فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٣ - ١ انسان گرایی
روشنفکرهای زمان ما هست، و آن این است که میگویند درست است، انسان نمیتواند نسبت به کاری که پای «من» در آن کار نباشد شور و نشاطی داشته باشد، ولی هرکس دو من دارد: منِ فردی و منِ کلی و فرهنگی.
الآن من که در اینجا هستم دو من در اینجا وجود دارد: یکی من به عنوان یک فرد، یعنی زید پسر عمرو با این مشخصات: قد چند سانتیمتر، رنگ چنین، پدر فلان کس، مادر فلان شخص. اینها البته فانی است. ولی در عین حال با وجود من، انسان هم که این کلی است در من وجود پیدا کرده. آیا نمیگویند کلی طبیعی در خارج وجود دارد؟ من ضمن این که یک فرد هستم، انسان به عنوان آن انسان کلی هم هستم. پس من واقعاً دو وجدان دارم، دو من دارم: یک من فردی و یک من انسانی.
حال، اخلاق یا تعالی انسانیت و تسفل انسانیت دایر مدار این است: هر کاری که من برای منِ فردی بکنم آن کار ضداخلاقی است یا لااقل غیراخلاقی، و هر کاری که من برای من کلی خودم بکنم آن کار اخلاقی است. میگویند ما نگفتیم تو کار برای من نکن. آنچه مذهب از طریق خدا وارد میشد و میگفت کار را برای خدا بکن نه برای من، کار را برای خدا بکن تا انسانی باشد، این آمده کانالی درست کرده، میگوید نه، کار را برای من بکن، باز میشود انسانی؛ اما برای کدام من؟ منِ کلی نه منِ فردی. تو دو من داری، دو وجدان داری: یک وجدان فردی و یک وجدان کلی انسانی. تو کار را برای آن منی که در وجدان کلی انسانی تو هست انجام بده. انسان متعالی، انسان مترقی کارها را برای انسان میکند نه برای فرد، و در واقع برای من انسانیاش میکند نه برای من فردی. این، یک راه و یک توجیه است که مخصوصاً بعضی از این اگزیستانسیالیست ها مثل هایدگر آمدهاند برای توجیه انسان گرایی پیدا کردهاند بدون آن که از طریق مذهب و خدا وارد شده باشند.
این حرف با این شکل و با این بیان البته یک حرف نامربوطی است. در بحث فلسفه راجع به رابطه کلی طبیعی با انسان، هر فرد در خارج دو وجود و دو من ندارد: یک وجود، وجود فردی و یک وجود، وجود کلی، [که] بعد بگوییم وجود فردی من نابود میشود، وجود کلی من باقی است، پس من برای وجود باقی خودم که همان انسان کلی است کار انجام میدهم؛ که این، بحثِ خیلی دقیق و لطیفی است که کلی طبیعی به اصطلاح متعدد است به تعدد افراد، و واحد است به وحدت فرد، و فانی است به فنای فرد، باقی است به بقای فرد؛ در همه چیز خودش تابع فرد است.