جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ١٩٤
که ما در مورد احتمال پيشيني انجام دادن اين يا آن کار به دست خدا داريم، حداکثر بايد عقيده اي موقتي باشد. من اين امر را که خداوند در آفرينش حيات، و انسانها، و شايد ديگر اَشکال حيات، کاري متفاوت و خاص انجام داده باشد، اندکي محتملتر مي دانم؛ اما چنين ديدگاهي مطمئناً بايد موقتي باشد و با ترديد مناسب پذيرفته شود. در اين جا اصلاً شايسه نيست که انسان به خود غزّه شود.
امّا اين مطلب فقط حاکي از اين است که من مي توانم در ملاحظات مک مولين قوتي ببينم. خداوند در واقع قادر و حکيم است؛ قدرت او همه مخلوقات را فرا مي گيرد؛ و ما در واقع فقط بخشي از طرح کلي او را مي شناسيم. اين مطالب درست است؛ امّا چگونه به اين سؤال منتهي مي شود که مثلاً آيا خداوند خلقت خود را در چند مرحله انجام داده است يا خير؛ مثلاً نخست ماده بي جان را آفريده است، سپس در خلقت حيات، و باز هم پس از آن در خلقت انسان، کاري خاص انجام داده است؟ (اين بخشي از آموزه هاي اديان توحيدي بزرگ است که خداوند بشر را «به شکل خود» آفريده است. آيا ممکن است که او آفريدن انسان را به گونه اي خاص، يعني با خلقت خاص، صلاح ندانسته باشد؟) امّا مي دانيم که خداوند، به گواهي معجزات متعددي که در انجيل ثبت شده است، با عمل به روش خاص مخالف نيست.
ظاهراً مک مولين خداوند را مانند هنرمندي کلاسيک تصور مي کند که خود را وقف آرمانهاي سادگي [١]، ظرافت [٢]، صرفه جويي [٣]، و احتياط [٤] کرده است. امّا چرا بايد او را «چنين» دانست؟ شايد خداوند بيشتر شبيه هنرمندي
[١]simplicity
[٢]elegance
[٣]economy
[٤]restraint