جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٧١
به ادراک حسي، يا حافظه، يا احساس همدردي [١] دارد و يا حتي شايد شبيه به قوه پديد آورنده معرفت پيشيني، باشد). از سوي ديگر مي توانيد فکر کنيد که ما انسانها محصول نيروهاي تکاملي کور و بخشي از جهان بدون خدا هستيم. در اين صورت، بي گمان تمايل داريد همچون فرويد و مارکس، خدا باوري را محصول کژکاري شناختي يا محصول ساختکاري بدانيد که هدفش ايجاد باور صادق نيست. اگر ديدگاه نخست را بپذيرد، البته باور مسيحي را بسيار معقول خواهي دانست؛ و چنانچه ديدگاه دوم را برگيريد، آن را نامعقول مي پنداريد. اما نکته مهم اين است که بدانيم اين مناقشه را صرفاً با توسل به معرفت شناسي نمي توان فرو نشاند، زيرا اصولاً مناقشه اي است درباره صدق باور مسيحي. بنابراين، براي داوري درباره معقوليت الهيات مسيحي بايد اثبات کنيم که باور مسيحي صادق است. اما اين مسأله قانوني بودن باور ديني که مسأله فرويد و مارکس است، نهايتاً از مسأله واقعي بودن آن جدا نيست. براي پاسخگويي به مسأله نخست بايد قبلاً پاسخ مسأله دوم را بدانيم.
باري، نتيجه بحث اين شد که اساساً دو نوع انتقاد قانوني بودن درباره الهيات مسيحي وجود دارد؛ يکي انتقاد قرينه گرايي، و ديگري انتقاد فرويد و مارکس. به آساني مي توان ديد که انتقاد نخست اشتباه است و انتقاد مارکس و فرويد نيز از مسأله واقعي بودن صدق باور مسيحي جدا نيست. بنابراين، به نظر مي رسد که هيچ مسأله يا انتقاد قانوني بودن مهمي درباره صدق مسيحيت وجود ندارد و اين نکته بدني معناست که تنها انتقاد ممکن به باور مسيحي يا خدا باوري همانا انتقاد از صدق چنين باوري است، نه انتقاد از معقوليت، يا
[١] sysmpathy