فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥ - واقعیتها و افکار مؤثر در مارکس
همچنین علم گرایی رنان پدیدار میشود. کتاب آینده علم همان سالی منتشر میشود که مارکس رساله در باب فویرباخ مینویسد و درآن انسان را دعوت میکند که به جای تفسیر بیهوده جهان در صدد تغییر آن برآید؛ و از همه مهمتر جریان «اصل الانواع» داروین بود که آن هم به وسیله داروین بیان شد و مارکس و انگلس بیان میکنند که چه مقدار این نظریه در تکوین نظریه آنها مؤثر بوده است. از جهت فلسفی هم در این دوره که مارکس میخواهد نظرش را بگوید یک تغییر جهت فلسفی در آلمان ایجاد میشود، یعنی فلسفه آلمان هم مانند مسائل علمی این مراحل را طی میکند به صورتی که از خردگرایی و عقل گرایی افراطی کانت و بعد مرحله رمانتیسم و مکتبهای شاعرانه و گفتههای شاعرانه مثل گوته و فیخته و شلینگ، افکار در آلمان از طریق حکیمانی چون هگل و فویرباخ راه واقع گرایی را جستجو میکرد.»
بعد شروع میکند مقداری در مورد فلسفه هگل توضیح میدهد که چگونه با واقعیت وابستگی داشت و همین فلسفه زمینهای بود برای مارکس. میگوید:
«هگل که یکی از قدرتمندترین مغزهای عالم به شمار میرفت، تا چند سال پیش از آن که مارکس دانشجوی دانشگاه برلین شود در این دانشگاه سمت استادی داشت.
هگل کوشیده بود تا جهان درون و جهان برون یا به عبارتی دیگر خرد و واقعیت را که کانت (با افراط در دوگرایی دکارت) و رمانتیکها (با افراط در نظریات کانت) همیشه مخالف هم قرار داده بودند با یکدیگر آشتی دهد.»
می گوید دکارت بین خرد و واقعیت و درون و برون یک دوگانگی قائل شده بود و کانت در اینجا روش افراطگری پیش گرفته بود و بعد از آنها رمانتیکها که در ابتدای قرن نوزدهم بودند در نظریات کانت افراط کرده بودند و هگل میکوشید که این دو واقعیت را که اینها از هم جدا کرده بودند یعنی درون و برون را با همدیگر آشتی بدهد و با همدیگر آمیخته کند. فلسفه هگل میخواست این کار را بکند.
«هگل با یک سنتز متهورانه توانسته بود به ابراز این نظریه برسد که روح نسبت به جهان موجودیت خارجی ندارد یعنی روح و جهان دو چیز خارج از هم نیست بلکه حقایق آمیخته به هم هستند. وی بر عکس اطمینان میداد که «روح» آمیخته با جهان است و در تحول جهان تجلی میکند و تحقق مییابد. جهان روح است و