فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٥ - علم معیار علم است یا عمل معیار علم است؟
چون کار مال انسان است و جوهر انسان است پس انسان خود آفریننده خودش است.
علم معیار علم است یا عمل معیار علم است؟
تقدم کار بر اندیشه، به یک معنای وسیع و ابتدائیاش، قبل از مارکس و قبل از هگل [مطرح بوده است.] اینها هم باز همه ریشه هگلی و ریشه فویرباخی دارد، یعنی از مارکس شروع نشده، از دیگران است، و بلکه حتی ریشه آلمانی دارد، یعنی اصلًا این طرز تفکر یک طرز تفکر نژادی و آلمانی است که حتی انسان را آنها تعریف کردهاند به حیوانی که کار میکند. اصل قضیه یک ریشه قدیمی تری دارد که تقریباً از نهضت جدید اروپا ناشی میشود، از عصر دکارت و بیکن؛ یعنی از آن زمانی که به اصطلاح منطق قیاسی طرد شد و منطق تجربی را جانشین آن کردند تقریباً همین مسئله مطرح است. یکی از مشخصات منطق قیاسی این است که فکر بالاستقلال میتواند به حقیقت برسد، یعنی انسان با نیروی استدلال و با نیروی تفکر و مستقل از عمل و تجربه میتواند به حقیقت یا به حقایق برسد. منطق تجربی آمد گفت که نه، راه رسیدن به حقیقت تجربه است (تجربه خودش کار است، عمل است) یا گفت استقراء است- که البته استقراء غیر از تجربه است ولی در این جهت با تجربه یکی است- یعنی یک یک افراد را بررسی کردن و آمار گرفتن. گفت علم از عمل به دست میآید. پس در منطق قیاسی و استدلالی، اندیشه استقلال دارد از عمل و بلکه تقدم دارد بر عمل؛ یعنی در آن طرز تفکر، انسان ابتدا نه از راه عمل، از راه تفکر و اندیشه عالم میشود، فیلسوف میشود، بعد آنچه را که از راه تفکر به دست آورده است میخواهد به مرحله عمل بیاوردو پیاده کند. فرض کنید درباره اندیشمندان قدیم مثل افلاطون اینجور میگویند که اینها- به قول خودشان- بر برج عاج مینشستهاند، یعنی در خلوتهای خودشان، در کاخها و قصرهای خودشان یا در مدرسههای خودشان (لازم نیست جنبه اشرافی به قضیه بدهیم) مینشستند و فکر میکردند، سروکارشان با ذهنیات خودشان بود، بعد طرحی هم برای جامعه تهیه میکردند، آن وقت میخواستند آن طرحشان در جامعه پیاده شود. نه، این ارزشی ندارد، چون قائل به تقدم فکر بر عمل بودهاند. ولی از روزی که اندیشه را از عمل و تجربه و آمار و استقراء گرفتند، عمل مولّد و راهنمای اندیشه شد. از آن روز موفقیتها بیشتر شد. پس عمل