جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٥٤
اعلام آن بسنده کرده اند. و . کي. کليفور در بوق و کرنا کرده است که «همواره و در همه جا اشتباه است که کسي به چيزي بر اساس قرائن ناکافي باور داشته باشد (١٨٣: ١٨٧٩). فرياد او شايد رساترين فرياد در ميان فريادهاي گمراه همسراياني [١] است که بر اين نکته تأکيد مي کنند که به حکم تکليف عقلي نبايد به خدا باور کنيم مگر آن که استدلال خوي براي آن داشته باشيم. (برخي از اعضاي اين گروه همسرايان عبارتند از براند بلانشارد [٢] (٤٠٠:١٩٧٤)، هنري هابرلي. پرايس، [٣] برتراندراسل، و مايکل سريون. [٤] همه اين تفکران معتقدند که اگر شما باور به خدا را بدون استدلال خوبي در تأييد آن بپذيريد، برخلاف تکليف معرفتي خود اقدام کرده ايد، و بنابراين در پذيرش آن ناموجهيد و در گناه معرفتي [٥] به سر مي بريد.
٣.نقد قرينه گرايي
بسياري گمان مي برند که اين رويکرد به معرفت شناسي خدا باوري با مشکلات مهم فراواني رو به رو است؛ از جمله اين که ضوابط استدلالهاي ديني سنتي بي خود و بي جهت سنگين بوده است (و شايد بخشي از مسؤوليت آن بر دوش کساني است که چنين استدلالهايي را پيشنهاد کرده اند و مدعي شده اند که اينها خمير مايه براهيني کاملاً گويا [٦] را مي سازند). گويي عقيده بر اين است که يک استدلال ديني خوب بايد از مقدمات بديهي يا کاملاً روشن [٧] شروع شود و مقتدرانه از طريق صورتهاي کاملاً معتبر استدلال به سوي
[١] choir
[٢] Brand Blanshard
[٣] Henry Habberley price
[٤] Michael Scriven
[٥] epistemic sin
[٦] wolly demonstrative proofs
[٧] utteuly obvious