ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٦٧٥
خود ساخته هم هست و خودِ انسان است كه با دستِ قدرت آفرينش همكارى دارد و خود را مىسازد، «لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى».
اسرارِ وجودِ انسان گرچه بسيار پيچيده است ولى لطيفترين گوهر ناپيداى آن را دل خوانند و همان را جان و روانِ بشر دانند و چون بر اثر پرورش درست به اوج كمال خود رسد مقام نبوت را يابد و هر دلى را صاحب دلى در خور است و پيكره و كالبد مناسبى دارد، پيكره دلِ پيغمبران در آن مقام است كه جان و دل مؤمنان را شايد و پيكره دل مؤمنان از آن پائينتر باشد، اين همه در فراز جهان هستى است، در اين جهان ماده است كه همه در هم آميخته و مؤمن و كافر به هم سايند و از گريبانِ هم درآيند و نمايشِ يك ديگر را به خود گيرند دل و روانِ مؤمنى در تيرهگىِ كردار كافرى اندر شود، و دل و روان كافرى چهره رفتار مؤمنى را بنمايد.
سرنوشتِ بشر هم همان روشى است كه در زندگى او رُخ دهد و دفترى است كه هستى او را اندر بر دارد و خود او است كه اوراقِ اين دفتر را به دستِ خود هر روز و هر شب و در هر فرصت و پيش آمد امضاء مىكند، و بهتر است كه رموز و اخبارِ اين باب و آنچه در زمينه آن است در روش و سير خود انسان جستجو كنيم كه در اين جهان محسوس دارد و دنبال يك سابقه نامرئى ديگر براى او نگرديم پيدايش تن انسان در اين جهان بسى از نظر سابقه روشن است، عناصرى است به هم پيوسته و اخلاطى به هم آميخته و اين اخبار بدان نظرى ندارند روح و معناى انسان هم از اين جهان برخيزد، و گرچه از جهانى بس بلند و ارجمند در او درآويزد. از مجلسى (ره)- اين خبر خودش در باب خلقِ ابدان ائمه (ع) در كتاب حجت گذشت. مجلسى گفته: مقصود از نزع هذه من هذه اين است كه مؤمن از صلب كافر درآيد و كافر از صلب مؤمن و آميزش در عالم اجسام