بود و خطوط
محدب به رنگ بادنجانى و روغنى نقشها را از يكديگر جدا مىكرد. در روزگار
مرابطون (سدة ٦ ق/١٢م) از اهميت اين نوع سفالينهها كاسته شد و تنوع نقشها
تا حد زيادي رو به كاهش نهاد و رنگها تنها به سبز و گاه عسلى منحصر شد و
جنبههاي كاربردي سفالينهها بر جنبههاي تزيينى آن فائق آمد و اشكال و
نقشهاي هندسى جاي اشكال گياهى را گرفت (همو، .(٩٩-١٠٠ اما در روزگار موحدون
دوباره تزيين سفالينهها رو به شكوفايى نهاد و ساختن اشياء سفالى با نقشهاي
هندسى و گياهى و گلهاي درهم بافته و گاه نقشهايى از انسان و حيوان با
نوشتههايى به خط كوفى و نسخ متداول شد. همچنين در اين دوره نوع معروفى
از سفالينهها به نام «اسگرافيتو٢» رونق يافت كه در آن نقشها را بر روي
ظروف سفالى حك كرده، سپس آن را با لايهاي از رنگ پر مىكردند (همو، .(١٠٠
بسياري از سفالينههاي اين دوره داراي نقشهايى هستند كه جنبة سحر و تعويذ
دارند، مانند نقش كف دست حضرت فاطمه(ع) و انگشتري حضرت سليمان(ع) يا شكل
برخى حيوانات خاص.
صنعت سفالگري و به ويژه ساختن سفالينههاي زرين و آبىرنگ در دورة بنى
احمر به اوج خود رسيد. شهر مالقه از مشهورترين مراكز توليد اينگونه سفالينهها
بود و از اين رو به مالقى معروف شد و هنوز نيز در دمشق اين نوع ظروف را
مالقى مىنامند (همو، .(١٠٠-١٠١
منسوجات: منسوجات در اندلس نيز همانند ديگر سرزمينهاي اسلامى در دورة عباسيان
و فاطميان جزئى از صنايع مختص شاهان و سلاطين به شمار مىرفت. از دورة
اموي نمونهاي از منسوجات به دست نيامده است و كهنترين منسوجات به دست
آمده كه در اندلس بافته شده، متعلق به دوران مرابطون (سدة ٦ ق/١٢م) است
كه هم اكنون در كليساهاي اروپا و برخى موزههاي جهان نگهداري مىشود (نك:
پارتئارويو، .(١٠٥
فرشهايى نيز از دورة بنى احمر باقى مانده است كه مشهورترين انواع آن به
فرشهاي كليسا معروفند. اين نوع از فرش داراي حاشيهاي با تزييناتى شبيه به
خط كوفى است. از ويژگيهاي فرشهاي بافت اندلس در قرن ٩ق/١٥م تزيينات
هندسى به ويژه ٨ ضلعيها و نيز ستارههاي چند پر و نقشهايى از موجودات زنده و
نوشتههايى به خط كوفى است. برخى از اين فرشها با نشان شاهان يا خاندانهاي
معروف متمايز شدهاند. اين فرشها كه مستطيل شكلند، زمينهاي قرمز و
حاشيههايى زردرنگ دارند (نك: محمد، ١٧٣).
كندهكاري بر روي عاج: باارزشترين اشياء تزيينى ساخته شده از عاج در
اندلس متعلق به دورة امويان است كه به شكل جعبههايى استوانهاي شكل، و
يا شيپور مانند بوده، و بر روي بيشتر آنها تاريخ ساخت و نام مالك آنها و گاه
نام سازندهاش حك شده است. از ويژگيهاي نقشهايى كه بر روي عاج كندهكاري
شدهاند، سه بعدي بودن آنهاست. اين نقشها عمدتاً عبارتند از برگ و خوشة
انگور، ميوة كاج، كنگر، شاخة درخت خرما و برخى درختان ديگر به اضافة اشكال
هندسى از قبيل دايره، لوزي، مربع و نوشتههايى به خط كوفى. در اين آثار از
اشكال موجودات زنده و تصاويري از مجالس طرب، شراب و شكار و يا اشكالى مانند
كجاوه، سواركاران، باز شكاري و شكارچيان استفادة فراوان شده است (نك: همو،
٢٠٤).
