دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٣٩٩٩
| امين، ابوموسى جلد: ١٠ شماره مقاله:٣٩٩٩ |
اَمين، ابوموسىمحمد بن هارون(شوال ١٧٠ - محرم ١٩٨/آوريل ٧٨٧- سپتامبر
٨١٣)، ششمين خليفة عباسى. وي در محلة رصافه، در جانب شرقى بغداد، به دنيا
آمد (خليفه، ٢/٧٥٨؛ بسوي، ١/١٦١؛ طبري، ٨/٢٣٣؛ قس: خطيب، ٣/٣٣٧). مادرش
زبيده، نوادة منصور عباسى و همسر محبوب هارون الرشيد بود (خليفه، ٢/٧٤٠؛ ابن
حبيب، ٣٩؛ بلاذري، ٣/٢٧٦؛ طبري، ٨/٤٩٨). به همين سبب، وي يكى از معدود
خلفايى شمرده شده كه از جانب پدر و مادر، هاشمى نسب بوده است (نك: ابن
اعثم، ٨/٣٠٩). اين معنى يكى از عوامل مهمِ بروز رقابت ميان امين و برادرش
عبدالله مأمون گرديد كه حدود ٦ ماه از او بزرگتر بود و مادري ايرانى داشت
(نك: دنبالة مقاله). البته اين مسأله از جنبة رقابت شخصى ميان دو برادر
درگذشته، و بخش اعظمى از آن به تضاد ميان دو جريان عمده در دستگاه خلافت
عباسى تبديل شده بود. اين كشاكشِ با سابقه، به حضور فعال و بسيار مؤثر عنصر
ايرانى - به ويژه خراسانيان - در امور خلافت، و از سوي ديگر، به تلاش عنصر
عربى براي كسب قدرت بيشتر، و كاستن از نيروي ايرانيان بازمىگشت كه
نهتنها در پاي گرفتن خلافت عباسى سهم عمده داشتند، بلكه در دورة
هارونالرشيد گردانندگان اصلى دستگاه خلافت شمرده مىشدند. در اوج قدرت
برمكيان، هارونالرشيد كه چند سالى از خلافت او مىگذشت، هنوز وليعهد نداشت و
همين موضوع موجب طمع برخى از اعضاي خاندان عباسى براي كسب مقام خلافت
پس از او شده بود (نك: طبري، ٨/٢٤٠).
روايتهايى نشان مىدهد كه فضل بن يحيى برمكى در رساندن امين به
ولايتعهدي نقش بسيار مؤثري داشت؛ زيرا هارون سرپرستى و تربيت دو فرزندش
امين و مأمون را به ترتيب به فضل و جعفر برمكى سپرده بود و فضل تداوم
قدرت و نفوذ گستردة خويش را در خلافت امين مىديد (ابن خلكان، ٤/٢٨؛ براي
تفصيل، نك: رفاعى، ١/١٩١-١٩٢)، حتى وقتى عيسى بن جعفر، دايى امين، از فضل
خواست براي ولايتعهدي امين كوشش كند، به او گفت: خلافت امين از آنِ
توست (نك: طبري، همانجا). به هر حال، پيش از آنكه ولايت عهدي امين مسجل
شود، فضل بن يحيى به خراسان رفت و با پرداخت اموال و بذل و بخششهاي
هنگفت زمينة اين كار را آماده كرد (همانجا؛ نيز نك: جهشياري، ١٤٨- ١٤٩)، زيرا
براي خراسانيان، با وجود مأمون كه هم بزرگتر و هم از جانب مادر ايرانى
بود، پذيرش ولايتعهدي و سپس خلافت امين دشوار مىنمود. به هر حال، در حدود
سال ١٧٥ق، محمد با لقب «امين» از سوي هارون به ولايتعهدي برگزيده شد
(طبري، همانجا، قس: ٨/٢٧٥، كه آغاز ولايتعهدي را شعبان ١٧٣ آورده است).
