فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٤ - اشکال بر تقسیم دوم
چون این حقیقت است. همانطور که این شیء به عنوان یک امر عینی به یک حال باقی نمیماند، این حقیقت هم به عنوان یک اصل باقی نمیماند؛ که اینجا قهراً نقضها بر اینها کردهاند که بنابراین خود همین اصول چطور؟ همین اصول دیالکتیک آیا حقیقت است یا حقیقت نیست؟ اگر حقیقت است پس باید موقت باشد؛ یعنی همین که ما میگوییم «هیچ حقیقتی جاودانه نمیماند» خود این یک حقیقت است یا حقیقتی نیست؟ اگر حقیقت است آیا مطلق است یا مطلق نیست؟ اگر مطلق است که میگویید حقیقت مطلقی نیست. اگر خود این حقیقت یک امر موقت باشد معنایش این است که فقط در این زمان صادق است، یعنی در این زمان حقیقتْ جاودانه نیست ولی در زمانهای دیگر حقیقتْ جاودانه هست. این است که اینها سخت گرفتار این بحثی که راجع به حقیقت دارند هستند.
بحث دیگر بحث ارزشهای اخلاقی است، که در باره این هم مکرر بحث شده است. [میگویند] ارزشهای اخلاقی هم نسبی است، یعنی ما هیچ اصل اخلاقی در عالم نداریم که جاودانه باشد یعنی برای همیشه اخلاقی باشد، برای همیشه حسن اخلاقی و زیبایی اخلاقی داشته باشد. مثلًا راستی و امانت یا نقطه مقابل، دزدی و استثمار [اینطور است.] آیا استثمار که یک امری است که از جنبه اخلاقی محکوم است، محکومیت اخلاقی استثمار یک محکومیت موقت است؟ یعنی بهره کشی فردی از فردی فقط در یک زمان معین محکوم است و در زمانهای دیگر نه؟ یا این یک اصل [جاودانه است؟] اصل عدالت آیا یک اصل جاودانه است یا اصل جاودانه نیست؟ حال اینها که قائل به اصل «شدن» هستند و این اصل را به همه چیز تعمیم میدهند ناچارند که این حرف را بزنند، بگویند روح جاودانه نیست، حقیقت جاودانه نداریم، ارزش اخلاقی جاودانه هم نداریم.
اشکال بر تقسیم دوم
حال ما باید برویم سراغ اصل این تقسیم که فلسفهها بر دو قسم است. اگر به ما گفتند ما دو نوع فلسفه بیشتر نداریم: فلسفه بودن، فلسفه شدن؛ اگر به فلسفه بودن قائل باشیم قهراً شدن را باید منکر بشویم، اگر به فلسفه شدن قائل باشیم بودن را باید منکر باشیم، چون نمیشود که در آن واحد، هم قائل به فلسفه شدن باشیم هم بودن، چون بودن ثبات است و شدن تغییر و حرکت، هر دو را با همدیگر نمیشود قائل شد،