جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ١٨٢
فيزيک نيز کشيده مي شود، و ديگر فيزيک نمي تواند فعاليتي باشد که همه ما بتوانيم، صرف نظر از ديدگاههاي متافيزيکي خود، «باهم» به آن بپردازيم: [١]
اما وابسته ساختن نظريات فيزيکي به متافيزيک، يقيناً راهي نيست که به اين نظريات امکان دهد که از امتياز توافق جمعي بهره مند شوند... اگر فيزيک نظري تابع متافيزيک باشد، تقسيماتي که نظامهاي متافيزيکي گوناگون را از هم جدا مي سازد به حوزه فيزيک راه خواهد يافت.
نظريه فيزيکي اي که طرفداران يک مکتب متافيزيکي آن را رضايت بخش مي دانند، از سوي حاميان مکتب ديگر رد مي شود.
منظور دوئم اين اتس که اگر نظريه پرداز فيزيکي، پيش فرضهايي متافيزيکي را به کار گيرد که ديگر همکاران او نپذيرفته اند، و اين پيش فرضها را چنان به کار بندد که اين همکاران نتوانند نظريه فيزيکي وي را بپذيرند، آن گاه، آنها نمي توانند کار او را بپذيرند؛ و در نتيجه همکاري، که براي علم از اهميت برخوردار است، به همين ميزان به مخاطره خواهد افتاد. بنابراين، او مفهومي از علم به ويژه فيزيک، را پيشنهاد مي کند که آن را از متافيزيک جدا و مستقل مي سازد:
... من اين حق را براي نظريات متافيزيک قائل نيستم که له يا عليه نظريه فيزيکي گواهي دهند... آن چه درباره روش کار فيزيک يا ماهيت و دامنه قابل انتساب به نظريات ساخته شده در فيزيک
[١] برداشت من از رأي دوئم چنان نيست که به کلي خدشه اي در آن وارد نشود يا تنها برداشت معقول نيست. اما هدف من اين نيست که معلوم کنم در دل دوئم دقيقاً چه مي گذشته است. من فقط مي خواهم استدلال او را از زبان کتابش بيان و بررسي کنم.