جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٨٠
فرض کنيد مي شنويم که مردم از يک کشف الهياتي سخن مي گويند؛ يعني از اين نکته که برهمن کلاه بر سر مي گذارد، و نيز مي شنويم که مردم مي گويند اين کلاهي است الهي که به طور بي نهايت بر سر گذاشته شده است، زيرا بر همن نه سر دارد و نه شکل و شمايل. در اين صورت، معناي بر سر نهاده شدن اين کلاه چيست؟ چرا اين عبارات را به کار مي برند؟ ما مي شنويم که مردم مي گويند خداوند وجود دارد، اما وجودي «متفاوت با معناي» وجود داشتن. پس اگر او (به معناي معمولي و رايج کلمه) وجود ندارد، پس چرا اين واژه را به کار مي برند؟ يا اين که مي شنويم مردم مي گويند خداوند ما ار دوست دارد، اما کاملاً به معناي ديگري از دوست داشتن. يا اين که مي گويند خداوند دايره اي است که مرکزش همه جاست و محيطش هيچ کجا نيست؛ اما چنين دايره اي نه مرکز دارد و نه محيط، و در نتيجه نبايد دايره باشد. نيمي از اين توصيف نيم ديگر را ابطال مي کند، و آنچه باقي مي ماند فقط سر و صدايي بيش نيست. [١]
منظور دانتو اين است که اگر از معاني عبارات و واژه هاي ديني بپرسيم و چنانچه آنها را به معناي حقيقي به کار بريم، چيز عجيب و غريبي از کار در مي آيد و به واقع هيچ چيزي از آن نمي فهميم. خوب، راه حل چيست، گويي يکي از راه حلها اين است که آنها را به معناي مجازي و نامعمول ديگري استعمال کنيم. اما در اين صورت بايد به اين مسأله پاسخ
[١] Arthur C. Danto, “Faith, Language and Religious Experience”, A Diakogue’, in Religious Experience and Truth , Sidney Hook, ed., Olover and Boyd ١٩٦٢, P.١٤٧٢.