جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ١٨٠
يک نوع استدلال بد ناشي مي شود؛ مثلاً از اين استدلال که چون خدا بخشي از جهان نيست و در علوم فقط مي توانيم به اجزاي جهان استناد کنيم؛ بنابراين...» يا اين که «چون اشاره به خدا در علم، مانند اين است که با او همچون يک شي برخورد کنيم، و از آن جا که چنين برخوردي بت پرستي است، بنابراين...». اما چرا بايد باور کرد که دانشمندان بايد به روشي به کار بپردازند که مک مولين مي گويد؟
براي نمونه، مسأله چگونگي پيدايش حيات را در نظر بگيريد. خدا پرستان مي دانند که خداوند حيات را به طريقي آفريده است، و اکنون مسأله اين است که او اين کار را چگونه انجام داده است؟ آيا اين کار با قواعد و قوانين معمول فيزيک و شيمي (رفتار معمولي ماده، تا آن جا که ما درک مي کنيم) انجام داده است، يا کار خاص ديگري کرده است؟ اگر پس از مطالعات مفصل نتوانيم دريابيم که چگونه امکان داشته است حيات بر مبناي اين قوانين روي دهد – اگر، چنان که در واقع نيز چنين است، پس از دهه ها مطالعه درباره پيچيدگي شگرف و ارتباط و انسجام کارکردي حتي ساده ترين اَشکال حيات، وقوع آن بر طبق اين قوانين هر دم نامحتملتر به نظر برسد، طبيعي ترين چيزي که از ديدگاه خدا پرستي مسيحي مي توان تصور کرد آن است که احتمالاً خداوند در اين مورد کار خاص ديگري کرده است (البته، چنين نتيجه گيري اي وحي منزل نيست. تنها چيزي که مي توانيم بگوييم اين است که با توجه به قراين و شواهد «موجود» در دست ما، چنين چيزي محتمل است؛ البته شايد هم وضع تغيير کند؛ زيرا باب تحقيق هرگز بسته نمي شود). چرا نتوان دقيقاً به عنوان يک دانشمند به چنين نتيجه اي رسيد. در کجا نوشته شده است که چنين نتيجه اي نمي تواند بخشي از علم باشد؟ چرا ما بايد طبيعت گرايي روشي را بپردازيم؟