اشياء فلزي: بيشتر اشياء تزيينى فلزي در اندلس كه از مس، طلا و نقره ساخته
شده، متعلق به دورة اموي تا ملوكالطوايف است. مهمترين آنها صندوقهايى با
روكشهاي نقرهاي و طلايى است كه در همة آنها تزيينات گياهى با سبك واحد و
منظمى به همراه نوشتههايى تاريخدار به خط كوفى به چشم مىخورد، مانند
صندوق هشام دوم (نك: همو، ١٥٢).
صنعت شمشيرسازي در دورة بنى احمر رونق يافت و شمشيرهايى كه از اين دوره
برجاي مانده است، روكشى از فلزات مختلف و رنگهاي متنوع دارد. شمشيرها
غالباً از فولاد با روكش طلا و مينا و عاج ساخته شده است (نك: همو، ١٥٢-١٥٣).
پس از خروج مسلمانان از اندلس شاخههاي مختلف هنر صبغة اسلامى خود را حفظ
كرد و از آن پس به هنر «مدجنين» شهرت يافت. آثار هنري و معماري اسلامى
همچنان در بناهاي طليطله و اشبيليه حفظ شده است و پادشاهان مسيحى در
اسپانيا بدون هيچگونه تعصبى و با اعتراف به برتري تمدن مسلمانان از عناصر
هنر اسلامى استفاده كردهاند (نك: مارسه، .(٣٦٦
مآخذ: حسن، زكى محمد، فنون الاسلام، بيروت، ١٤٠١ق؛ سالم، عبدالعزيز، تاريخ
المسلمين و آثار هم فى الاندلس، بيروت، ١٩٨١م؛ عنان، محمد عبدالله، الا¸ثار
الاندلسية الباقية، قاهره، ١٣٨١ق؛ محمد، سعادماهر، الفنونالاسلامية، قاهره،
١٩٨٦م؛ نيز:
Al - Andalus, The Art of Islamic Spain, ed. J. D. Dodds, New York, ١٩٩٢; Bordoy,
G. R., X The Ceramics of Al - Andalus n , ibid; Creswell, K. A. C., A Short
Account of Early Muslim Architecture, Essex, ١٩٨٩; Dikie, J., X The Palaces of
the Alhambra n (vide: Al - Andalus ); Dodds, J. D., X The Great Mosque of C F
rdoba n , ibid; EI ٢ ; Ettinghausen, R., Islamic Art and Archaeology Collected
Papers, Berlin, ١٩٨٤; Grabar, O., The Formation of Islamic Art, New Haven /
London, ١٩٨٧; Hillenbrand, R., Islamic Architecture, Edinburgh, ١٩٩٤; Khemir,
S., X The Arts of the Book n (vide: Al - Andalus ); K O hnel, E., Islamische
Schriftkunst, Graz, ١٩٨٦; L F pez, J. B., X The City Plan of the Alhambra n
(vide: Al - Andalus ); Marcais, G., L' Architecture musulmane d'Occident, Paris,
١٩٥٤; Papadopoulo, A., L' Islam et l'art musulman, Paris, ١٩٧٦; Partearroyo, C.,
X Almoravid and Almohad Textiles n (vide: Al - Andalus ); P E rez, M. C., X The
Almoravids and Almohads: An Introduction n , ibid; Robinson, C., X Arts of the
Taifa Kingdoms n , ibid; Triano, A. V., X Mad / nat al - Zahr ? p : the Triumph
of the Islamic State n , ibid; Zozaya, J., X The Fortifications of al-Andalus n
, ibid.
قاسم طوير