فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٥ - آیا دین منشأ از خودبیگانگی است؟
میکند، در آن وقت است که گرایش دینی پیدا میکند، آن وقت به خودش به نوعی بی ایمان و بیاعتقاد میشود ولی آن آرمانهای خودش را در بیرون جستجو میکند؛ اگر اینطور باشد پس باید نسبت مستقیمی باشد میان گرایشهای دینی از یک طرف و سقوطهای اخلاقی از طرف دیگر، یعنی همیشه افراد هرچه بیشتر سقوط اخلاقی پیدا میکنند گرایش دینی بیشتر پیدا کنند؛ در صورتی که قضیه درست برعکس است، یعنی انسان هرچه گرایشهای حیوانی، بیشتر پیدا میکند از دین دورتر میشود. از اینجا انسان ارزش حرف قرآن را میفهمد که «هُدی لِلْمُتَّقینَ» [١]. همیشه میگویند یعنی چه «هدی للمتقین»؟! یعنی تا انسان به آن تقوای فطری خودش باقی نباشد به این سو نمیآید. در آن سو هم «کلّا بَلْ رانَ عَلی قُلوبِهِمْ ما کانوا یکسِبونَ» [٢] میشود، یعنی هرچه انسان بیشتر سقوط اخلاقی پیدا کند بیشتر دور میشود، بعد کارش به انکار و الحاد میرسد: «ثُمَّ کانَ عاقِبَةُ الَّذینَ أساؤُا السُّوأی أنْ کذَّبوا بایاتِ اللَّهِ» [٣].
اتفاقاً یک نظریه دیگر که درست عکس این نظریه است بیشتر قابل توجه و تأمل است تا این نظریه. بعضی میگویند دین کسی را نساخته، یعنی خوب نساخته؛ همیشه خوبها چون خوب هستند به طرف دین میروند؛ از بس که دیدهاند افرادی به سوی دین گرایش دارند که آن ارزشهای انسانی در آنها زنده است نه آنهایی که در دره حیوانیت سقوط کردهاند.
به هر حال این یک فرضیه مزخرفی است که جناب فویرباخ در اینجا [دارد. میگوید] حال که اینطور است پس انسان در اثر گرایش به خدا و دین از خودش بیگانه شده است. برای این که انسان به خودش بازگردد باید خدا و دین را کنار بگذارد تا به خودش ایمان پیدا کند و به خدایی جز خودش معتقد نباشد و خدای خودش را «خودش» بشناسد، که مقصود از «خدای خودش» یعنی آنچه که این فضیلتها و کمالات در او وجود دارد. آن ذات مستجمع جمیع صفات کمالیه را خودش بداند نه چیز دیگر و آنچه باید او را بپرستد، او را عبادت کند، در مقابل او تسلیم باشد، همان خودش باشد، یعنی همان جنبههای متعالی وجود خودش نه
[١] بقره/ ٢.[٢] مطففین/ ١٤.[٣] روم/ ١٠.