فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٨ - تضاد خلّاق
- میگوید این بیانی که هگل کرد که شدن هست و هر چیزی ابتدا پیدایش، بعد نمو، بعد نابودی [دارد،] یک فکر مأیوس کنندهای نیست، بلکه از بین رفتنی است که مقدمه یک خلاقیت است:
«هگل باز مینویسد: به این نوع تغییرات بلافاصله جنبه دیگری میپیوندد به طوری که دوباره از مرگ زندگی نوینی متولد میشود. شرقیها چنین تصوری داشتند که شاید بزرگترین فکر و قله افکار، متافیزیک آنان باشد. عقاید مربوط به تناسخ بیانگر همین تصور است و فنیکس نیز که بیپایان از خاکسترهای خود، سر بیرون میآورَد چنین نشانهای است. اما همه اینها تصاویر شرقی است که بیشتر مناسب جسم است تا روح. باختر تصور دیگری ارائه میدهد. روح نه فقط جوانتر بلکه برتر و روشنتر از پیش ظهور میکند.» [١]
حرفی که هگل در اینجا میزند همان اشاره به تولد نو است که میگوید شرقیها فکر میکردند متافیزیک و اعتقاد به تناسخ بالاترین فکر است و فنیکس که ظاهراً اسم پرندهای است ...
استاد: حیوانی است که از قدیم گویا در میان یونانیها ضرب المثل بوده است. معتقدند که یک مرغ سفید افسانهای است (ققنوس). مثلًا در کتابهای بوعلی و بهمنیار یا در کلمات ابوریحان همین کلمه «ققنوس» به کار رفته است. [در پاورقی] میگوید: «مرغ خیالی افسانههای مصری که در بیابانهای عربستان زندگی میکرد. خود را در آتش به هلاکت میرساند و سپس میان خاکستر خود تجدید حیات مییافت». «تجدید حیات مییافت» یعنی فرزندان او [تجدید حیات پیدا میکردند.]
تضاد خلّاق
در این بحثش (موارد کاربرد، جدل، فلسفه پیشرفت) یک بحث خاصی میخواهد طرح کند که باز بحث مهمی است. هگل که قائل به مرگ و زندگی است صرفاً حرفش این نیست که هر زندگی به دنبال خودش مرگی دارد، هر حدوثی به دنبال خود فنایی دارد (این مقدار را همه مردم دنیا گفتهاند، چیز مهمی نیست) بلکه
[١] همان، ص ١٨ و ١٩.