فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٣ - رابطه میان انسان و کار
دارد و نه جنبه اجتماعی، ولی جنبه اجتماعی هم دارد، حالا بعد عرض میکنیم، اما در واقع این فلسفه میخواهد به هویت واقعی انسان جواب بدهد. در ماتریالیسم جهانی میخواست به هویت واقعی جهان جواب بدهد؛ در ماتریالیسم تاریخی میخواست به هویت واقعی تاریخ جواب بدهد؛ در اینجا میخواهد به هویت واقعی انسان یعنی شخصیت انسان جواب بدهد که چیست.
رابطه میان انسان و کار
اینجا مسئله کار مطرح میشود: در رابطه میان انسان و کار، آیا انسان اندیشه است، و اندیشه است که منشأ کار میشود، کار تابع اندیشه است؟ پس تقدم اندیشه است بر کار. یا بر عکس است، اندیشه تابع کار است، انسان کار است و اندیشه انسان را هم کار انسان میسازد؟ قهراً سؤال روی خود انسان میآید که انسان چیست؟ جوهر انسان چیست؟ ما معمولًا میگوییم ذات و جوهر انسان را فکر یعنی اندیشه (البته نه به آن معنای تصور، به آن معنایی که در باب علم حضوری میگویند) [تشکیل میدهد]، میگوییم من واقعی انسان از سنخ آگاهی و اندیشه است. اینها میگویند جوهر انسان کار است، نه اینکه کار را شما یک امر طفیلی به شمار آورید. اصلًا جوهر انسان را کار انسان تشکیل میدهد و لهذا میگویند فروختن کار مساوی است با فروختن خود، که چرا کار خرید و فروش بشود؟ بنابراین اصلًا اگر بشر بخواهد کار خود را به دیگری بفروشد مساوی است با اینکه خود را به دیگری بفروشد یعنی خود را برده کند؛ همینطور که شما در باب بردگی و آزادی این حرف را میزنید، میگویید یک انسان آزاد این حق را در مورد خود- حتی خودش- ندارد. آیا یک انسان آزاد این قدر آزاد هست که حتی آزادی را از خودش سلب کند یعنی خود را برده کند؟ بگوید من آزادم، اختیار کامل خودم را دارم. یکی از اختیاراتم همین است که نفس این آزادی را از خودم سلب کنم به این معنا که خودم را به دیگری بفروشم، برده دیگری بکنم. این حق را دارم یا نه؟ نه، این یک امری است که شرع هم اجازه نمیدهد، فلسفههای عقلی هم اجازه نمیدهد. مادون این و کمتر از این، آزادیهای دیگر را چطور؟ من نمیخواهم خودم را به صورت یک برده و مملوک دیگری قرار بدهم، من یک آزادیهای طبیعی و آزادیهای اجتماعی دارم.مثلًا آزادی بیان یک آزادی است که حق طبیعی هر کسی است که آزادی بیان