هارون در حدود سال ١٨٣ق نيز فرزند ديگرش مأمون را به عنوان ولىعهد پس از
امين معرفى كرد و ولايت سرزمينهاي شرقى خلافت در ايران، از همدان تا اقصاي
خراسان بزرگ را بدو سپرد (يعقوبى، ٢/٤١٥؛ طبري، ٨/٢٦٩، ٢٧٥). گويا همزمان با
ولايتعهدي مأمون، هارون پسر ديگرش قاسم را نيز پس از آن دو به ولايتعهدي
برگزيد و بدو لقب «مؤتمن» داد (همو، ٨/٢٧٦). در همان زمان، تقسيم ولايتعهدي
ميان ٣ فرزند از سوي هارون، در ابياتى از يك شاعر، به نشاندن «نهال دشمنى»
ميان آنها تعبير شد (همو، ٨/٢٧٧).
در ذيحجة ١٨٦ هارون با فرزندانش به حج رفت و كوشيد تا با عهدنامههايى كه
امين و مأمون هر دو نوشتند و جمعى بر آن عهدنامهها گواهى دادند و سپس در
درون كعبه آويخته شد، از ايجاد اختلاف ميان آنها مانع شود. در اين دو
عهدنامه، دو برادر با الفاظ روشن و بسيار مؤكد سوگند ياد كردند كه به حريم
يكديگر، از حيث نواحى تحت تسلط و نيز اموال و برخى امور ديگر، تجاوز نكنند
(همو، ٨/٢٧٥ بب؛ نيز نك: خليفه، ٢/٧٣٣). با آنكه در اين عهدنامهها، حدود
اختيارات هر يك از برادران به دقت تعيين شده بود، اما در يكى از عهدنامهها
شرطى آمده بود، مبنى بر اينكه در صورت نقض عهد از سوي امين، همة مسلمانان
موظفند به پشتيبانى از مأمون برخيزند (طبري، ٨/٢٨٠؛ براي متن عهدنامهها، نك:
ازرقى، ١/٢٣٥ بب).
در حدود سال ١٨٧ق، هارون برمكيان را فرو كوبيد: جعفر به قتل رسيد و فضل به
زندان افتاد و خليفه وزارت به فضل بن ربيع سپرد كه در بر افكندن برمكيان
نقش مؤثر داشت (ابن خلكان، ٤/٣٧؛ براي تفصيل، نك: ه د، برمكيان). اينكه در
يك روايت آمده كه هارون به ولايتعهدي مأمون تمايل داشت، ولى فضل بن
ربيع رأي او را برگرداند (دينوري، ٣٨٩-٣٩٠)، به احتمال بسيار مربوط به دورة
پس از سركوب برمكيان است، زيرا فضل بن ربيع نيز دربارة امين همانگونه
مىانديشيد كه فضل ابن يحيى برمكى؛ و بعدها نيز بر امين تسلط بسيار يافت
(نك: دنبالة مقاله).
به هر حال، وجود دو وليعهد اصلى براي جانشينى خليفه، موجب دودستگى شد و
هارون خود بر اين موضوع وقوف داشت، چنانكه وقتى در حدود سال ١٩٢ق به سوي
خراسان سفر كرد و بيمار بود، به يكى از نزديكان خود گفت: هر يك از فرزندانم
را بر من گماشتهاي هست و نَفَسهاي مرا شماره مىكنند (طبري، ٨/٣٣٩). حدس
هارون بىجا نبود و به روايت طبري، امين كه به هنگام اقامت پدرش در
خراسان، در بغداد به سر مىبرد، كسى را گماشته بود تا آخرين اخبار را به او
اطلاع دهد و همچنين با برخى رجال اطراف خليفه، به ويژه فضل بن ربيع به
طور پنهانى مكاتبه داشت (همو، ٨/٣٦٦؛ نيز نك: جهشياري، ٢٢٠). سرانجام، وقتى
هارون درگذشت (جماديالاول ١٩٣/مارس ٨٠٩) امين به منبر رفت و ضمن اعلام
مرگ هارون، فرمان عفو عمومى صادر كرد و همگان با او به عنوان خليفة جديد
بيعت كردند (طبري، ٨/٣٦٥؛ نيز نك: ابن حبيب، ٣٩؛ دينوري، ٣٩٢). سپس براي
