جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٥٨
قوت و استحکامي در آنها نمي بيند. همچنين از براهين اثبات وجود خدا آگاه است، اما برخي از آنها را بي ارزش مي داند و بر اساس آنها به خدا باور نمي کند؛ بلکه بر عکس، اين شخص از حيات معنوي و فطري غني اي برخوردار است وبه نظرش مي رسد که گاهي جلوه اي از جمال پرفروغ و زيبايي خدا را مي بيند. او غالباً از تأثير روح القدس در قلبش و تسلي و آموزش او آگاه است و قوياً احساس مي کند که او را به سوي پذيرش «تعليم بزرگي»، به گفته جاناتان ادواردز [١] [١٧٤٦]، راهنمايي مي کند. او پس از تأملي جدي، طولاني و سخت در مي يابد که خدا باوري از اعتراضات منتقدان، بسياري خرسند کننده تر است. بنابراين، آيا او با رسيدن به چنين باوري، برخلاف تکليف معرفتي اش عمل نموده است؟ آيا او کاري غير مسؤولانه کرده است؟ قطعاً نه. ممکن است عيب و نقصي در کارش نهفته باشد، و ممکن است در باور به اين امور اشتباه کرده، و به رغم نهايت کوششي که به خرج داده است. قرباني توهم يا خيالپردازي، يا مرتکب خطايي فاحش و رقت انگيز شده باشد، اما از هيچ تکليف مشخصي سرپيچي نکرده است، بلکه حداکثر کوشش را به کار بسته تا مسؤوليت معرفتي اش را انجام دهد. دراين صورت او به يقين موجه است.
بنابراين، با توجه به مبناي اصلي و ريشه کلمه توجيه مي توانيم به هر روي در اين مدعا ترديد کنيم که يک شخص فقط در صورتي در پذيرش خدا باوري موجه است که قرينه اي براي آن داشته باشد. البته واژه «توجيه» در آثار فيلسوفان مختلف به معناي گوناگوني به کار رفته است و توجيه به معناي عرضه قرينه اي گزاره اي [٢] يکي از آن معاني است که فقط در برخي موارد به کار مي رود. در چنين موردي وقتي مي گوييم يک باور براي
[١] jonathan Edwards
[٢] propositional evidence