جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٩٧
اين راههاي گوناگون، حضور حقيقت الهي معمولاً به شيوه هاي مختلف تجربه مي شود. [١]
هيک براي ابطال هر نوع ادعاي مطلق گرايانه يا انحصار گرايانه يک دين واقعي، و براي تحکيم مباني فلسفي کثرت گرايي ديني، بدين رأي متوسل مي شود که سنتهاي ديني را بايد اموري پديداري و حقيقت الهي را بايد نومني پنداشت که في نفسه قابل شناسايي نيست. در واقع، اين کثرت گرايي اي است که موجب باز نگري جدي در ادعاهاي صدق سنتي مسيحيت مي شود. مدعاي مسيحيت مبني بر بهره مندي انحصاري از حقيقت تا حد زيادي مبتني بر اين رأي است که تجلّي خداوند در شخص مسيح به دليل تجسد [٢] کاملاً درست است؛ يعني اين که مسيح به واقع هم خداست و هم انسان. هيک مي پذيرد که کثرت گرايي ديني، بنا به تعريف خود او، مستلزم رها کردن عقيده تجسد، يا دست کم تعريف دوباره آن به منزله يک اسطوره است تا واقعيتي هستي شناختي، آن سان که از آموزه سنتي شوراي کالسدون بر مي آيد. اين تعريف مجدد – که آن را «انقلاب کپرنيکي» در فهم دين مي خواند – به وي امکان بيان اين مدعا را مي دهد که «جهانِ ديني برگردِ واقعيت الهي مي چرخد؛ و مسيحيت نيز يکي از جهانهاي متعدد ايمان است که برگرد اين واقعيت مي چرخد و آن را باز تاب مي دهد. [٣]
توسل جستن بدين ترفندِ کانتي مايه بروز مشکلاي مي شود. يکي از آنها لزوم تفسير مجدد آموزه اصلي تجسد و در نتيجه، تفسير دوباره هسته اصلي باورهايي است که مسيحيت را از هر سنت ديني غير مسيحي متمايز مي کند.
[١] Ibid., ٤١.
[٢] incarnation
[٣] Ibid., ٥٣.