مأمون كه اين زمان در مرو، تختگاه خراسان، به سر مىبرد، نامهاي نوشت و
به او امر كرد تا از همگان براي خليفة جديد و دو وليعهد بعدي، مأمون و مؤتمن،
بيعت بگيرد (طبري، ٨/٣٦٧- ٣٦٨؛ نيز نك: دينوري، ٣٩٢-٣٩٣)؛ اما گفتهاند كه حتى
اندكى پيش از مرگ هارون، در خراسان تمايلاتى براي بيعت با مأمون به
خلافت وجود داشته است (طبري، ٨/٣٧٠)، با اينهمه، مبارزه ميان امين و مأمون
براي كسب قدرت در آغاز علنى نبود، زيرا شكستن عهدنامة معهود ممكن بود براي
هر يك از طرفين و هوادارانشان تبعات سنگينى به بار آورد. در دربار امين،
فضل بن ربيع مىكوشيد تا مأمون را كه خليفه با وجود او در سرزمينهاي شرقى
خلافت، به ويژه خراسان، قدرت كافى نداشت، از ولايتعهدي ساقط كند. مجموعة
رواياتى كه تصويري از شخصيت امين به دست مىدهد، اين موضوع را كه او در
واقع در تصميمگيريهاي خود سخت تحت تأثير اطرافيانش، به ويژه فضل بن ربيع
و على بن عيسى بن ماهان، بوده است، تأييد مىكند (نك: يعقوبى، ٢/٤٣٦؛
جهشياري، ٢٣٧؛ ابن اعثم، ٨/٢٨٨، ٢٩٥؛ نيز نك: طبري، ٨/٣٧٤).
به هر حال امين در آغاز خلافتش، حكام شماري از مناطق مهم را تغيير داد
(يعقوبى، ٢/٤٣٤- ٤٣٥) و فضل بن ربيع را به وزارت برگزيد (ابن قتيبه، ٣٨٤).
اما چون با وجود مأمون استقلال خود را در خطر مىديد و از سوي اطرافيان نيز
تحريك مىشد، مىكوشيد به نحوي با انتساب پيمانشكنى به مأمون كار را به
طور علنى بر او يكسره كند. از آن سوي مأمون نيز، به مشورت و هدايت فضل بن
سهل كوشيد با ايجاد فضايى مشابه با دورة مبارزه با خلافت اموي - كه خاطرة
آن در اذهان مردم خراسان هنوز زنده بود - به مقصود برسد. اينكه در خراسان
مأمون را «خواهرزادة» خود و «پسر عموي پيامبرمان» مىخواندند، نشان دهندة
امتياز او نزد مردم اين ناحيه است (طبري، ٨/٣٧٢؛ نيز نك: زرينكوب، ٢١٤؛
فروخ، ٢/٣٦). امين طى نامهاي به مأمون كه آن را با هدايايى ارزشمند نيز
همراه كرده بود، وي را به بغداد دعوت كرد، اما مأمون اين دعوت را نپذيرفت
(طبري، ٨/٤٠٠- ٤٠٥؛ نيز نك: يعقوبى، ٢/٤٣٦) و امين نيز در مقابل، گروهى مسلح
را به سوي همدان و ري گسيل كرد تا راه ارتباطى مأمون را با ديگر جاها مسدود
كنند (طبري، ٨/٤٠٥). ظاهراً در همين ايام، ميان امين و مأمون مكاتبات نه
چندان دوستانهاي نيز جريان داشته است (همو، ٨/٣٧٩-٣٨٠) و گفتهاند وقتى
پاسخى درشت از مأمون به امين رسيد، امين از شدت خشم دستور داد از دعا براي
مأمون به عنوان ولىعهد در منابر رسمى خودداري كنند (همو، ٨/٣٨١). از آن سوي
فضل بن سهل از جانب مأمون بر تقويت مرز ري از حيث استحكامات و نيز تأمين
آزوقة كافى همت گماشت و سپس طاهر بن حسين بن مصعب را با لشكري گران به
آن ناحيه گسيل كرد (همو، ٨/٣٨٧). امين نيز عصمة بن حماد را با گروهى به
همدان فرستاد و به او درخصوص استقرار در نواحى جبل دستورهايى داد (همانجا).
