فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣١ - « از خود بیگانگی » از نظر مارکس
این یک جهتِ فراگذشتن [مارکس از فویرباخ.]
جهت دیگر این است که به عقیده مارکس فویرباخ نتوانست ریشه این مطلب را نشان بدهد که چرا بشر به انکار و به نفی خودش میپردازد. کأنه این را یک امر عادی و اتفاقی تلقی کرده است، در صورتی که کارل مارکس برای آن یک واقعیت تاریخی و مادی قائل شد یعنی آن را نتیجه جبری وضع مادی و اقتصادی بشر در شرایط و زمان خاص دانست که این در ظرف خودش صورت یک امر ضروری را پیدا میکند و اگر بشر بخواهد از این از خودبیگانگیها- نه تنها از خودبیگانگی دینی- رهایی یابد جز اینکه آن اساس و علتی را که منشأ همه این از خودبیگانگیهاست از بین ببرد راه دیگری ندارد. بنابراین دین بلکه همه از خودبیگانگیها یعنی همه این مسائل انسانی در درجه دوم قرار میگیرند؛ وضع خاص اقتصادی این از خودبیگانگیها را ایجاب میکند. برای اینکه رهایی از اینها پیدا بشود باید سراغ علت رفت. اساساً تا وضع اجتماعی آن وضع خاص نشود- که همان سوسیالیزم کامل است و آن سوسیالیزم هم باز مولود یک شرایط خاص مادی فنی تولیدی است- اینها از بین نمیروند. اگر آن به وجود نیاید کوشش برای از بین بردن اینها بیفایده است، یعنی اگر جامعه مثلًا در شرایط فئودالی زندگی کند و بخواهد در آن شرایط با این از خود بیگانگیها مبارزه کند بیفایده است. در شرایط خاص خودش: اگر روابط تولیدی عوض بشود، نیروی تولیدی به حدی از تکامل برسد که یک روابط تولید جدید اجتماعی را اقتضا کند، خواه ناخواه و خود به خود همه اینها از بین میرود.
این خودش یک نقطه عطفی است، هم از نظر مبارزه با دولت، هم از نظر مبارزه با سرمایه و سرمایهدار و هم از نظر مبارزه با دین و مذهب؛ یعنی اگر شرایط مادی به آن شرایط رسید، با دگرگون کردن وضع در شرایط خاص خودش که [این دگرگونی را] اقتضا دارد و ایجاب میکند، این سه چیز: وضع خاص سرمایه داری (یعنی رابطه مالکیت)، قدرت (اینکه دولتی باشد و مردمی، طبقهای به نام «دولت» بر مردم حکومت کنند) و دیگر چیزی به نام «دین»، این سه رأسِ به اصطلاح یک عصای سه شاخه- که به قول آنها عصایی است که سه شاخ دارد: دین، اقتصاد و سیاست و دولت- خودبه خود از بین میروند، دیگر نیازی به مبارزه و تبلیغ ندارد؛ و لهذا طبق تز مارکس در هیچ کشور کمونیستی معنی ندارد که دین وجود داشته باشد و نیازی به