جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٩٨
ما ديگر از برخوردگاه [١] خدا و انساني سخن نمي گوييم که فقط در يک مورد منحصر به فرد رخ داده است، بلکه از برخورد گاهي سخن به ميان مي آوريم که به شيوه ها و درجات گوناگون در همه آزاد انديشيهاي [٢] انسان و يا پاسخ به ابتکار عمل الهي [٣] روي مي دهد.
بنابراين، همه سنتهاي ديني از جايگاه يکساني برخورر دارند و پاسخهايي کم و بيش کافي به نومن الهي مي دهد و تعبيراتي از آنند؛ اما نمي توان گفت آنها ادعاي صدق مي کنند آن سان که سنتاً فهميده مي شود، يا نمي توان درباره يک آموزه ديني گفت که صادق يا کاذب، و درست يا نادرست است. به واقع، توسل به کانت در اين خصوص حاکي از رفتن به سوي تفسيري از سنتهاي ديني است که بر سرچشمه هاي انساني و فرهنگي شان تأکيد مي کنند، ولي در مورد اعتبار نهايي منشأ ديني آنها موضع ندانم گرايي [٤] بر مي گزينند. مي توانيم چنين موضعي را رفتن به وي نسبي گرايي ديني بدانيم تا کثرت گرايي ديني.
هيک تفسير خود را از کثرت گرايي ديني را ناقض مدعاي مطلق گرايانه يا انحصار گرايانه برخي از سنتهاي ديني مي داند. در برخي از اديان، اين ادعاي صدق مبتني بر اين باور است که آنها داراي متون مکتوبي هستند که کلمات وحياني خداوند است. هانس کيونگ، متکلم کاتوليک رومي، مي گويد «از ديدگاه مسيحيان، ديگر چنين نمي نمايد که مرز بين صدق و کذب فقط ميان مسيحيت و ساير اديان باشد، بلکه دست کم تا حدي در «درون» هر ديني است.» [٥] توسل به متون مکتوب چونان برهاني بر درستي برخي از باورها، بُعد
[١] intersection
[٢] openness
[٣] divine initiative
[٤] agnosticism
[٥] Kung, H Christianity and World Religions: Paths of Dialogue With Islam, Hinduidm and Bubbhism , New York, Doubliday, ١٩٨٦, XVIII.