گفتهاند در همين ايام، امين از سوي فضل بن ربيع و على بن عيسى بن
ماهان براي خلع مأمون و ستاندن بيعت براي فرزند خردسالش موسى تشويق
مىشد، تا آنكه سرانجام در ربيع الاول ١٩٤ موسى را به ولايتعهدي خود برگزيد
(همانجا).
بدينگونه، مبارزة امين و مأمون آشكار شد. مأمون و فضل بن سهل كه در دربار
امين جاسوسان متعدد داشتند، و حتى يكى از اين جاسوسان از مشاوران فضل بن
ربيع بود (همو، ٨/٣٨٥-٣٨٦)، كوشش مىكردند نظريات خود را به امين و اطرافيان
او القا كنند؛ چنانكه اين مسأله در گزينش على بن عيسى بن ماهان براي نبرد
با قواي مأمون مؤثر افتاد: طبق يك روايت، فضل بن سهل به يكى از همان
جاسوسان خود كه فضل بن ربيع در امور با او مشورت مىكرد، نوشت كه كوشش كند
تا سپهسالاري امين به على بن عيسى سپرده شود (همو، ٨/٣٩٩). اين على بن
عيسى مدتى در زمان هارون ولايت خراسان داشت و بيدادها و غارتها كرده بود و
بر اثر شكايتهاي پى در پى مردم عزل شد (همو، ٨/٢٨٦؛ نيز نك: ه د، ابن
ماهان). بنابراين، فضل بن سهل مىدانست كه حضور على بن عيسى در كنار
امين، در پيوستن مردم به جانب مأمون تأثيري بسزا خواهد كرد.
پيش از آنكه كار به جنگ بكشد، در جمادي الا¸خر ١٩٥/فورية ٨١١ امين خانواده و
بستگان و اطرافيان خود را گرد آورد و در خطبهاي، مأمون را پيمان شكن خواند و
اعلام كرد كه وي خود را امام ناميده، و نام خليفه را از سكه و طراز افكنده
است (همو، ٨/٣٩٠). پيش از اين مجلس، در ربيعالا¸خر ١٩٥، امين، على بن عيسى
بن ماهان را بر ناحية جبال ولايت داد و لشكري گران با اموالى هنگفت در
اختيار او نهاد (همو، ٨/٣٨٩-٣٩٠). على بن عيسى از پيروزي در اين جنگ چندان
مطمئن بود كه زبيده براي به بند كشيدن مأمون، زنجيري سيمين به او داده
بود (همو، ٨/٤٠٦). از توصيههاي زبيده، هنگام حركت على بن عيسى به شرق -
كه گفت به وقت دستگيري مأمون جايگاه برادر خليفه را رعايت كند - پيداست
كه در ميان نزديكان امين تصور دقيق و درستى از وضعيت مأمون وجود نداشته
است (همو، ٨/٤٠٥-٤٠٦). با اينهمه، ظاهراً بجز فضل بن ربيع و على بن عيسى،
بيشتر بزرگان و فرماندهان اطراف امين، او را از خلع مأمون و جنگ با او باز
مىداشتند (همو، ٨/٣٩٩-٤٠٠).
