فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١ - ٢ فلسفه بودن و فلسفه شدن
و دکارت. اگر شما کتابهای مارکسیستها را بخوانید میبینید در اینجا همه اینها را با یک چوب میرانند و همه اینها را «فیلسوفان ایده آلیست» مینامند. آن وقت فیلسوفان ماتریالیست را از دوره قبل از ارسطو شروع میکنند. برای هراکلیت خیلی اهمیت قائل هستند. برای ذیمقراطیس اهمیت قائل هستند (مکتب ذرهای به اصطلاح، مکتب اتمیسم) و برای اپیکور نیز اهمیت قائل هستند که خود همین آقای مارکس از مریدهای اپیکور و ذیمقراطیس بوده و گویا رسالهاش را هم درباره اینها گذرانده است.
٢. فلسفه بودن و فلسفه شدن
پس طبق این تقسیم بندی، هگل در یک جناح قرار میگیرد، مارکس در جناح دیگری. ولی این آقای مؤلف- و شاید خیلی اشخاص دیگر هم نظیر او- خواسته است تقسیم بندی را به شکل دیگری بکند (که خیلیها به این شکل تقسیم بندی کردهاند) که در این شکل به عکس آن شکل، هگل و مارکس در یک جناح قرار میگیرند و عده دیگر در جناح دیگر؛ یعنی از نظر زمانی، ماقبل هگل الّا هراکلیت یونانی همه در یک جناح قرار میگیرند و بعد از هگل و مارکس در جناح دیگر، و آن این است؛ میگویند ما دو نوع فلسفه داریم: فلسفه مبتنی بر هستی یا بودن، و فلسفه مبتنی بر صیرورت یا شدن. ریشهاش هم در واقع یک امر لغوی است که ما در عربی و فارسی داریم. در عربی کان یکون داریم و صار یصیر. در فارسی هم بودن داریم که بود و هست و میباشد، و شدن داریم که شد و میشود. مثلًا یک وقت ما میگوییم زید عالم بود، زید عالم هست، زید عالم خواهد بود. یک وقت میگوییم زید دانا شد، زید دانا میشود، زید دانا خواهد شد. در ماده «بودن» زمان دخالت ندارد. حالا این را توضیح دیگری بدهم.
زمان گاهی در صیغه کلمات دخالت دارد، یعنی فعل ماضی دلالت بر زمان گذشته میکند، میگوییم رفت، و فعل مضارع بر زمان حاضر یا آینده، میگوییم میرود. بحث در این جهت نیست.بحث در این است که ماده بعضی از الفاظ (نه صیغه آنها) دلالت بر زمان دارد و ماده بعضی الفاظ دیگر دلالت بر زمان ندارد. ماده «هستی» و «بودن» دلالت بر زمان ندارد بلکه به عقیده اینها دلالت بر ثبات دارد و ماده «شدن» دلالت بر زمان دارد. پس اینها اشتباه نشود. نگویید که مسئله زمان به صیغه مربوط