فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٦ - دو نوع وحدت وجود، و شباهت نظریه هگل با یکی از آندو
بیفکند. حقیقت خلقت هم برمیگردد به همان تجلی و ظهور (وَ بِنورِ وَجْهِک الَّذی أَضاءَ لَهُ کلُّ شَی ءٍ) ولی آن، روی کمال فعلیتی است که دارد.
نوع دیگر از وحدت وجود این است که یک شیء به دلیل کمال بیفعلیتی و کمال بیرنگی و بی شکلی و نداشتن هیچ چیزی پذیرای همه چیز میشود. چون تعینی از خودش ندارد هر تعینی را میپذیرد. ولی آن تعینی که میپذیرد، آن را ندارد و میپذیرد، که درباره- به قول فلاسفه- ماده اولی یا هیولای اولی چنین چیزی است، یعنی حقیقت بیتعین مطلق، یعنی قوه و استعداد محض که هیچ فعلیتی ندارد. چون هیچ فعلیتی ندارد همه گونه فعلیت را در خود میپذیرد.
مسئله همه خدایی هگل از قبیل نوع دوم است، چون او در فلسفه خودش تصریح میکند که سلسله مراتب تزها و آنتی تزها و این مثلثها که همینطور پیش میرود، هر مرتبه قبل در مرتبه بعد وجود دارد و هر مرتبه بعد هم در مرتبه قبل وجود دارد، از باب اینکه هر ناقص در کامل وجود دارد و هر کاملی هم در ناقص وجود دارد، اما «ناقص در کامل وجود دارد» یعنی کامل مرتبه اعلای وجود ناقص است؛ «کامل در ناقص وجود دارد» از باب اینکه ناقص مرتبه ضعیف وجود کامل است. این مثل این است که بگوییم نور ده شمعی در هزار شمعی وجود دارد، یعنی نور هزار شمعی درجه کامل همین است؛ نور هزار شمعی هم در نور ده شمعی وجود دارد، از باب اینکه این درجه ضعیف آن است. حال، او از باب اینکه خدا را یک حقیقتی گرفته است که آن را یک برنهاده و تز فرض کرده که بعد در مقابلش یک آنتی تز قرار داده و بعد در مقابلش سنتز، [معتقد است] اینها از یکدیگر جدا نیستند؛ تز و آنتی تز و سنتز مراتب تکامل یکدیگر هستند و بنابراین میشود گفت انسان در خدا وجود دارد، میشود گفت خدا در انسان وجود دارد؛ میشود گفت طبیعت در خدا وجود دارد، یا گفت خدا در طبیعت وجود دارد.
به هر حال این معنای همه خدایی [است،] چون برای فلسفه هگل تعبیر «همه خدایی» کرده بود.
خواستم توضیح بدهم که چرا او را در عین حال وحدت وجودی هم میدانند و نوعی وحدت وجود هم برایش قائل هستند.
فویرباخ آمد اساساً منکر وجود خدا شد؛ حال بر چه مبنایی، بعد گفته خواهد شد. پس در اینمرحله تا اینجا با هگل فاصله گرفت.
بعد مارکس و امثال او یکی دو قدم جلوتر رفتند و آن مرحله ماده گرایی انسان
فلسفۀ تاریخ، ج ٢، ص:٧٦