جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ١٨٥
شناختي [١] را مي سازند؛ مثلاً نمي تواند دقيقاً فرض کند که دوگانگي نفس – جسم غلط است، يا انسان شيئي مادي است؛ يعني نمي تواند به فرضياتي متافيزيکي توسل جويد که ما را از هم جدا مي سازد. همچنين نمي تواند فرضيات جبري گرانه اي را به کار گيرد که ظاهراً شالوده ي بخشي بزرگي از علوم اجتماعي است. اين اعتقادات نيز ما را از هم جدا مي سازد. وانگهي، بسياري از فرضيات مربوط به عمل مناسب انسان و قواي او را نيز بايد کنار گذاشت؛ مانند دعاوي پياژه درباره آن چه فرد بالغي (که قواي ادراکي اش خوب کار مي کند) بدان باور خواهد داشت، و اين فرض که اعتقاد ديني جدي را بايد نشانه بيماري، سفه يا جهلِ غلبه ناپذير دانست. علم دوئمي همچنين اين انديشه را رد مي کند که نظريه نياي مشترک قطعي است و اتفاق يا شانسي که در تغييرات ژنتيکي وجود دارد، امکان طراحي انسان به دست خدا يا هر کس ديگري را حذف مي کند. باري، مهم آن است که دريابيم چه «مقدار» از آن چه تحت نام علم جريان دارد، دوئمي نيست.
علم دوئمي سخن بسيار براي گفتن دارد و يقيناً بايد آن را تشويق کرد، امّا درباره افرادي نظير سيمون چه بگوييم که فکر مي کنند مهم است به نوعي از علم انساني بپردازيم که نه فقط از طبيعت گرايي «روشي»، بلکه از طبيعت گرايي «متا فيزيکي» آغاز مي شود، و چه بگوييم درباره کساني همچون اتميستهاي دوئمي، دکارتي ها و ارسطويي ها که مي پندارند، پرداختن به آن نوع علم مهم است که هدفش تبيين موفقيت آميز پديده ها بر اساس حقايق مشاهده ناپذير بنيادين است؟ و درباره مسيحيان يا خدا پرستان که پيشنهاد مي کنند به بررسي حقيقت انساني بپردازيم که همه دانسته هاي خود را به کار
[١] Cognitive science