على بن عيسى در شعبان ١٩٥ به ري رسيد. وي كه نيروي نظامى خود را براي
پيشبرد جنگ كافى مىديد، بر آن شد تا نظر ملوك محلّى طبرستان و جبال را جلب
كند كه به نفع مأمون وارد جنگ نشوند (همو، ٨/٤٠٨). با آنكه لشكريان على بن
عيسى بر سپاهيان طاهر بن حسين فرمانده سپاه مأمون فزونى چشمگيري داشتند،
اما خراسانيان در پيكاري كه در حوالى ري درگرفت، بر نيروي خليفه برتري
يافتند و على ابن عيسى كشته شد و شكست در لشكر خليفه افتاد (يعقوبى، ٢/٤٣٧؛
طبري، ٨/٤١١؛ جهشياري، ٣٤٠). پس از آن مأمون خلع امين را اعلام كرد و در
تمام مناطق خراسان با او به خلافت بيعت شد (طبري، همانجا). خبر اين شكست
در دربار امين شايعاتى ايجاد كرد، اما امين باز هم با بذل مال، بزرگان دربار
را خاموش كرد (همو، ٨/٤١٢). سپس عبدالرحمان بن جبله را براي نبرد با طاهر به
ناحية همدان فرستاد، اما اين بار نيز سپاه امين به سختى شكست خورد (يعقوبى،
٢/٤٣٨؛ طبري، ٨/٤١٢-٤١٤) و طاهر بن حسين، عمال خليفه را از قزوين و ديگر
نواحى جبال گريزاند (همو، ٨/٤١٥-٤١٦). امين بار ديگر احمد بن مزيد را به
مقابله با طاهر فرستاد و با آنكه پيشتر سپاهيان او دوبار شكست خورده بودند،
به احمد بن مزيد سفارش كرد، در صورت دستيابى به مأمون با او به درستى
رفتار كند (همو، ٨/٤١٦)، آنگاه عبدالله بن حميد بن قحطبه را نيز با لشكري
گران با احمد بن مزيد همراه كرد (همو، ٨/٤٢٣). دو لشكر در نزديكى خانقين آمادة
جنگ شدند، اما طاهر بن حسين با هوشمندي، در سپاه خليفه تفرقه افكند، چندان
كه به جاي جنگ با سپاه طاهر، ميان خود به زد و خورد مشغول شدند (همانجا).
در اين هنگام كار ولايات گوناگون در عراق و شام و حجاز هم به پريشانى
افتاده بود؛ چنانكه وقتى امين از شاميان ياري خواست، آنان خود بر سر مسائل
قبيلهاي و جز آن به نزاع مشغول بودند (همو، ٨/٤٢٥-٤٢٧).
در رجب ١٩٦/آوريل ٨١٢ در مركز خلافت پريشانى اوضاع بدانجا رسيد كه حسين
فرزند على بن عيسى اختيار بغداد را در دست گرفت و حتى امين در يكى از
قصرهاي خود، مدتى محبوس شد، اما سرانجام هواداران او اين فتنه را خاموش
كردند (خليفه، ٢/٧٥٦؛ يعقوبى، ٢/٤٤٠؛ طبري، ٨/٤٢٩-٤٣٠؛ ابن اعثم، ٨/٣٠٠).
مقارن همين ايام، فضل بن ربيع كه پيروزي امين را بعيد مىديد، پنهان شد
(جهشياري، ٢٤٧؛ ابن قتيبه، ٤٨٥؛ ابن خلكان، ٤/٣٩) و شهرها و مناطق مختلف
عراق و حجاز و يمن (طبري، ٨/٤٢٨-٤٢٩، ٤٣٥-٤٣٦، ٤٣٩-٤٤١؛ نيز نك: خليفه، همانجا)
امين را خلع، و با مأمون بيعت كردند يا تسليم قواي او شدند. از آن سوي،
طاهر بن حسين به اهواز آمد، عامل امين را به قتل رساند و عوامل خود را به
مناطق پيوسته به اهواز مانند يمامه و بحرين و عمان گسيل كرد (طبري، ٨/٤٣٥).
سپاهيانى كه امين پياپى به نواحى عراق مىفرستاد تا در برابر پيشروي قواي
طاهر بن حسين و فرمانده ديگر قواي خراسان، يعنى هرثمة بن اعين، بايستند،
يكى پس از ديگري شكست مىخوردند (همو، ٨/٤٣٨، ٤٤١). واپسين اميد امين كه
براي ايجاد اختلاف در سپاه طاهر، عدهاي از سران سپاه را به بخشش مال
فريفته بود، به پايمردي و كوشش طاهر از ميان رفت (همو، ٨/٤٤٢-٤٤٣).
