جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٦٥
او مي شود. ترس، [١] شهوت، [٢] خشم، [٣] غرور، [٤] اندوه، [٥] فشار اجتماعي [٦] و حتي وفاداري [٧] ممکن است جلوي چشمانتان را بگيرند و سبب شوند که همچنان به درستکاري [٨] دوستتان باور داشته باشيد با اين که مدتهاست واقعاً مي دانيد که حکم قرائن و شواهد چيزي ديگري است.
بنابراين، امکان دارد يک باور از سه جهت نتواند محصول خوبي از قواي عقلاني ما باشد: يکي آن که ممکن است حاصل بد کاري قواي ادراکي باشد؛ ديگر آن که امکان دارد محصول فرايندهايي شناختي باشد که هدفشان نه ايجاد باور صادق، بلکه چيز ديگري است؛ سوم اين که ممکن است شهوت، عشق مادري، [٩] جاه طلبي، حرص، [١٠] اندوه، ترس، مناعت طبع اندک [١١] و ديگر شرايط عاطفي مانع و سدّ راه کارکرد درست قواي عقلاني شوند. و در اين جاست که به قلب اعتراض فرويد مي رسيم: وقتي فرويد مي گويد خدا باوري نامعقول است، نظر اصلي اش اين است که اين نوع باور از کارکرد مناسب و آزاد فرايندهاي باور سازي پديد نيامده که هدفشان عرضه باور صادق به ماست. معناي اين سخن اين است که پيش فرض اطمينان بخشي منسوب به قواي ادراکي داراي کردکرد درست را نمي توان به فرايندهايي نسبت داد که باور به خدا را پديد آورند. نظر وي اين است که منبع خدا باوري همان قواي ادراکي ما نيست که هدفشان ايجاد صدق است يا اگر خدا باوري از
[١] fear
[٢] lust
[٣] anger
[٤] pride
[٥] grief
[٦] social pressure
[٧] loyalty
[٨] honesty
[٩] mother love
[١٠]greed
[١١] low self – esteem