فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٠ - مارکسیسم و امیدبخشی
بقایی نمیبیند، پایان هر چیزی را پوچی میبیند. این است که نتیجهاش یأس و ناامیدی [است.] مثلًا افرادی که خیام وار یعنی [مطابق] شعرهای منسوب به خیام فکر میکنند، نتیجه کارشان یأس و ناامیدی و خودکشی است، همین کار صادق هدایت و دیگران. قهراً به اینجا میانجامد. و ما گفتیم یکی از مشخصات خوبی یک جهان بینی این است که امیدآفرین باشد. حال، فلسفه هگل از آن جهت که تکیهاش روی مسئله تضاد است و معتقد است که هر چیزی نطفه مرگ خودش را در درون خودش دارد، علی القاعده باید یک فلسفه بدبینانه باشد، یعنی همیشه به اصطلاح نغمه شوم فنا و نیستی و نابودی و پوچی- که در اروپا هم این فلسفههای پوچی گرایی از همین جاها ناشی میشود- سردهد. میخواهند بگویند که نه، ولی مارکس و انگلس علیرغم این جهت، فلسفهشان یک فلسفه خوشبینانه است، چرا؟ برای اینکه گفتیم اینها این تضاد را خلّاق میدانند و میگویند نباید ناامید و ناراحت بود از آنچه که از بین میرود، برای اینکه دگرباره به وجود میآید، مثل همان مرغی است که خاکستر میشود و دو مرتبه از خاکسترِ خودش سربرمی آورد.
خیام میگوید:
از رنج کشیدن آدمی حر گردد | قطره چو کشد حبس صدف دُر گردد | |