در ١٩٧ق/٨١٣م قواي طرفدار مأمون سرانجام بغداد را در محاصره گرفتند، در حالى
كه امين همچنان مىكوشيد با بذل و بخشش كسانى را به سوي خود جلب كند (همو،
٨/٤٤٥-٤٤٦). پيش از اقدام نظامى، طاهر توانسته بود با عدهاي از هاشميان و
بزرگان شهر مكاتبه كند (همو، ٨/٤٥٦). با جلوگيري از رسيدن آزوقه به شهر، جمع
ياران باقىماندة امين پراكنده شدند (همو، ٨/٤٦٠-٤٦٧). امين كه شكست خود را
قطعى ديد، نابودي هر دو طرف منازعه را از خداوند خواستار شد (همو، ٨/٤٧٠).
سرانجام، طاهر بن حسين از جانب شرقى وارد بغداد شد (يعقوبى، ٢/٤٤١؛ نيز نك:
طبري، ٨/٤٧٤) و اقامتگاه امين را در محاصره گرفت (همو، ٨/٤٧٥-٤٧٦؛ نيز نك:
مسعودي، ٣/٤٠١). در اين ميان كسانى به امين اشاره كردند كه با عدهاي از
سواران باقى مانده به سوي جزيره و شام بگريزد و امين پذيرفت، اما چون خبر
به طاهر رسيد، آن كسان را تهديد كرد و امين به ناچار از اين كار چشم پوشيد
(طبري، ٨/٤٧٨-٤٧٩). در اين ميان طاهر و هرثمه براي دستيابى بر امين رقابتى
داشتند و كسانى به امين پيشنهاد كردند تا براي آنكه جان به در بَرَد، خود را
به هرثمه تسليم كند (همو، ٨/٤٨١). به هر حال اين تدبير نيز سودي نبخشيد و
سرانجام، گروهى از سپاهيان طاهر بن حسين - كه گويا ايرانى بودند، زيرا به
فارسى سخن مىگفتند - به واپسين جايى كه امين پناه برده بود، يورش آوردند
و سر از بدنش جدا ساختند (همو، ٨/٤٨٥-٤٨٧؛ قس: ابن قتيبه، ٣٨٥، كه مىگويد او
را به نزد طاهر آوردند و سپس كشته شد؛ براي تاريخ مرگ او، قس: يعقوبى،
٢/٤٤٢؛ طبري، ٨/٤٩٨). سر امين را بر باب الانبار بغداد آويختند و خلقى كثير
براي تماشاي آن گرد آمدند و سپس آن را براي مأمون فرستادند (يعقوبى، ٢/٤٤١؛
طبري، ٨/٤٨٨؛ ابن اعثم، ٨/٣٠٨).
امين را به زيبارويى (ثعالبى، ١٨٨) و بلاغت و سخنوري ستودهاند (ابوحيان،
٢(٢)/٥٦٢) و استادانى چون احمر (ه م) و كسايى (د ١٨٩ق) را از مؤدَّبان وي
برشمردهاند (زبيدي، ١٣٤؛ يغموري، ٢٨٣؛ ابن خلكان، ٣/٤٦٤). از ميان ٣ فرزند
وي، موسى - كه امين او را به ولايتعهدي برگزيده بود - پس از او در ١٤
سالگى درگذشت، ابراهيم در كودكى از ميان رفت و نسل امين از طريق عبدالله
كه شاعر نيز بود، ادامه يافت (ابن حزم، ٢٤). از دورة خلافت امين سكههايى
نيز در دست است (لين پول، ٨٩ .(I/٨٦,
تصويري كه منابع از امين به دست مىدهند، حاكى از آن است كه وي در اتخاذ
تصميم قاطع و تدبير درست ناتوان بود (مسعودي، ٣/٤٠٣) و بيشتر اوقات را، حتى
در مواقع حساس، به تفريح و سرگرمى اشتغال داشت (مثلاً نك: طبري، ٨/٣٩٥، كه
نشان دهندة واكنش او به هنگام دريافت خبر شكست على بن عيسى است). اشتغال
او به لهو و لعب، در برابر مأمون كه چهرهاي دينى از خود نشان مىداد، در
رويگردانى از وي مؤثر بوده، چنانكه اين معانى در ابياتى از يك شاعر بغدادي
در آن عهد جلوه يافته است (نك: همو، ٨/٣٩٦؛ نيز نك: ابن اعثم، ٨/٢٨٨، ٢٩٨-
٢٩٩). ظاهراً امين يا اطرافيان او مانند فضل بن ربيع كوشيدند تا اين تصوير
نامطلوب را از ذهنها بزدايند، چنانكه دستور دادند تا شاعر مشهور ابونواس (ه م)
را كه از محبوبان امين بود و به فساد و تباهى اخلاقى شهرت داشت، به زندان
افكندند (طبري، ٨/٥١٦ -٥١٧). البته بعيد نيست چنانكه برخى محققان گفتهاند،
در پارهاي از اينگونه روايات نيز به نفع مأمون، اغراق و مبالغه راه
يافته باشد (نك: رفاعى، ١/١٩٩).
