جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٨٩
شايد گمان رود که بهترين راه براي جداسازي زبان حقيقي از مجازي اين است که هر چه آسانتر و بهتر بتوانيم صدق و اعتبار يک گزاره را ارزيابي کنيم، احتمال بيشتري مي رود که آن گزاره اي حقيقي باشد؛ مثلاً اگر من بگويم که اتومبيلم خوب کار مي کند، يا مانند ساعت کار مي کند، شما منظورم را مي فهميد و مي توانيد درستي آن را نيز عملاً بيابيد. همچنين اگر بگويم اتومبيلم يک اسب قابل اعتماد است، باز هم منظورم را متوجه مي شودي و اعتبار و صدق آن را قابل بررسي مي دانيد. زيرا صنعت تشبيهي به کار رفته در اين مورد براي شما به خوبي معلوم است و مشکلي در فهم منظور من نداريد و به آساني مي توانيد مشاهدات وتجربه هايي را در نظر بگيريد که درستي اين توصيف را نشان مي دهد. گويي در چنين موارد جداسازي گزاره هاي حقيقي از مجازي آسان است. اما فرض کنيد من براي توصيف اتومبيلم از تشبيهي استفاده کنم که نامأنوس و غريب است و مثلاً بگويم اتومبيلم مثل سنجاقک است. اين تشبيه مي تواند تصورات گوناگوني را به شما القا کند. کدام يک از اين تصورات بواقع در مورد توصيف اتومبيل من درست تر و معتبر است؟ آيا منظورم اين است که اتومبيل ضعيف و شکننده است؟ يا آبي – خاکي است؟ يا مستعد است که به اين طرف و ان طرف بپرد. شما به رغم اطلاعاتي که درباره اتومبيل و سنجاقک داريد نمي توانيد يقيناً بگوييد نکته اي را که من مي خوسته ام به شما تفهيم کنم، فهميده ايد. بهترين کاري که شما مي توانيد انجام دهيد اين است که از من بخواهيد بيشتر توضيح دهم و توصيف خود را با مجازگويي کمتري بيان کنم.
اکنون به خوبي روشن مي شود که چرا زبان مجازي مي تواند گمراه کننده باشد. به واقع گمراه کنندگي يا هدايت گري آن بستگي به اين دارد که چگونه آن را به زبان و اصطلاحات جانشين و بديل ديگر ترجمه کنيم که ارزيابي آن