جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٦٧
عقلاني ما ناسازگارند. به گفته فرويد، باور ديني «آشکارا کودکانه» [١] و «بيگانه با واقعيت» [٢] است.
٦.پاسخ ديني قاطع
البته مسيحيان و ديگر موحدان نمي پذيرند که خدا باوري بدين معنا نامعقول است. آنها درباره نحوه ايجاد باور به خدا، و منابع آن ديدگاه هاي ويژه اي دارند؛ مثلاً توماس اکويناس از «معرفت طبيعي (و مغشوش)» [٣] به خدا سخن مي گويد. جان کالون با بسط اين رأي مي گويد ما انسانها يک حس خدايي [٤] داريم که با آن در شرايط بسيار گوناگون – مانند هنگام خطر، يا ادراک زيبايها و شگفتيهاي طبيعت، و هنگام درک وضعيت گناه آميز خود، به باور صادق درباره خدا مي رسيم. حس خدايي، از ديدگاه کالون، يک قوه فطري و طبيعي است که انسان با آن آفريده شده است و از اين حيث مشابه قوه ادراک حسي، حافظه، عقل و ديگر قواي ادراکي است. نکته مهم در همه اين ديدگاه ها اين است که باورهاي ما درباره خدا محصول قوايي ادراکي است که هدفشان رسيدن به صدق است و به درستي کار مي کنند. در نتيجه، طبق اين ديدگاه ها، چنين باوري اساساً به معناي مورد نظر مارکس و فرويد نامعقول نيست.
در اين جا مسأله پيچيده اي وجود دارد. طبق آيين مسيحيت، معرفت طبيعي و فطري ما به خدا با گناه که نتايج شناختي يا معرفتي،
[١] patently infantile
[٢] foreign to reality
[٣] natural (and confused) knowledge of God
[٤] sensus divinitatis