فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٢ - ٢ فلسفه بودن و فلسفه شدن
است نه به ماده؛ اگر ما به صیغه ماضی بگوییم میشود زمان گذشته، به صیغه مضارع بگوییم میشود زمان آینده، به صیغه اسم فاعل مثلًا بگوییم دلالت بر زمان ندارد، به صیغه مصدر هم بگوییم دلالت بر زمان ندارد؛ نه، اینجا بحث صیغه نیست، بحث ماده است. پس ماده «بودن» و «هستی» دلالت بر زمان ندارد ولی ماده «شدن» چون از نوع حرکت و جریان است [و] جریان و حرکت ملازم با زمان است [دلالت بر زمان دارد.] اصلًا حرکت و شدن در یک مدت صورت میگیرد. حرکت و زمان دو امری هستند که مقارن با یکدیگرند.
این است که آمده است به دو نوع فلسفه قائل شده است: فلسفه بودن یا هستی و فلسفه شدن.
در این تقسیم بندی، مثلًا از قدما افلاطون و ارسطو فلسفهشان فلسفه هستی و بودن است، بعد هگل و مارکس در جناح مخالف قرار میگیرند که فلسفهشان فلسفه شدن است. پس هگل و مارکس در اینجا در کنار یکدیگر قرار میگیرند. یکی از مشخِّصات فلسفه بودن این است که فلسفه بودن فلسفه خرد است، فلسفه عقل است، فلسفه سخن است، ولی فلسفه شدن فلسفه زندگی است. کأنه اینطور میخواهد بگوید: طبعاً این گونه است که انسان در مرحله فکر و سخن- که بیان کننده فکر است- معانی را از زمان تجرید میکند. این خاصیت [ذهن] انسان است که وقتی میخواهد فکر کند معانی را از زمان تجرید میکند و همانها را هم بیان میکند. قهراً فلسفههایی که تجریدی و عقلی هستند فلسفههایی بر اساس هستی و بودن است ولی فلسفهای که بیشتر به حس و زندگی و به متن واقع کار دارد، چون زندگی خودش عین جریان است [و در آن] دائماً شکفتگی و زوال است، پیدایش و تولد و بعد فنا و نیستی و مرگ است، چنین فلسفهای یعنی فلسفه شدن فلسفه زندگی است. پس آن فلسفه را ما میتوانیم فلسفه خرد و سخن بنامیم و این فلسفه را فلسفه زندگی.
بعد یک حرف دیگری میزند، میگوید فلسفه هستی به منطق میانجامد و فلسفه شدن به فلسفه تاریخ. این خیلی حرف نامربوطی است. از این جهت نامربوط است که باید اینطور میگفت- خود ماتریالیستها هم اینطور میگویند- که فلسفه بودن (که آنها مدعی هستند فلسفه ایده آلیسم اساساً نمیتواند فلسفه شدن باشد؛ حالا خود هگل چگونه گفته، نقصی است بر آنها) به منطقی میانجامد و فلسفه شدن به منطق دیگر، نه اینکه فلسفه بودن به منطق میانجامد و فلسفه شدن به فلسفه تاریخ.