فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢٦ - مفهوم خاص « کار » در مارکسیسم
جوهر انسانیت است و یک امر قابل تقدیس است و همه شرافتهای انسان در کار خلاصه و از کار ناشی میشود؟ منبع و کانون تمام شرفها و حیثیتهای انسانی است، به چه دلیل؟ یکی اینکه کار معیار شناخت است؛ گفتیم که انسان با کار جهان را و طبیعت را کشف میکند، خودش را کشف میکند، جامعهاش را کشف میکند. در مسئله بسیار معروف شناخت، در این مکتب کار ملاک شناخت است. انسان با کار میشناسد ولی خود شناختن هم در این مکتب باز نوعی کار است، به قول مؤلف خیزِ در راه فتح و پیروزی است. میشناسد برای اینکه فتح کند یعنی بار دیگر شناسایی خودش را به کار ببندد. پس کار از آن نظر که معیار و ملاک شناخت است و وسیلهای است برای پیدایش شناخت، و خود شناخت که ناشی از کار [است] وسیلهای است برای فتح کردن طبیعت یا خود یا جامعه و برای دگرگون کردن اینها، از این جهت کار خودش همه چیز انسان است؛ ملاک شناخت است، پدر شناخت است؛ علمی که اینهمه تبلیغ میشود پدرش کار است.
دیگر اینکه کار نه تنها مبدأ شناسایی است، آفریننده انسان است، انسان را میآفریند. این مکتب چون منکر خداست میگوید انسان را خدا نیافریده است و حتی طبیعت هم نیافریده است، انسان را کار انسان آفریده است، انسان آفریده شده کار خودش است. پس این موجود، خلّاق انسان است.
پس کار قداست خودش را از این دو جهت کسب میکند، یکی اینکه مبدأ شناسایی انسان است و دیگر اینکه خلّاق و آفریننده انسان است. حال در مکتب اینها چگونه کار انسان را میآفریند؟
ابتدا دو نکته را عرض بکنم.
مفهوم خاص « کار » در مارکسیسم
وقتی که ما میگوییم کار معیار شناخت است یا میگوییم کار خلّاق و آفریننده انسان است، باید بدانیم که در مارکسیسم کار از دو جهت مفهوم خاصی پیدا کرده که در غیر مارکسیسم این جنبههای خاص نیست: یکی اینکه در مارکسیسم کار مساوی است با دگرگون کردن. اگر یک کاری در آن دگرگونی نباشد درواقع کار شمرده نمیشود. اینها وقتی میگویند کار، یعنی آن حملهای که انسان میکند که در سرشت انسان تمایلی به تغییر دادن و دگرگون کردن طبیعت برای شناخت طبیعت، جامعه برای شناخت جامعه، حتی خود برای شناخت خود هست. پس اینها به کار