جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ١٧٦
و بي جهت احتياط آميز است. جامعه مسيحي بايد بداند که درباره اين مباحث چگونه بينديشد و چگونه با حداکثر دقت، بصيرت و عمق ممکن به اين موضوعات بپردازد. کوتاهي در اين کار ممکن است ما را به اين فکر گمراه کننده بکشاند که گويي واقعاً برهاني تقريباً علمي وجود دارد که نشان مي دهد ما به دست خدا طراحي نشده ايم، بلکه محصول شانس يا تصادفيم. همچنين چه بسا ما را به آساني به اين انديشه منحرف بکشاند که ما واقعاً بايد آنچه را که برايمان اهميت دارد – از جمله عشق، دين، نوع دوستي، هنر، ادبيات، موسيقي، ماجراجويي، بازي، شوخي، کنجکاوي فکري، استعداد فيزيک، فلسفه و زيست شناسي تکاملي – بر اساس اصطلاحات عمدتاً دارويني درک کنيم. چنين چيزي به فاجعه فکري براي جامعه مسيحي مي انجامد.
باري، هنگامي ارزيابي احتمال نظريه اي مانند TCA، و در کوشش براي رسيدن به باوري درباره آن، چگونه مي توانيم از به کارگيري همه دانسته هايمان منطقاً خودداري کنيم. در پاسخ به پرسشهايي همچون: آيا اين نظريه ارزش باور کردن را دارد؟ يا ارزش انکار؟ يا بايد نسبت بدان لا ادري باشيم؟ در اين صورت، احتمال درستي اين نظريه چقدر است؟ آيا از نقيض خود بيشتر محتمل است يا کمتر؟ يا هر دو تقريباً از احتمال صدقي يکسان برخور دارند؟ چگونه مي توانيم به طرزي معقول به کارگيري همه دانسته هايمان از جمله آن چه به واسطه ايمان مي دانيم، خودداري کنيم؟
٣.آيا علم آگوستيني، «علم» است؟
مک مولين با پروژه علم آگوستيني همدلي نشان مي دهد؛ امّا او فکر نمي کند که نتيجه آن را بايد «علم» خواند (يا شايد به نظر او نتيجه را هر چه بناميم، واقعاً