فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦ - نگاهی به فلسفه دکارت و فلسفه کانت
مطالعه روح (فلسفه) جز مطالعه تاریخ جهان (فلسفه تاریخ) چیز دیگری نیست.»
نگاهی به فلسفه دکارت و فلسفه کانت
اینجا کمی توضیح عرض کنم، چون ریشه اساسی افکار مارکس در فلسفه هگل است با یک اختلاف. بحثی اینجا پیش کشیده راجع به دوگرایی. فلسفه دکارت معروف است به یک فلسفه ثنوی. ثنویتش هم از اینجا شروع میشود که قائل به دوگانگی روح و بدن است در این حد که بین اینها حتی هیچ گونه سنخیتی هم قائل نیست. بعلاوه او در باب معرفت و شناخت به اصطلاح «راسیونالیست» است یعنی اصالة العقلی است و معتقد است که حواس ابزار شناخت نیستند، ابزار عملند نه ابزار شناخت. حواس به ما برای این داده نشده که ما به این وسیله اشیاء را بشناسیم؛ ما با حس نمیتوانیم بشناسیم بلکه همین قدر میتوانیم یک ارتباط عملی برقرار کنیم که استفاده عملی از آنها کرده باشیم. البته این حرفش تقریباً یک حرف علمی بود که بعد هم تأیید شد و آن این است که جهان آن طوری که ما احساس میکنیم نیست. مثلًا ما رنگها را احساس میکنیم، ولی رنگها در خارج وجود ندارد؛ رنگها را حواس ما میسازد. یا صداها را میشنویم. صدا در واقع وجود ندارد؛ آنچه که وجود دارد ارتعاش و حرکت است. و لهذا این نظریه را ارائه داد، همین نظریهای که بعدها هم دیگران گفتند. اگرچه نظریهاش قابل ایراد بود ولی به هر حال گفت که ماده و حرکت را به من بدهید جهان را میسازم؛ یعنی جهان خارج، این جهان عینی، جهان طبیعت، جز ماده و حرکت چیزی نیست. انسان هم روح است و همین ماده یعنی همین بدن و بنابراین آنچه که حواس ما از این همه شکلها، رنگها و نقشها در عالم میبیند همه ساخته ذهن ماست. قهراً این گونه طرز تفکر یک نوع دوگانگی میان ذهن و خارج را به وجود میآورد: پس دنیای ذهن ما یک دنیاست، دنیای بیرون دنیای دیگری است. دنیای ذهن ما دنیای رنگها، شکلها، آوازها، بوهای خوش، هزاران نقش و رنگ است، دنیای بیرون دنیای مادهای است که در حال حرکت است، چیز دیگری نیست. فرض کنید ما دریا را نگاه میکنیم؛ از منظره دریا لذت میبریم، از صفای دریا لذت میبریم، از رنگ دریا لذت میبریم. ولی اینها همه انعکاساتی است که در ذهن ماست. در عالم عین نه صفایی هست، نه رنگی هست، هیچ یک وجود ندارد. پس فلسفه او یک فلسفهای شد مبنی بر نوعی دوگانگی میان