فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٢ - ١ انسان گرایی
مکتب الهی قائل هستند این است که در مکتب الهی هیچ چیزی بلاغایت نیست و جهان غایت دارد، غایت جاودانه دارد. نهایت درجه [ماتریالیسم] نیستی [است،] چون اگر هستیها همه به نیستی مطلق منتهی شود آخرش پوچی است، یعنی این مسئله مطرح میشود که پس هستی برای چیست؟ برای نیستی. هستی که بخواهد برای نیستی باشد آخرش پوچی است؛ همین موج پوچی گرایی که در دنیا پیدا شده. اینها یک راه توجیهی از نظر خودشان پیدا کردهاند که با این راه توجیه میخواهند خود را از این پوچی گرایی و از آن یأس فلسفی- که همیشه فلسفههای مادی منجر به یأس و خودکشی و بدبینی میشود- نجات بدهند. راه نجاتی که پیدا کردهاند دو ریشه دارد. یک ریشه در انسان گرایی دارد. ریشه انسان گراییاش همان بود که از فویرباخ شروع میشد.
ریشه دیگری در اصل سوم دیالکتیک دارد که اصل تکامل باشد.
١. انسان گرایی
اما آن ریشهای که در انسان گرایی دارد- که این دیگر امروز یک حرف رایجی شده و حتی در این مقالاتی هم که عدهای در جراید و مجلات مینویسند خیلی روی این قضیه تکیه میکنند- این است که درست است که فرد فانی است ولی نوع باقی است. فرد فانی است، من فانی هستم، من نیست میشوم، ولی نوع انسان که باقی است. چه مانعی دارد که غایت فعالیتهای انسان نوع باشد بدون این که کوچکترین تماسی با فرد داشته باشد. [اینکه غایت فعالیتهای انسان] نوع باشد معنایش این است که صد در صد دیگری باشد. اینکه «وقتی من خودم نباشم مجموع افراد دیگرذهستند» معنایش این است که من نباشم، افراد دیگر، منتها وقتی بگوییم کل افراد دیگر، این میشود نوع. راجع به این که اصلًا برای بشر چنین چیزی امکان دارد که با توجه به نیستی مطلق خودش، با توجه به این که از این کارش به هیچ نحو چیزی به او برنمی گردد، [کاری را انجام دهد؟] آیا چنین چیزی ممکن است؟ یعنی آیا امکان دارد انسان از دایره من، ولو منِ عالی خودش، منِ متعالی خودش، پا بیرون بگذارد؟ انسان عاشق چیزی باشد که آن چیز به هیچ نحو به او ارتباط پیدا نمیکند؛ چنین چیزی اصلًا امکان دارد یا نه؟ عدهای این امر را ممکن دانستهاند و عدهای غیرممکن ولی بعد برای آن توجیهی ساختهاند.
توجیهش هم در واقع یک توجیه مضحک است اگرچه مورد قبول این