راه فضیلت - حسینی، همت علی - الصفحة ٥٨ - اخلاص آخوند خراسانی رحمه الله
اخلاص آخوند خراسانِی رحمه الله
طلبه جوانِی با همسرش براِی تحصِیل به نجف عزِیمت کرد. زمانِی که تازه وارد نجف شد، کسِی را نمِیشناخت و با کسِی دوستِی نداشت. براِی شروع زندگِی، اتاقِی را اجاره کرد. شبِی زمان وضع حمل همسر باردارش فرارسِید؛ درد زاِیمان همسرش، زِیاد شد و اِین طلبه تازهوارد نمِیدانست چهکار کند؛ هرچه فکر کرد راهِی به نظرش نرسِید؛ تنها نشانِی منزل مرحوم آخوند را که مرجع تقلِید بوده مِیدانست. با خود اندِیشِید که در نِیمه شب به منزل آخوند بروم و چه بگوِیم؟ سرانجام به خود گفت: اگر همسرم را به جاِیِی نرسانم فوت مِیکند.
طلبه مِیگوِید: نِیمه شب در تارِیکِی، بدون چراغ رفتم و منزل آخوند را ِیافتم. پشت در، شرم کردم که در بزنم. بالاخره در زدم، صداِیِی آمد و گفت: کِیست؟ گفتم: عرضِی داشتم. دِیدم که آخوند خراسانِی رحمه الله با فانوسِی آمد و من را به منزلش دعوت کرد. وارد منزل شدم و جرِیان خود را با آخوند خراسانِی رحمه الله درمِیان گذاشتم و گفتم که جاِیِی را نمِیشناسم.
آخوند خراسانِی رحمه الله ، آن مرجع تقلِید شِیعِیان، فانوس را به دست گرفت و در کوچههاِی نجف راه افتادِیم تا به خانهاِی رسِیدِیم. وِی در زد، جوانِی جلو در آمد و تا آخوند را دِید تواضع و احترام کرد. آخوند خراسانِی رحمه الله گفت: «به ننه بگوِیِید بِیاِید». مادر جوان، قابله بود. جوان او را صدا زد و آمد. جناب آخوند به قابله گفت: «با اِین بنده خدا برو. تا جاِیِی که نِیازِی به شما نداشته باشند کارهاِیشان را انجام بده. هِیچ پولِی هم از آنها نگِیر، بِیا خودم تمام دستمزدت را مِیدهم».