فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٧ - نقش فویرباخ
است؛ نه فقط خدا را انکار کردند، تاریخ انسان را هم به شکل مادی توجیه کردند و در واقع انسان را هم بالذات و بالطبع یک موجود ماده گرا معرفی کردند، که این را بعد میخوانیم. در بخش اول تحت عنوان «مادیگرایی فلسفی/ ١. میراث فویرباخ: بشرگرایی خداناگرا» میگوید:
فویرباخ که یکی از بانیان مکتب «بشرگرایی خداناگرا» ست، ابتدا در کتاب جوهر مسیحیت (١٨٤١) جانشین ساختن فرمانروایی انسان را به جای حکومت پندار هگل آغاز کرده بود.
وی اعلام داشته بود که پندار، خدا و دین چیزی جز محصولاتی از انسان نیست. خدا انسان را نیافریده است بلکه انسان خدا را آفریده است و انسان این کار را بدین ترتیب انجام داده است که بهترین چیزهایی را که در خود سراغ دارد یعنی تصورات مربوط به راستی، زیبایی و نیکی ... و غیره را در یک آسمان آرمانی فرا فکنده است. پس خدا چیزی جز یک تصویر آرمانی از خود انسان نیست. این همان تصور قدیمی انسان خدایی است.
فویرباخ اضافه میکرد که این دروغ اگر تبدیل به یک بت متعدی اندیشه بشر نمیشد باز نیم مصیبتی بیش نمیبود. لیکن بشر این خدای ساخته و پرداخته خویش را میپرستد، فرمان میبرد، تسلیم میشود، فدایش میشود و خلاصه در قبال خدا از خود بیگانه میشود. انسان مذهبی، به این گونه، چون موجودی فاقد شخصیت جلوه میکند. او دیگر به خود تعلق ندارد، تسلیم دیگری شده است و در قبال دیگری از خود بیگانه شده است.
چنین است کشف فویرباخ، یعنی آیین از خودبیگانگی دینی، آیینی که مارکس و انگلس نه فقط با شوق بسیار پذیرا خواهند شد بلکه آن را تکمیل، توسیع و تشریح نیز خواهند کرد [١].
نقش فویرباخ
گفتیم آقای فویرباخ که یکی از پیشکسوتان مارکس است منکر وجود خدا شد، خداناگرا شد ولی خداناگرای انسان گرا. در اروپا اساساً نهضتی به وجود آمد، نهضت
[١] همان، ص ٢٥ و ٢٦.