فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٠ - منشأ پیدایش دین از نظر فویرباخ
نجات داد، یعنی یک نوع اومانیزم، اصالت انسان، انسانگرایی و بشرگرایی مطرح کرد. اینجا از طرفی خدا نفی شده است ولی از طرف دیگر ارزشهای انسانی که همیشه در ماتریالیسم نفی میشد، اینها خواستند که در ماتریالیسم خودشان نفی نکنند. حال از چه راه؟ چه کار کرد؟ (اینها خیلی قابل توجه است.) کاری که فویرباخ کرد خیلی برای اینها- به تعبیر خود انگلس- وجد و شعف به وجود آورده. مارکس هم خیلی تکرار میکند: کیست غیر از فویرباخ که انسان را به جای خدا نشاند؟ آیا غیر از او کسی انسان را معبود انسان قرار داد؟ نه، فویرباخ بود و فقط فویرباخ.
منشأ پیدایش دین از نظر فویرباخ
اینجا خیلی مجمل ذکر کرده ولی مطلب این است: فویرباخ در واقع یک نوع تحقیق جامعه شناسانه درباره مبدأ دین و منشأ پیدایش فکر خدا کرده است؛ مسئلهای که در جلسات «نیکان» [١] ما به آنصورت طرح کردیم و طرح صحیحش هم همان است و آن این که این فکر خدا و دین از کجا برای بشر پیدا شد؟ منشأش چیست؟ در آن جلسات، ما نظریات متعددی را که در این باره هست که منشأ پیدایش فکر خدا چیست، مطرح کردیم. یکی از نظریات همین نظریه فویرباخ است. فویرباخ میگوید (در اینجا خیلی مختصر بیان کرده) انسان دارای دو وجود است، کأنه دو جنبه دارد (عین همان که ارباب ادیان میگویند): یک جنبه متعالی که آن را میگوییم «انسانیت» یعنی فضیلتها که دارای نیکی ذاتی و فضیلت ذاتی است که [انسان] به حسب فطرت آنها را خواهان است، مانند نیکی، عدالت، احسان، آزادی، آزادگی؛ و یک وجود منحط که همان وجود حیوانی و شهوانی خودش است. انسان بعد از این که در وجود منحط خودش سقوط میکند در مقام انکار وجود خودش برمیآید، یعنی انکار جنبه فضیلتهای خودش. بعد این فضیلتها را- که در خودش هست- میآید در یک موجودی بیرون از خودش فرض میکند، اسمش را میگذارد «خدا». در واقع آن انسانی را که خودش آرزوی او را دارد و مایه هایش هم در خودش بالذات هست ولی بعد در اثر سقوط در منجلاب حیوانیت آن را از دست میدهد، آن انسان را در
[١] [اشاره به درسهای «فطرت» برای معلمین مدرسه نیکان است که به صورت کتابی به همین نام منتشر شده است.]