ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢١٥ - باب خوف و رجاء
خدا كه من خود سزاوارترم بدين ترس و هراس از تو شايستهترم، فرمود: كارى نكرده برخاست و نزد خاندان خود رفت و همتى جز توبه و بازگشت نداشت، در اين ميان كه مىرفت، راهبى رهگذر با او برخورد و به همراه هم مىرفتند و آفتاب آنها را داغ كرد، راهب به آن جوان گفت: دعا كن تا خدا با ابرى، سايه بر ما اندازد، آفتاب ما را مىسوزاند، آن جوان گفت: من براى خود در درگاه خدا حسنهاى نمىدانم كه دليرى كنم و از او چيزى خواهم، راهب گفت:
پس من دعا كنم و تو آمين بگو، گفت: بسيار خوب و راهب شروع به دعا كرد و جوان آمين مىگفت و چه زود ابرى بر آنها سايه انداخت و زير سايه آن مقدار بسيارى از روز راه رفتند تا راه آنها جدا شد و دو راه شد و آن جوان از يك راه رفت و راهب از يكى ديگر، به ناگاه آن ابر بر بالاى سر آن جوان رفت، راهب گفت: تو از من بهترى، دعا براى تو اجابت شده و براى من اجابت نشده، داستان خود را به من بگو، او خبر آن زن را گزارش داد، به او گفت: آنچه گناه در گذشته كردهاى، برايت آمرزيده شده، براى ترسى كه به دلت افتاده بايد بنگرى در آينده چونى؟ ٩- امام صادق (ع) مىفرمود:
از سخنرانيهاى پيغمبر كه ضبط شده اين است كه فرموده:
أيا مردم، شما را نشانهها است، به نشانههاى خود برسيد و به راستى براى شما پايانى است به پايان خود برسيد، هلا كه مؤمن ميان دو ترس كار كند: ميان عمر گذشتهاى كه نداند خدا در آن چه