ترجمه اصول کافي شيخ کليني - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٧٨٢
سعايت كرد و رشيد هم از نظر خدمتى كه خود جعفر و پدرش به خلافت كرده بودند رعايت او را مىكرد و در باره او ترديد داشت و يحيى پيوسته از او بد مىگفت. تا روزى وارد مجلسى رشيد شد و ميان او و جعفر نزاعى شد و جعفر به او و پدرش بد گفت و رشيد در آن روز بيست هزار اشرفى به جعفر جائزه داد و يحيى هم چيزى نگفت تا شب شد سپس به رشيد گفت: يا امير المؤمنين من تو را از جعفر و عقيده او مطلع كردم و شما از آن دفاع كرديد و در اينجا يك گواه قاطعى وجود دارد، گفت: آن چيست؟ گفت: هر مالى از هر راهى به او برسد خمس آن را به موسى بن جعفر مىدهد و من شك ندارم خمس همين بيست هزار اشرفى را هم به او داده است، هارون گفت: اين خود دليل قاطعى است، و همان شبانه فرستاد و جعفر را خواست و او هم مىدانست يحيى از وى سعايت كرده و با هم ستيزه كرده و با هم اظهار دشمنى كردهاند، و چون شبانه فرستاده در خانه جعفر را كوبيد ترسيد مبادا قول يحيى را در باره او پذيرفته باشد و او را خواسته تا بكشد، و غسل كرد و مشك و كافور به خود ماليد و كفن پوشيد و نزد رشيد رفت و چون چشم رشيد به او افتاد و بوى كافور از او شنيد و ديد كفن روى لباس خود پوشيده گفت: اين جعفر، اين وضع چيست؟ در پاسخ گفت: من دانستم كه در باره من نزد شما سعايت شده و چون فرستاده شما در اين ساعت به دنبال من آمد من در خاطرم آوردم كه مىخواهى مرا بكشى، گفت: نه هرگز ولى به من خبر رسيده كه تو هر چه مال پيدا كنى خمسش را به موسى بن جعفر مىدهى، و خمس همين بيست هزار اشرفى را هم براى او فرستادى، من خواستم اين را بفهمم جعفر گفت: اللَّه اكبر يا امير المؤمنين يكى از خدمتكارها را بفرست تا پولها را با همان مهرى كه داشتهاند بياورند. رشيد به خادمى گفت: مهر جعفر را به نشانى بگير و برو منزل او و اين پولها را بياور، و جعفر نام كنيزى را به آنها گفت كه مال نزد او بود، و آن كنيز هم كيسهها را سر به مهر تحويلِ فرستاده خليفه داد و او هم نزد رشيد