ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٦٧٣
من گويم:
سرشت و سرنوشت- نتيجه هستى هر فردى همان روحيه و نهادى است كه از رفتار و گفتارش پديد مىگردد و مىتراود و آنچه در آن اثر دارد از شمار بيرون است، در باره اين نتيجه نهائى دو قضاوت مىشود:
١- از نظر خودِ فرد و دريافتى كه او در باره خود دارد و خود را خوشبخت مىداند يا بدبخت، از وضع خود راضى است يا ناراضى، وجدان او آرام است و خويش را فردى انجام وظيفه كن مىشناسد يا خود را بدكردار و تبه كار مىشناسد.
٢- از نظر يك واقعيت كه بسا با نظر خودش مخالف باشد، اين ترازوى واقعيت در زبانِ قرآن و سنَّت داراى دو كفه كفر و ايمان است.
ايمان نتيجه روشن و دل پسند و شيرين و شايسته زندگى فرد است، و كفر وضع تلخ و ناگوار و ناپسند و ناشايستِ او، انسان هميشه براى خود به يك سابقهاى توجه دارد و درك مىكند كه پيش از آنكه بار زندگى را در اين جهان محسوس به زمين گذارد و خود را دريابد در منزلِ ديگر بوده، و يا خمير مايه هستى او را از آنجا برداشتهاند و آن را سرشتِ خود مىداند و گويا با برنامه مخصوص او را در اين جهان آوردهاند و بايد مو به مو آن را اجراء كند و براى خود سرنوشتى مىپندارد، روزهائى كه به خوشى مىگذراند و كارهاى با افتخارى كه انجام مىدهد و تا آنجا كه از وضع راضى است كمتر به سرشت و سرنوشت توجه دارد، او مىخواهد هر خوشى را، هر افتخار و سرفرازى را از خود نشان دهد و از كوشش و مردانگى خود بداند ولى در مواقع شكست و ناخوشى بيشتر دنبالِ سرشت و سرنوشت مىگردد، به زودى نمىخواهد به گناهِ خود اعتراف كند و در پيشامدهاى بد و ناكامىها سستى و كاستى خود را جلو چشم آورد و مىگردد دنبال دست آويزى كه گناه را به گردنِ او بگذارد و خود را پاك سازد.