فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢ - واقعیتها و افکار مؤثر در مارکس
اصلًا کارهای فلسفیای که به نام اینها معروف است، بیشتر کارها را انگلس کرده نه مارکس و شاید اصلًا نبوغ فلسفی انگلس هم خیلی بیشتر از مارکس بوده، منتها او نسبت به مارکس خیلی صمیمیت داشته است؛ این است که کارهایش را با کارهای او مخلوط کرد و احیاناً به نام او کرد و نقطه ضعفهای کارهای او را اصلاح کرد. خودش را به صورت یک تابع نشان داد و الّا شاگردش نبوده است. «شاگرد» در دنیا معروف شده، یعنی به عنوان تابع، ولی تابعی است که نسبت به مارکس خیلی اخلاص و صمیمیت داشته است.
ما میخواهیم تشریح کنیم که واقعیتهای زمان مارکس که در مارکس اثر میگذاشت و هم افکار و فلسفههایی که در زمان او بوده که در او اثر داشته چه بوده؟ بهطور خلاصه این موضوع را بیان کنیم که محیط چه محیطی بود از نظر واقعیتها و چه محیطی بود از نظر افکار و اندیشهها.
واقعیتها و افکار مؤثر در مارکس
این محیط واقعیتها را تجزیه کنیم، همانطور که این کتاب کرده. (این کتاب خیلی کتاب خوبی است. من هرچه مطالعه میکنم بیشتر به این کتاب معتقد میشوم. کتاب عمیق و دقیق خوبی است.)
یکی این که واقعیتهای زمان مارکس، آن واقعیتهایی که روی او تأثیر داشت، چه بوده؟ و دیگر این که چه جریانهای فکری بوده که اینها مادههای اصلی فکری مارکس را تشکیل میدهد؟ مؤلف آنچه را که در او مؤثر بوده در یک جمله خلاصه کرده و آن این است که سطح زندگی مادی طبقه کارگر به علت رقابتهای سرمایه داری و امثال اینها خیلی پایین آمده بود، ولی سطح فکرشان بالا رفته بود، ایندو با همدیگر؛ یعنی در قرن نوزدهم سطح زندگی مادی پایین آمده بود، قهراً این طبقه که طبقه رنجبر بود خیلی بیش از حد رنج میکشید و بیش از حد تحت فشار سرمایه دارها بود، ولی مقارن با همین، سطح فکرها بالا رفته بود. لابد در اثر تعلیمات عمومی، پیدایش روزنامهها، پیدایش رجال اصلاح طلب، نسبت به گذشته احساس شعور اجتماعی طبقه کارگر بیشتر شده بود.
البته هر یک از اینها اگر نمیبود زمینه برای پذیرش چنین افکاری وجود نداشت یعنی اگر طبقه کارگر از یک