جستارهايي در فلسفه دين - فتحی زاده، مرتضی - الصفحة ٧٠
فرويد و مارکس از انتقاد قانوني بودن باور ديني مي کند. از نظر ما مسأله عقلانيت (يا فقدان عقلانيت) باور مسيحي اساساً يک مسأله معرفت شناختي نيست، بلکه در بن و بنياد، يک مسأله متافيزيکي يا کلامي و يا ديني است؛ و براي پاسخ به آن بايد به اين پرسش پاسخ دهيم که: انسانها چگونه موجودي اند، و قواي معرفتي آنان در هنگام کارکرد مناسب، چه نوع باوري را ايجاد مي کنند؟ رأي شما درباره نحوه وجود مخلوقي همچون انسان، ديدگاهتان را در مورد ماهيت باورهاي معقول يا نامعقول انسان مشخص مي کند و يا به هر حال بر آن تأثير فراواني مي گذارد. اما پاسخ به اين مسأله بستگي دارد به اين که الهيات مسيحي صادق يا کاذب باشد و بنابراين مناقشه بر سر معقوليت خدا باوري، به معناي کنوني، را نمي توان فقط با توجه به ملاحظات معرفت شناختي فرو نشاند. اين مناقشه اساساً يک مناقشه معرفت شناختي محض نيست، بلکه مناقشه اي متافيزيکي يا کلامي است.
شما مي تونيد بشر را مخلوقي بدانيد که خداوند او را به صورت خويش و نيز به گونه اي آفريده است که طبعاً و فطرتاً قدرت خداوند را در جهان عيان مي بيند و فطرتاً مي فهمد که ما در واقع مخلوق و وامدار خالق خود هستيم و عبادت و طاعت او و نيز وفاداري به او را بر ذمه خويش مي دانيم. همچنين شما مي توانيد بپذيريد که سرچشمه باور مسيحي در فعل خود خدا نهفته است. در اين صورت، البته نمي توانيد گمان کنيد که خدا باوري يا باور مسيحي (نوعاً) بيانگر کژکاري شناختي يا هر نوع نقص عقلي ديگر، و يا محصول ساختکاري معطوف به هدفي غير از صدق است (بنابراين، منبع ايجاد کننده باور ديني شباهت زيادي