مآخذ: ابن اعثم كوفى، احمد، الفتوح، حيدرآباد دكن، ١٣٩٥ق/١٩٧٥م؛ ابن حبيب،
محمد، المحبر، به كوشش ايلزه ليشتن اشتتر، حيدرآباد دكن، ١٣٦١ق/١٩٤٢م؛ ابن
حزم، على، جمهرة انساب العرب، بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ ابن خلكان، وفيات؛
ابن قتيبه، عبدالله، المعارف، به كوشش ثروت عكاشه، قاهره، ١٩٦٠م؛
ابوحيان توحيدي، على، البصائر و الذخائر، به كوشش ابراهيم كيلانى، دمشق،
١٩٦٤م؛ ازرقى، محمد، اخبار مكة، به كوشش رشدي صالح ملحس، بيروت،
١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ بسوي، يعقوب، المعرفة و التاريخ، به كوشش اكرم ضياء عمري،
بغداد، ١٣٩٤ق/١٩٧٤م؛ بلاذري، احمد، انساب الاشراف، به كوشش عبدالعزيز دوري،
بيروت، ١٣٩٨ق/ ١٩٧٨م؛ ثعالبى، عبدالملك، ثمار القلوب، به كوشش
محمدابوالفضل ابراهيم، قاهره، ١٣٨٤ق/ ١٩٦٥م؛ جهشياري، محمد، الوزراء و
الكُتّاب، به كوشش عبدالحميد احمد حنفى، قاهره، ١٣٥٧ق/١٩٣٨م؛ خطيب بغدادي،
على، تاريخ بغداد، قاهره، ١٣٥٠ق؛ خليفة بن خياط، تاريخ، به كوشش سهيل
زكّار، دمشق، ١٩٦٨م؛ دينوري، احمد، الاخبار الطوال، به كوشش عبدالمنعم عامر،
قاهره، ١٣٧٩ق/١٩٥٩م؛ رفاعى، احمد فريد، عصر المأمون، قاهره، ١٣٤٦ق/١٩٢٨م؛
زبيدي، محمد، طبقات النحويين و اللغويين، به كوشش محمدابوالفضل ابراهيم،
قاهره، ١٩٧٣م؛ زرينكوب، عبدالحسين، دو قرن سكوت، تهران، ١٣٣٦ش؛ طبري،
تاريخ؛ فروخ، عمر، تاريخ الادب العربى، بيروت، ١٩٨٥م؛ مسعودي، على، مروج
الذهب، به كوشش محمد محيىالدين عبدالحميد، قاهره، ١٣٧٧ق/١٩٥٨م؛ يعقوبى،
احمد، تاريخ، بيروت، ١٣٧٩ق/ ١٩٦٠م؛ يغموري، يوسف، نور القبس المختصر من
المقتبس مرزبانى، به كوشش رودلف زلهايم، ويسبادن، ١٣٨٤ق/١٩٦٤م؛ نيز:
Lane- Poole, S., Catalogue of Oriental Coins in the British Museum, Bologna,
١٩٦٧.
على بهراميان