جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ١٢٩
تصديقي که شک را کاملاً طرد کند و حتي امکان وجود قرائن و شواهدي بر ضد قضاياي وحياني را منتفي سازد. قديس گناشوش اهل ليولا آشکارا چنين موضعي بر مي گزيند و يادآور مي شود که «اگر بخواهيم در همه امور با اطمينان به پيش رويم، بايد در پيروي از اين اصل ثابت قدم باشيم: آنچه به نظر من سفيد مي آيد، در صورتي که مقامات کليسايي بگويند سياه است، من باور خواهم کرد که سياه است.» [١] البه قديس گناشوش فرض مي کند که هر چيزي را که مقامات کليسايي جزو عقايد ايماني بدانند، وحي آسماني است. بنابراين، حق با نيومن است که مي گويد اگر ما به وحياني بودن يک قضيه باور داشته باشيم، بايد بپذيريم که آن قضيه مطلقاً يقيني است و امکان ندارد قرائن و شواهدي عليه آن وجود داشته باشد. اما اين نکته استدلال شکاکانه زير را ممکن مي سازد:
[١] اگر بايد منطبقاً به دليل وحياني بودن قضيه اي آن را باور کنيم، پس بايد باور کنيم که مطلقاً يقيني است.
[٢] اگر بايد در باور به مطلقاً يقيني بودن قضيه اي موجه باشيم، بايد دلايلي مطلقاً يقيني مبني بر وحياني بودنش داشته باشيم.
[٣] ما نمي توانيم دلايلي مطلقاً يقيني براي باور به اين حقيقت داشته باشيم که کسي پيامبر خداست.
[٤] بنابراين، ما نمي توانيم در باور به مطلقا ًيقيني بودن آن قضيه، موجه باشيم و در نتيجه نمي توانيم در باور به اين که اين قضيه (يا هر قضيه ديگري)