فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٠ - بطلان نظریه فویرباخ
اتفاقاً بعضی اینطور میگویند که اگر شما افرادی را میبینید متدین و پاک و از اینها جز کار نیک سرنمی زند، اینها افرادی هستند که بالذات شریفاند، اگر دین هم نمیبود اینها شریف بودند.
شما به ما افرادی را نشان بدهید که اینها شریرند و دین این شریرها را شریف کرده است. اینها از آن طرف رفتهاند.
به هر حال نظریه فویرباخ از این جهت باطل است که اگر اینطور میبود باید هرچه انسان بیشتر سقوط کند بیشتر گرایش به دین پیدا کند، در صورتی که عملًا قضیه بر عکس است، هرچه انسان بیشتر سقوط میکند فاصلهاش [با دین] بیشتر میشود. «ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذینَ أَساؤُا السُّوأی أَنْ کذَّبوا بایاتِ اللَّهِ» [١] (نه أنْ صَدَّقوا بایاتِ اللَّهِ).
علاوه بر این، این جناب برای انسان اصالتی قائل شده که مادیینِ بعد دیگر نتوانستهاند قائل بشوند، لذا مارکس و دیگران قبول ندارند. اینکه «انسان دارای دو وجود است، یک وجود متعالی و یک وجود منحط» خودش اقرار به نوعی اصالت فطرت در انسان است که انسان بالفطره نیمی از وجودش نیک است و نیمی بد. از او باید پرسید اصلًا ریشه این نیکی چیست؟ مگر چه چیز در انسان وجود دارد که او علیرغم گرایشهای خودخواهانه و طبیعی و مادی [نیمی از وجودش نیک است؟] آخر تو خدا را که منکر میشوی، قهراً انسان را هم به صورت یک موجود غیرمادی نمیتوانی قائل باشی، در حالی که برای انسان یک وجود نیمه خدایی قائل هستی. بنابراین اگر انسان در نیمی از وجود خودش ماده را میبیند و در نیم دیگر خودش را غیرمادی میبیند، حق دارد در جهان بزرگ هم همینطور قائل باشد، یعنی خودش را نمونهای از جهان بزرگ بداند.وقتی که انسان نیمی از وجود خودش را وابسته به ماده و طبیعت و نیم دیگر را نه از این سنخ بلکه از سنخ دیگر و نه وابسته به ماده بلکه وابسته به یک سلسله امور دیگر میبیند:
نیمه در غیبیم نیمه در شهود | سخت در خوابیم و بیداریم ما | |