جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٢٢
و مالبرانش آن را تأييد مي کنند. لايب نيتس همچون دانس اسکاتس فکر مي کرد که بايد اندکي روي اين برهان کار شود تا کارگر افتد؛ کانت آن را ردّ کرد و به گمان برخي، مرگش را اعلام کرد (گرچه شماري ديگر معتقدند انتقادهاي کانت بر اين برهان اساساً هم مبهم است و هم قابل مناقشه)؛ شوپنهاور نيز آن را «شوخي دلچسبي» [١] پنداشت. به رغم حمايت تني چند از فيلسوفان قرن بيستم همچون چارلز هارتشورن، نورمن مالکم، و آلوين پلانتينجا از اين برهان، احتمالاً بيشتر فيلسوفان معاصر آن را يک شوخي پنداشته و ردّ مي کنند؛ اما شوخي اي که گيرايي خاصي ندارد. قرائت آنسلم از برهان وجود شناختي چنين است:
بنابراين، حتي ابلهان نيز مي پذيرند که چيزي دست کم در ذهن هست که بزرگتر از آن را نمي توان تصوّر کرد... و بي گمان چيزي که بزرگتر از آن را نتوان تصوّر کرد، نمي تواند فقط در ذهن باشد؛ زيرا اگر فرض کنيم که فقط در ذهن هست، پس مي توان تصوّر کرد که در واقعيت هم هست؛ در نتيجه بزرگتر از آن خواهد بود.
از اين رو، اگر چيزي که بزرگتر از آن را نتوان تصوّر کرد، فقط در ذهن باشد، نفس وجود آن چيز، که بزرگتر از آن را نمي توان تصوّر کرد، چيزي است که بزرگتر از آن را مي توان تصوّر کرد. اما پيداست که چنين چيزي محال است. پس، ترديدي نيست که چيزي وجود دارد که بزرگتر از آن را نمي توان تصوّر کرد، و آن چيز هم در ذهن و هم در واقعيت مي تواند باشد. [٢]
اين نمونه اي از برهان خلف [٣] است؛ زيرا نخست عدم خدا را مفروض
[١] charming joke
[٢] Proslogion, ch.٢.
[٣] reductio ad absurdum