راه فضیلت - حسینی، همت علی - الصفحة ٧٨ - داستانی در مقام شیخ انصاری
استاد پدرم، شِیخ انصارِی بروم، ماجرا را بگوِیم و تقاضاِی کمک کنم. فانوس را که برداشته و روشن کردم، پدرم پرسِید: کجا مِیروِی؟ گفتم: به منزل شِیخ انصارِی مِیروم تا به او خبر دهم که حال شما بحرانِی است. پدرم گفت: نرو! اکنون خود شِیخ انصارِی مِیآِید. در همِین زمان بود که در زدند؛ شِیخ انصارِی همراه شاگردش رحمتالله١ پشت در بود.
با اِینکه راههاِی ارتباطِی امروزِی مانند تلفن نبود، سِید علِی شوشترِی از کجا مِیدانست که اِین وقت شب، شِیخ انصارِی به منزلش مِیآِید؟ خدا مِیداند! شِیخ انصارِی از کجا فهمِیده که حال سِید علِی شوشترِی بحرانِی است؟ خدا مِیداند!
شِیخ همراه شاگردش، رحمتالله وارد شد و پرسِید که حال سِید علِی شوشترِی چگونه است؟ گفتند: حالشان خِیلِی بد و بحرانِی است. شِیخ انصارِی به سِید علِی شوشترِی گفت: «خِیالت راحت باشد و ناراحت نباش؛ هِیچ مشکلِی ندارِی. تو باِید نماز مِیّت من را بخوانِی».
هرچه سِید علِی مِیگفت که حالم خِیلِی بد است، مرحوم شِیخ مِیگفت: ناراحت نباش، خوب مِیشوِی و نماز مِیت من را تو مِیخوانِی.
همِین اتفاق هم افتاد، سِید علِی شوشترِی حالش خوب شد، شِیخ بعد از مدتِی فوت کرد و سِید علِی شوشترِی نماز مِیتش را خواند. بزرگان، اِین مقامات و کرامات را داشتند. شخصِیت انسان تنها در بُعد علم نِیست؛ علم فقط ِیک بعد است و بعد مهمتر شخصِیت، تقواست.
١ . ِیکِی از حواشِی مهم کتاب رسائل، حاشِیه رحمتالله است.