فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٤ - خود را گم کردن
میپوشد برای اینکه یک وقتی خدای نکرده لباس کهنه نپوشد، یا یک عمر نان و پیاز میخورد که یک روزی فقیر نشود که بخواهد نان و پیاز بخورد. این است که در دنیا مانند فقرا زندگی میکند ولی در قیامت باید حساب اغنیا را پس بدهد. این برای همین است که این انسان خودش را در اینجور مواقع گم کرده است؛ خودش را گم میکند، نمیداند که اگر من باید برای خودم کار کنم برای خود کار کردن این نیست. با اینکه انسان [مجبور] است که برای خود کار کند ولی وقتی که خودش را با غیر خود اشتباه میکند همیشه برای غیر خودش کار میکند و خودش خیال میکند که برای خودش دارد کار میکند، و این فقط روی همین جهت است که خودش را با غیر خودش اشتباه میکند.
داستان آن مرد نادانی است که (اینجور مثالها را اغلب به ملا نصرالدین نسبت میدهند) زنگولهای به پایش بسته بود برای اینکه یک وقت خودش را گم نکند. یک وقتی خواب بود، شخصی آن را از پایش باز کرد و به پای خودش بست. وقتی بیدار شد نگاه کرد، از طرفی خودش را خودش میبیند، و از طرفی دید که این زنگوله یا نخ به پای اوست. گفت اگر تو منی پس من کی هستم، اگر من تو هستم پس تو کی هستی (خنده حضار). در مانده بود که این «من» کجاست، این است یا آن. خودش را با او اشتباه میکرد.
بعد ما دیدیم که این مطلب یک ریشه خیلی عمیقی در معارف اسلامی دارد و آن مسئله خود را گم کردن و خود را نیافتن و در مقابل، خود را باز یافتن است؛ و فلسفه اخلاق اسلامی بر اساس خود واقعی را باز یافتن است، یعنی ضد اخلاقها همیشه از خود را گم کردن پیدا میشود و آنچه که اخلاق و تعالی و ارزش است از باز یافتن خود پیدا میشود.
علاوه بر این، جملهای هست در کلمات حضرت امیر که در نهج البلاغه نیست ولی در غُرر و دُرر آمُدی هست و آن این است (در سیری در نهج البلاغه نقل کردهام):«عَجِبْتُ لِمَنْ ینْشِدُ ضالَّتَهُ وَ قَدْ أضَلَّ نَفْسَهُ فَلا یطْلُبُها» [١] من تعجب دارم از کسی که اگر یک چیزی گم کند (مثلًا انگشترش را گم کند) دائماً میگردد که پیدا کند، خودش را گم کرده چرا نمیرود خودش را پیدا کند؟
[١] غُرر و دُرر آمُدی، ج ٤/ ص ٣٤٠.