فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٤ - آیا دین منشأ از خودبیگانگی است؟
من است. یکدفعه میگوید پس همه یکجا [به وسیله یک موجود غیرمتغیر به وجود آمدهایم.] این یک منطق عقلانی است. یا این نظامات فوق العادهای که بشر در این موجودات میبیند، در شب و روز میبیند، در فصول سال میبیند، و میبیند که شب و روز با یک حساب معینی پدید میآید، فصول سال تکرار میشود، بهار را میبیند، تابستان را میبیند، پاییز را میبیند، زمستان را میبیند، برای هر کدام از اینها خاصیتهایی قائل است، میبیند اگر بهار نبود نمیشد، تابستان هم نبود نمیشد، پاییز هم نبود نمیشد، زمستان هم نبود نمیشد، یا آنچه در خلقت خودش، در خلقت بچههای خودش، حیوانات و گیاهها میدیده، بالاخره اینها کافی بوده برای این که او این فرض را بکند که موجود شاعری تدبیرکننده این عالم است. حال چرا آدم بیاید بگوید نه، این از این راه بوده که بشر فضیلتها را در خودش سراغ داشته، بعد به خود بدگمان شده و آمده چیز دیگری [را در بیرون وجود خودش به عنوان منبع فضائل فرض کرده است.]
به هر حال اینها حرفهایی است که بلادلیل است؛ صرف فرضیه است، فرضیههایی که تا اول ما این مطلب را فرض نکنیم که هیچ دلیل منطقی در کار نیست، اصلًا جای این فرضیهها نیست. البته خود این فرضیه هم امروز رد شده است؛ و حتی من تعجب میکنم، این کتاب هم ذکر نمیکند، خود این فرضیه با همان حرفهای کارل مارکس هم جور درنمی آید، به جهت اینکه این فرضیه بر این اساس است که انسان دارای دو وجهه و دو جنبه است، جنبه عِلوی و جنبه سفلی، یعنی جنبه فضیلت و نیکی و پاکی، و جنبه شهوانی و حیوانی، و آن [جنبه علوی] را فطری انسان میداند، در صورتی که اینها خودشان به چنین جنبهای قائل نیستند. اصلًا فلسفه مادی مارکس به نیکی ذاتی قائل نیست و این که در کلمات خود مارکس بعضی جاها به تبع فویرباخ آمده «نیکی ذاتی» این نیکی ذاتی با فلسفه مارکسیسم مخالف است. فلسفهای که میگوید زیربنای همه چیز اقتصاد است، همه چیز: اخلاق، دین، مذهب زاییده وضع اقتصادی است، پس [طبق این فلسفه] هیچ چیز ذاتی نیست. بعلاوه (این را ما در درسهای «فطرت» گفتیم) اگر منشأ گرایشهای دینی این باشد که آقای فویرباخ میگوید- که اینجا چون خلاصه کرده، از حرف نویسنده نتیجه نمیشود ولی حرف فویرباخ فقط این نیست- که بشر بعد از این که انحطاط پیدا میکند و در جنبههای منحط وجود خودش سقوط