جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ١٦٩
ناقص است. او مي گويد: «... تبيين تکاملي ماهيتي «تاريخي» دارد و تبيين تاريخي مانند تبيين فيزيکي يا شيميايي نيست؛ چون تبيين تاريخي در مورد پديده اي منفرد و تکرار ناپذير بحث مي کند؛ بنابراين، «لزوماً» ناقص است» (ص٣٢٢). اين سخني درست و مهم است؛ اما فرضيه اي که شواهد مؤيد آن «لزوماً» ناقص است، همانا فرضيه اي است که شواهد مؤيد آن ضعيف است. بنابراين، به نظر من، ادعاي قطعي بودن TCA بي معناست و اين گونه اعلام صريح قطيعت درباره آن بايد از منبعي غير از نگاه سرد، مستدل، و بي طرفانه به شواهد ناشي شده باشد. شايد اين نويسندگان غرضي فلسفي يا ديني داردند، يا شايد اين نکته را که TCA بهترين فرضيه موجود (يا بهترين فرضيه سازگار با نيازهاي طبيعت گرايي روش شناختي [١]) است اشتباهاً به معناي قطعي بودن آن مي گيرند. گمان قوي تر آن است که ايشان احتمال معرفت شناختي TCA بر مبناي شواهد تجربي را با احتمال آن بر مبناي شواهدي همراه با طبيعت گرايي، خلط مي کنند. مسأله هر چند باشد، اين نوع ارزيابي شواهد نيز از ديدگاه خداپرستي مسيحي کلاً خرسندکننده نيست. اين دليل ديگري است که چرا مسيحيان بايد به جاي پيروي کورکورانه از اين متخصصان، خود به ارزيابي اين نظريه بپردازند.
باري، در اين زمينه نمونه هاي متعدد ديگر وجود دارد؛ مثلاً جانورشناس مشهور، جي. جي. سيمپسون در پاسخ به پرسش «انسان چيست؟» مي گويد: «نکته اي که مي خواهم هم اکنون بيان کنم اين است که پيش از سال ١٨٥٩، تمام کوششها براي پاسخ به اين
[١] Methodological naturalism