فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٥ - دو نوع وحدت وجود، و شباهت نظریه هگل با یکی از آندو
دوم را مارکس. فویرباخ اساساً یک ماتریالیست بود. قبلًا هم گفتیم فویرباخ جزء پیروان چپگرای هگل است؛ البته پیرو هگل هست، حتی از هگل به «استاد» تعبیر میکند ولی الآن بر ما از نظر تاریخی روشن نیست که فویرباخ رسماً هم شاگرد هگل بوده یعنی پای کرسی درس هگل نشسته است یا اینکه نه، اگر میگویند شاگرد و استاد، به اعتبار این است که پیرو مکتب او بوده است. معروف است- و در این کتاب هم نوشته است- که پیروان هگل دو دسته بودند، راستگرایان و چپگرایان، که ظاهراً این به این علت بوده که اینها از ابتدا در دو جناح کرسی هگل مینشستهاند، آنهایی که در طرف راست کرسی او مینشستهاند و آنهایی که در طرف چپ کرسی او مینشستهاند؛ و راه خود هگل همان راه راستگرایان بود. در واقع این چپگرایان بودند که آمدند کمی راهشان را از راه هگل جدا کردند، یعنی با قبول بسیاری از نظریات و فرضیات او، در قسمت دیگری راهشان را جدا کردند.
مرحله اول را فویرباخ انجام داد که فلسفه خداگرایانه او را تبدیل کرد به فلسفه خداناگرایانه.
دو نوع وحدت وجود، و شباهت نظریه هگل با یکی از آندو
البته قبلًا گفتهایم که در باب هگل عدهای اساساً مرددند که اصلًا هگل را یک آدم الهی بدانند یا یک آدم مادی؟ هگل از نظر خودش یک مرد الهی است و تصوری که مجموعاً او از خدا دارد با تصوری که خداپرستهای دیگر دارند متفاوت است. [نظریه او] از یک نظر نوعی وحدت وجود است ولی نسبت به وحدت وجودی که عرفای ما دارند یک وحدت وجود ناقص. وحدت وجودی که عرفای ما قائل هستند که خدا را در همه چیز میبینند و در همه چیز میدانند و هیچ چیزی را از خدا جدا نمیدانند از راه این است که آنها برای خدا کمال فعلیت و نهایت شدت وجود و لانهایی وجود را قائل هستند. از کمال فعلیت و شدت وجودی که دارد همه چیز پرتوی از اوست و به یک معنا خود اوست، همه چیز شأنی از شئون اوست، اسمی از اسمهای اوست، نه یک امری که جدا و منفصل از او باشد. اینها خلقت را به معنی منفصل کردن چیزی از چیزی نمیدانند، معنای «خلق» را این نمیدانند که خدا یک چیزی را از خود جدا کرد و بیرون آورد. به قول یکی از اساتید ما این تخم گذاری است نه خلقت؛ اینکه موجودی موجود دیگری را از خود بیرون