فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٢ - تأثیرپذیری مارکس از هگل و فویرباخ
قبول ندارد. ولی یک عده دیگر [او را قائل به خدا میدانند] و خود هگل خودش را یک مرد الهی میداند چون خدا را به عنوان آخرین مقولهای که استنتاج میشود میداند. اظهار نظرهای متناقض درباره فلسفه هگل میشود. بعضی میگویند هگل بیخداست، بعضی میگویند هگل باخداست. این برای این است که اصلًا تصورش از همه این مسائل یک تصور خاص و جدیدی بوده است.
به هر حال در فلسفه هگل، تاریخ و حرکت و دیالکتیک و تبدیل شدن و «شدن»، یک اصل اساسی است، منتها ذهن و عین را یکی میداند. این است که در فلسفه او تاریخ اصالت پیدا میکند، همه چیز «شدن» است، همه چیز تاریخ است.
تأثیرپذیری مارکس از هگل و فویرباخ
یکی از آن ریشههای اساسی که مارکس از هگل گرفت همین بود که همه چیز تاریخ است، همه چیز جریان است. ولی تفاوت این است که هگل قائل به وحدت عین و ذهن بود، یعنی او دیگر به جدایی میان ذهن و عین قائل نبود؛ نه به تقدم عین بر ذهن قائل بود، نه به تقدم ذهن بر عین. البته عدهای بودهاند که به تقدم ذهن بر عین قائل بودهاند که آنها سوفسطاییها بودند؛ کما این که دکارت و کانت هم به جدایی- نه به معنای تقدم- میان ذهن و عین قائل بودند. مارکس آمد مسئله جدا نبودن ذهن و عین از یکدیگر را یعنی نفی عقیده کانت و نفی عقیده دکارت را از هگل گرفت.
مسئله عدم تقدم ذهن بر عین را- که سوفسطاییها قائل به تقدم ذهن بر عین بودند- این را هم از هگل گرفت [و گفت] نه، هیچ تقدمی نیست. ولی هگل قائل به تساوی ذهن و عین بود، اینها قائل به تقدم عین بر ذهن شدند. این که عین، تاریخ است یعنی وجود عینی جز یک جریان چیز دیگری نیست، این را از هگل پذیرفتند. این که ذهن هم تاریخ است- و لذا میگویند حقیقت متحول است یعنی حقیقت به معنای علم و ذهن متحول است- این را هم از هگل گرفتند. ولی آن مسئله وحدت ذهن و عین را که ذهن همان عین است و عین همان ذهن است، این را دیگر نپذیرفتند؛ گفتند خیر، ذهن متأخر از عین است، یعنی اصل، عین است و ذهن انعکاسی است از وجود عینی؛ که در این مقدار به فلاسفه قدیم ما نزدیک شدند، چون فلاسفه قدیم ما معتقد بودند که عین تقدم دارد؛ در عین این که یک نوع وحدت ماهوی میان عین و ذهن هست، در عین حال عین بر ذهن تقدم دارد، یعنی اگر عین نباشد [ذهن نیز نخواهد بود.]