فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٥ - اشکال بر تقسیم دوم
یا این یا آن، کدامیک را انتخاب میکنید؟ اینجاست که باز ما یک حرف خیلی اساسی داریم و آن این است (این را من به این بیان تا حالا در جای دیگر نگفته بودم، یعنی به ذهنم نیامده بود.):
عرض کردیم که این تقسیم از اینجا پیدا شده است که در این پسوندها به دو پسوند برخورد کردهاند: پسوند «شدن» و پسوند «بودن» و گفتهاند در یکی از اینها زمان هست و در دیگری زمان نیست. در «شدن» زمان هست، در «بودن» زمان نیست، پس این فلسفه فلسفه تغییر است و آن فلسفه فلسفه ثبات. اینجا یک مغالطه خیلی روشن و واضحی هست و آن این است که در «شدن» زمان هست، در مفهوم «شدن»، در پسوند «شدن» زمان هست، در پسوند «بودن» زمان نیست ولی بی زمانی هم نیست بلکه او مطلق است، یعنی شامل زمان و بیزمان هر دو میشود. این را درست توجه کنید. فرض کنید که یک وقت ما میگوییم انسان. یک وقت میگوییم انسان دانا، یعنی «دانایی» را قیدش میآوریم. یک وقت میگوییم انسان نادان، یعنی «دانا نبودن» را قید قرار میدهیم. ایندو با همدیگر غیر قابل جمع است. نمیتواند انسان، هم دانا باشد هم نادان (البته از یک جهت). اگر ما بگوییم انسان دانا، این را در اصطلاحات اصول ما و فلسفه ما میگویند «طبیعتِ به شرط شیء»، اگر بگوییم انسان نادان، میگویند «طبیعتِ به شرط لا»، یعنی به شرط نبود دانایی. ولی اینها میگویند ما فقط دو قسم نداریم، قسم سوم داریم و آن طبیعت لابشرط است: انسان، که هم شامل انسان دانا میشود و هم شامل انسان نادان.
حال فرق «شدن» و «بودن» چیست؟ آیا شدن یعنی چیزی که در آن «زمان» هست و بودن یعنی چیزی که در آن بیزمانی هست؟ شدن چیزی است که در آن تغییر است و بودن یعنی چیزی که در آن ثبات است؟ یا بودن یعنی چیزی که در آن نه تغییر است و نه ثبات، نه زمان است و نه بی زمانی؟ دومی درست است؛ یعنی بودن یک مفهوم لابشرط است نسبت به شدن، نه یک مفهوم بشرط لا که شدن بشرط شیء آن باشد؛ و لهذا امر ما دایر نیست که از دو فلسفه یا بودن را بپذیریم و یا شدن را؛ نه، ما میتوانیم بودن را بپذیریم و در همان حال شدن را بپذیریم، چرا؟ چون بودن یک حقیقتی است، که در فلسفه ما وقتی که میگوییم «هستی» یا کلمه «وجود» را به کار میبریم، در حقیقتِ وجود نه ثبات افتاده است نه سیلان. حقیقت وجود منقسم میشود به وجود ثابت و وجود سیال، ولی حقیقت وجود در ذات خودش لابشرط است